ایران من کو ؟

احياي جشن باستاني سپندارمذگان در تبريز

 

امروز 29 بهمن ماه روز مصادف با روز سپندارمذ روز ( روز بزرگداشت زن در گاهشماري اوستايي)
گروهي از دوستداران فرهنگ و پيشينه ي كهن ايران زمين در تبريز با گردهمايي در پارك مقبره الشعراي تبريز در يك اقدام نمادين سپندارمذ روز ، روز ِ عشق ايراني را گرامي داشتند .

و با امضاي طوماري خواهان رسمي شدن روز عشاق ايراني در گاهشماري (تقويم) و نهادي شدن آن در فرهنگ روزمره مردم ايران به جاي "پديده ي وارداتي والنتاين" شدند.
اين حركت خودجوش مردمي نخستين حركت در نوع خود در كشور محسوب مي شود وانتظار مي رود در سالهاي آتي تعداد بيشتري از مردم و جوانان فرهنگ دوست ايراني دراين مراسم شركت كنند. همچنين قرار است سال آينده در شهرهاي ديگر نيز به طبع تبريز چنين مراسماتي برگزار گردد.
در پايان، حاضران در مراسم با جمع آوري امضاء تعلق خاطر و پايبندي خود را به فرهنگ وتمدن ديرينه ميهن نشان دادند و متن توماري به شرح ذيل را دستينه نمودند.

به نام خداوند جان وخرد
29 بهمن روز بزرگداشت زن در فرهنگ هزاران ساله ي آريايي بر همه بانوان و دختران ايران زمين خجسته باد.سپندارمذگان روز عشق ايراني گرامي باد. پاينده ايران

اين جمع صد نفر پس از گردآوري امضا و گرفتن فرتورهاي ( عكس) يادگاري حاضران بر سر مزار شاعر پرآوازه ايراني محمدحسين شهريار و حكيم نظامي گنجه يي گردآمده و با نهادن شاخه هايي گل بر مزار و تنديس اين بزرگان فرهنگ ايرانزمين و سرايندگان بهترين منظومه هاي عاشقانه ياد و خاطره ي تمامي دوستداران و عشاق ايراني را گرامي داشتند.
در حاشيه مراسم نوشته هايي پيرامون فلسفه جشن سپندارمزگان و جايگزيني آن به جاي والنتاين بيگانه در اختيار شهروندان حاضران در پارك گذاشته شد.

1.jpg


1.jpg

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

کارت تبریک اسفندگان

 

 Sepandarmaz2 0

سرباز و گل

 

 

 

Nyayesh-Noroozi5 0

 

 

 Sepandarmaz1 0

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

اسپندارمَذگان (= اسفندارمذگان / اسفندارگان / سپندارگان / اسپندگان / اسفندگان)

جلیل دوستخواه

پنجمین روز اسفند (اسفند روز در ماه اسفند)، در گاهشمار ایرانیان باستان و در زنجیره ی بلند آیین ها و جشن های سالیانه ی نیاکان ارجمند ما، اسپندارمَذگان (= اسفندارمذگان / اسفندارگان / سپندارگان / اسپندگان / اسفندگان)، روزی بس مهم و جشنی بسیار گرامی بود.

این جشن فرخنده - همچون همه ی آیین ها و جشن های کهن ما - ریشه های اسطورگی و فرهنگی و زیست محیطی بنیادینی در پیشینه ی هزاران ساله ی زندگی ایرانیان دارد.

در گاهان زرتشت که کهن ترین سرودهای برجامانده ی ایرانیان است و زمان سرایش آن را سه هزاره پیش از این برآورد کرده اند، از «سْپِنْتَه اَرْمَیتی» یا «اَرْمَیتی» به منزله ی یکی از فروزه ها یا نمودهای اَهورَه مَزدا (برترین خِرَد ِجهان ِهستی) یاد شده است که در کنار ِپنج فروزه ی دیگر جای می گیرد و همه با هم، بنیادی ترین سویه ی نگرش ِزرتشت ِشاعر و فیلسوف به گیتی و زندگانی گیتیانه را به نمایش می گذارند.
در این میان، سْپنتَه اَرْمَیتی پایگاهی والا و نقشْ ورزی چشم گیری دارد. او را به گونه ای نمادین، دختر ِاهورَه مَزدا و خواهر ِایزدْبانو اَشَی (اَشَی وَنگهو / ارشیشوَنگ) و ایزد آذر (که او نیز پسر اهوره مزدا خوانده شده است) شمرده اند.

در اسطوره ی آرش شیواتیر (= آرش کمانگیر) - به روایت ابوریحان بیرونی - نیز آمده است که آرش برای بازپس گیری سرزمین های ایرانی از تازش تورانیان تاراج گر، جان و زندگانی اش را در تیری که به رهنمونی ِاسپندارمذ ساخته بود، گذاشت و به سوی مرز توران پرتاب کرد.

در هزاره های پسین و در فرایند دیگردیسی اسطوره های کهن و خردورزی های فیلسوفانه ی زرتشت و خیالْ نقش های شعریِ او، در متن های اوستایی نوتر، این فروزه های ششگانه، گونه ای کالبَد ِاَستومَند (مادّی) یافتند و از آنها با وصف ترکیبی «اَمِشَه سْپِنْتَه»(= امشاسپند / جاودانه ی وَرجاوَند) یادشد. این گروه ِ ششگانه، هم بر پایه ی هنجارهای دستوری زبان اوستایی و هم بر بنیاد نگرش هستی شناختی ایرانی، به دو دسته ی نرینه و مادینه بخش شدند که سْپِنْتَه اَرْمَیتی، از سه گانه ی دوم (امشاسپند بانوان) و نماد زنانگی و مادرانگی برترین خِرَد ِجهان هستی و نیز نمودار زمین است که همچون مادری مهرورز، همه ی زندگانی گیتیانه را در دامانش می پرورد.(برای آگاهی بیشتر در باره ی این نماد و پیوندهای آن با ادب ِ ودایی هندوان، -> اوستا، کهن ترین سرودها و متن های ایرانی، گزارش و پژوهش ِجلیل دوستخواه، انتشارات مروارید، تهران، چاپ نهم، - 1384، ج 2، صص 1002 - 1003) [1]
برگزیدن این روز به منزله ی روز ِزن در ایران ِامروز بهترین و فرهنگی ترین و ریشه دارترین انتخاب است و همه ی یادمان ها و داده های فرهنگی کهن مان نیز پشتوانه ی این بهگزینی است. گذشته از آنچه در بازبُرد به گاهان و اوستای نو، در این زمینه گفته شد، در نوشتارهای هزاره ی اخیر نیز اشاره های بسیار به ارجگزاری این روز برای گرامی داشت ِپایگاه والای زن در نگرش ِفرهنگی ایرانی می یابیم که سخن گوهرین و والای دانشمند و پژوهشگر والای مان «ابوریحان بیرونی» در کتاب ِآثار الباقیة از آن جمله است.

در چندین دهه پیش از این، به پیشنهاد ِاستاد ِزنده یادم «ابراهیم پورداوود»، روز پنجم اسفند به عنوان روز پرستار شناخته شده بود و به طور رسمی برگزار می شد و در این روز، برای ارج گزاری خدمت ارزنده ی پرستاران، آیین هایی به اجرا در می آمد که در آنها با پیشکش شاخه های گل  بیدمشک (گل ویژه ی امشاسْپَند بانو اسپندارمذ در اسطوره های کهن)، پرستاران میهنمان را می نواختند.
پیشنهاد ِ پورداوود و برگزاری آن آیین، کاری سزاوار بود، اما با رویکرد به جایگاه اسپندارمَذ در پیشینه ی فرهنگی باستانی مان که بدان اشاره رفت، شایسته است که از این پس، این روز را روز ِزن در ایران بشناسیم.

یادآوری می شود که برخی از دوستان، با استناد به دیگرگونی گاه شمار خورشیدی کنونی نسبت به گاه شمار باستانی، زمان برگزاری جشن ِ اسپندارمَذگان را شش روز بازپس می برند و در روز 29 بهمن ماه می شناسند. اما همان گونه که پیشتر هم روشنگری کردم، روز ِدرست و سزاوار ِ این جشن، همان پنجم اسفندماه است.

شاخه های گل بیدمشک

کانون پژوهش های ایران شناختی، فرصت را غنیمت می شمارد و با پیشکش تصویری از شاخه های گل بیدمشک [2] اسپندارمَذگان، روز زن در ایران را با گرمی و شور و شوق به همه ی بانوان ایرانی شادباش و فرخنده باد می گوید و امیدوارست که روز و روزگار بهی آنان فرا رسد و پایگاه ِ والا و حقوق انسانی شان به تمام معنی شناخته شود و در همه ی ساختار زندگی خانوادگی و اجتماعی رعایت گردد. چُنین باد !

آقای دکتر مرادی غیاث آبادی نیز - که دلشان برای «خود بیدمشک کم بینی !»ی من سوخته است - تصویر زیبایی از این گل ویژه ی سپندارمذ را - که در گیلان گرفته اند - برایم فرستاده اند که با سپاس از ایشان و برای فرخندگی هرچه بیشتر روز زن، در این جا می آورم.

شاخه های گل بیدمشک - گیلان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

جدول نام روزهای هفته در ایران باستان

جدول نام روزهای هفته در ایران باستان

و مقایسه ی آن با روزهای هفته ی اروپا و آمریکای امروز

نام کنونی

نام ایرانی

نام سُغدی1

ستاره وابسته

نام انگلیسی

مانک

یکشنبه

يوشمبت2

مهرشید روز

خورشید

Sunday

روز خورشید

دوشنبه

دوشمبت

 مه­شید روز

ماه

Monday

روز ماه

 سه­شنبه

سه‌شمبت

بهرام­شید روز

مریخ ، ایزد جنگ

Tuesday

روز ایزد جنگ

چهارشنبه

چرشمبت

 تیرشید روز

عطارد

Wednesday

روز عطارد

 پنج­شنبه

پنج‌شمبت

برجیس­شید روز

مشتری ، ایزد آذرخش

Thursday

روز ایزد آذرخش

آدینه

شش‌شمبت

ناهیدشید روز

زهره ، ستاره شادی آور3

Friday

روز ستاره­ی شادی آور

شنبه

شمبت

کیوان­شید روز4

زحل

Saturday

روز زحل

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

جدول نام روزهای هر ماه در گاهشماری ایرانی

جدول نام روزهای هر ماه در گاهشماری ایرانی

مانـَک

اوستایی

پهلوی

پارسی

هستی بخش بزرگ دانا

اهورامزدا

اورمزد

هرمَزد

1

اندیشه نیک

وهومنه

وهومن

بهمن

2

بهترین راستی و پاکی

اشاوهیشتا

ارتاوهیشتا

اردیبهشت

3

شهریاری نیرومند

کشتریا وریا - خشترا وئیریه

شهریور

شهریور

4

فروتنی و مهرپاک

سپنتا آرمئیتی

سپندارمت

سپندارمذ

5

تندرستی و رسایی

هئوروتات

خردات

خورداد  - خرداد

6

بی مرگی ، جاودانی

 آمرتات

امرتات

امرداد

7

آفریدگار

دزوه - دثوش

دزو ، دذوپت آتور

دی ، دی بآذر

8

آتش ، فروغ

اتر- آثرآت

اتور

آذر

9

آبها ، هنگام آب

اپم

آبان

آبان

10

آفتاب ، خورشید

هورخشئیت

خورشیت

خور - خیر - خورشید

11

ماه

ماونگه

ماه - ماذ

ماه

12

  ستاره تیر یا تیشتر ، ستاره باران

تیشتریه

تیر- تیشتر

تیر

13

جهان ، زندگی هستی - گیتی

گئوش

گوش

گوش

14

آفریدگار

دزوه - دثوش

دذو ، دذوپت میتر

دی ، دی بمهر

15

دوستی ، پیمان

میثر

میتر

مهر

16

فرمانبرداری

سرئوش

سروش

سروش‌

17

دادگری

رشنو

رشن

رشن

18

فروهر ، نیروی پیشرفت

فره وشی

فرورتین

فروردین

19

پیروزی

ورثرغن

واهرام

ورهرام

20

رامش ، شادمانی

رامن

رام - رامشن

رام

21

باد  - هوا

واته

وات

باد

22

آفریدگار

دزوه - دثوش

دذو ، دذوپت دپن

دی ، دی بدین

23

بینش درونی - وجدان

دئنا

دین

دین

24

خوشبختی ، دارائی و خواسته

اشی - ونگوهی

ارت

ارد

25

راستی

ارشتاد

اشتات

اشتاد

26

آسمان

آسمن

آسیمان

آسمان

27

زمین

 زام

زمامیات - زامدات

زامیاد  - زمی  - زمامیاد

28

گفتار پاک

منتره سپنت

امهراسپنت

مانتره سپند - ماراسپند - مهرسپند

29

فروغ و روشنایی بی پایان

انغره - رئوچه

انیران

انارم - انیران

30

روز زیادی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

هخامنشيان از آغاز تا پايان

هخامنشیان نام دودمانی پادشاهی در ایران پیش از اسلام است. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به «هخامنش» می‌رساندند که سرکردهٔ طایفه‌ پاسارگاد از طایفه‌های پارسیان بوده است.هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیادگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.
به قدرت رسیدن پارسی‌ها و سلسله هخامنشی ( ۳۳۰-۵۵۰ قبل از میلاد) یکی از وقایع مهم تاریخ قدیم است. اینان دولتی تأسیس کردند که دنیای قدیم را به استثنای دو سوم یونان در تحت تسلط خود در آوردند. شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری تاریخ جهان می‌‌دانند.

قلمرو هخامنشیان در دوران اوج خود


کشور و سرزمین
---------------------------------------------
پارسی‌ها مردمانی آریایی نژاد بودند که مشخص نیست از چه زمانی به فلات ایران آمده بودند. آنان ازقوم آریایی پارس یا پارسواش بودند که درکتیبه‌های آشوری از سده نهم پیش از میلاد مسیح نام آنان آمده است. پارس ها همزمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن گردیدند. با ضعف دولت عیلام، نفوذ قوم پارس به خوزستان‌ و نواحی ‌مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت.
برای نخستین بار درسالنامه‌های آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام کشور « پارسوآ» در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شده‌است. بعضی از محققین مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسواش همان پارسی‌ها بوده‌اند. تصور می‌شود اقوام پارسی پیش از این که از میان دوره‌های جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در این ناحیه توقف کوتاهی نمودند و در حدود ۷۰۰ سال پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنه‌های کوه‌های بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیه‌ای که جزو کشور ایلام بود، مستقر گردیدند. از کتیبه‌های آشوری چنین استنباط می‌شود که در زمان شلم نصر ( ۷۱۳-۷۲۱ ق. م) تا زمان سلطنت آسارهادون (۶۶۳ ق. م)، پادشاهان یا امراء پارسوا، تابع آشور بوده‌اند. پس از آن درزمان فرورتیش (۶۳۲-۶۵۵ ق. م) پادشاه ماد به پارس استیلا یافت و این دولت را تابع دولت ماد نمود.

مردم و طوایف
---------------------------------------------
هرودوت می‌گوید: پارسی‌ها به شش طایفه شهری و ده نشین و چهار طایفه چادرنشین تقسیم شده‌اند. شش طایفه اول عبارتند از: پاسارگادیان، رفیان، ماسپیان، پانتالیان، دژوسیان و گرمانیان. چهار طایفه دومی عبارتند از: داییها، مردها، دروپیک‌ها و ساگارتی ها. از طوایف مذکور سه طایفه اول بر طوایف دیگر، برتری داشته‌اند و دیگران تابع آنها بوده‌اند.

پارس ها همزمان با مادها به نواحی غربی ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان ساکن گردیدند. برای نخستین بار درسالنامه‌های آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ ق. م، نام کشور (پارسوآ) در جنوب و جنوب غربی دریاچه ارومیه برده شده‌است. بعضی از محققین مانند راولین سن عقیده دارند که مردم پارسوا همان پارسی‌ها بوده‌اند.

اقوام پارسی پیش از این که از میان دوره‌های جبال زاگرس به طرف جنوب و جنوب شرقی ایران بروند، در ناحیه پارسوآ توقف نمودند و در حدود سال ۷۰۰ پیش از میلاد در ناحیه پارسوماش، روی دامنه‌های کوه‌های بختیاری در جنوب شرقی شوش در ناحیه‌ای که جزو کشور ایلام بود، مستقر گردیدند. بعدها با ضعف دولت عیلام، نفوذ قوم پارس به خوزستان‌ و نواحی ‌مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت و رو به جنوب رفته اند.

مطابق منابع یونانی، در سرزمین کمنداندازان ساگارتی (زاکروتی، ساگرتی) (همان استان کرمانشاهان کنونی) مادی های ساگارتی میزیسته اند که شکل بابلی - یونانی شدهً نام خود یعنی زاگروس (زاکروتی، ساگرتی) را به کوهستان غرب فلات ایران داده اند. نام همین طوایف است که در اتحاد طوایف پارس نیز موجود است و خط پیوند خونی طوایف ماد و پارس منجمله از منشا همین طایفه ساگارتی ها (زاکروتی، ساگرتی) است، طوایف پارس قبل از حرکت به سوی جنوب دورانی طولانی را در مناطق ماد میزیستند و بعدها با ضعف دولت عیلام، نفوذ قوم پارس به خوزستان‌ و نواحی ‌مرکزی فلات ایران‌ گسترش یافت و رو به جنوب رفته اند.

طبق نوشته‌های هرودوت، هخامنشیان از طایفه پاسارگادیان بوده‌اند که در پارس اقامت داشته‌اند و سر سلسله آنها هخامنش بوده‌است. پس از انقراض دولت ایلامیان به دست آشور بنی پال، چون مملکت ایلام ناتوان شده بود پارسی‌ها از اختلافات آشوری‌ها و مادی‌ها استفاده کرده و انزان یا انشان را تصرف کردند.

این واقعه تاریخی در زمان چیش پش دوم روی داده‌است. با توجه به بیانیه‌های کوروش بزرگ در بابل، می‌بینیم او نسب خود را به چیش پش دوم، می‌رساند و او را شاه انزان می‌خواند.

پس از مرگ چیش پش، کشورش میان دو پسرش « آریارومنه» پادشاه کشور پارس و کوروش که بعداً عنوان پادشاه پارسوماش، به او داده شد، تقسیم گردید. چون در آن زمان کشور ماد در اوج ترقی بود و هووخشتره در آن حکومت می‌کرد، دو کشور کوچک جدید التأسیس، ناچار زیر اطاعت فاتح نینوا بودند. کمبوجیه فرزند کوروش اول، دو کشور نامبرده را تحت حکومت واحدی در آورد و پایتخت خود را از انزان به پاسارگاد منتقل کرد.

شاهنشاهان هخامنشی
-------------------------------------------------------
مهم‌ترین سنگ‌نوشته هخامنشی از نظر تاریخی و نیز بلندترین آنها، سنگ‌نبشته بیستون بر دیواره کوه بیستون است. سنگ‌نوشته بیستون بسیاری از رویدادها و کارهای داریوش اول را در نخستین سال‌های حکمرانی اش که مشکل‌ترین سال‌ها حکومت وی نیز بود،به طور دقیق روایت می‌‌کند. این سنگ‌نوشته عناصر تاریخی کافی برای بازسازی تاریخ هخامنشیان را داراست.

به واقع با وجود فراوانی منابع میانرودانی، مصری، یونانی و لاتین نمی‌توان با تکیه بر آنها نسب‌شناسی کاملی از خاندان هخامنشی از هخامنش تا داریوش را به دست آورد. برای این منظور متن سنگ‌نوشته بیستون فرصت مناسبی را در اختیار مورخ قرار می‌‌دهد که در آن شاه شاهان نوشته بلند خود را با تایید مجدد رابطه اش با خاندان شاهنشاهی پارسیان آغاز می‌‌کند و به تدریج اخلاف خود را نام می‌‌برد: ویشتاسپ، آرشام، آریارمنه، چیش پش و هخامنش. این تبارشناسی به دلایل مختلف مدت‌های طولانی مورد ایراد قرار گرفته بود. زیرا در این فهرست نام دو نفر از شاهان هخامنشی که پیش از داریوش حکومت می‌‌کردند یعنی کوروش کبیر و کمبوجیه اول به چشم نمی‌خورد.

همین مسأله موجب شده است که مفسران سنگ‌نوشته نسبت به محتوای سنگ‌نوشته داریوش با شک و تردید نگاه کنند و او را غاصب پادشاهی هخامنشیان بدانند که با نوشتن این سنگ‌نوشته سعی داشته است برای مشروعیت بخشیدن به حکومت خود از نگاه آیندگان، شجرنامه خود را دست کاری کند.

موافق نوشته‌های هرودوت، لوحه نبونید پادشاه بابل، بیانیه کوروش بزرگ (استوانه کوروش)، کتیبه بیستون داریوش اول، و کتیبه‌های اردشیر دوم و اردشیر سوم هخامنشی، ترتیب شاهان این سلسله تا داریوش اول چنین بوده‌است: (لازم به ذکر است درستی این جدول از هخامنش تا کوروش بزرگ مورد تردید است).

هخامنش
۱- چیش پش اول
۲- کمبوجیه اول
۳- کوروش اول
۴- چیش پش دوم

شاخه اصلی:
۵- کوروش بزرگ(دوم)
۶- کمبوجیه دوم ( فاتح مصر )
۷- کوروش سوم
۸- کمبوجیه سوم



شاخه فرعی:
آریا رومنه
ارشام
ویشتاسب
۹- داریوش بزرگ(اول)


با تحلیل کلی تمامی منابع می‌‌توان به این شکل نتیجه گرفت. در ربع نخست سده ششم ق.م چیش پش پسر هخامنش حکمرانی پارس را به پسر بزرگ‌ترش آریارامنه اعطا کرد در حالی که پسر کوچک‌ترش، کوروش اول به حکمرانی انشان منصوب شد. پس از مرگ آریارامنه، پسر وی آرشام جایگزین وی شد ولی پس از کوروش اول پسرش کمبوجیه اول و پس از او نیز پسر وی کوروش دوم جانشین او شد. این رویدادها در اواسط سده ششم پیش از میلاد به وقوع پیوست.

در این دوران، کوروش بزرگ توانست مادها را به تبیعت خود در آورد و به افتخار و ثروت دست یابد. مدتی بعد کوروش بزرگ بخش‌های بزرگی از مناطق خاورمیانه را به تصرف خود در آورد. بعد از او نیز کمبوجیه راه فتوحات پدرش را ادامه داد و بر گستره شاهنشاهی هخامنشی افزود.

کمبوجیه در بازگشت از مصر فوت کرد. برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان می‌‌دانند اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر مرده است ولی دلیل آن تا کنون مکتوم باقی مانده است.

پس از مرگ کمبوجیه تاج سلطنتی به داریوش از شاخه فرعی هخامنشی می‌‌رسد. آنچه به نظر واقعی می‌‌رسد این است که داریوش در زمان حیات پدر و پدر بزرگش (آرشام پدر بزرگش یا پسرش ویشتاسب پدر داریوش )، و با موافقت آنها، حکومت را به دست گرفت. چرا که در زمان ساخت کاخ داریوش در شوش در اوایل حکمرانی وی، بر اساس اطلاعات الواح مکشوفه از پی بناها، این دو زنده بودند.

کوروش بزرگ
کمبوجیه
بردیای دروغین (گوماته مغ)
داریوش بزرگ
خشایارشا (خشیارشا)
اردشیر یکم (اردشیر درازدست)
خشایارشای دوم
سغدیانوس
داریوش دوم
اردشیر دوم
اردشیر سوم
اردشیر چهارم(ارسس)
داریوش سوم

 

سلطنت کوروش کبیر
-------------------------------------------- 



کوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد). در پارسی باستان Kuraush. اين نام در كتيبه‌هاى عیلامی، Ku-rash و دركتيبه‌هاى بابلی، Ku-ra-ash و در یونانی، Kuros آمده. صورت لاتینی شدهٔ آن سیروس يا سایروس (Cyrus) و صورت عبری آن كورش (Koresh). شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است. کوروش نخستین شاه ایران و بنیان‌گذار دورهٔ شاهنشاهی ایرانیان می‌‌باشد.

ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی ممالک ایشان را تسخیر کرده بود، ‌او را سرور و قانونگذار می‌‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ‌ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌‌دانستند . درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چند گانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده . کوروش سردودمان هخامنشی، داریوش بزرگ، خشایارشا، اسکندر مقدونی گزینه‌هایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها تحقیقاتی صورت گرفته، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیات قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجه‌ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می‌‌باشد.

هرودوت و کتزیاس، افسانه‌های عجیبی درباره تولد و تربیت کوروش بزرگ ( ۵۳۹-۵۹۹ ق. م) روایت کرده‌اند. اما آنچه از لحاظ تاریخی قابل قبول است این است که کوروش پسر حکمران انشان، کمبوجیه دوم و مادر او ماندانا دختر ایشتوویگو پادشاه ماد می‌باشد.

در سال ۵۵۳ ق. م کوروش بزرگ همه پارسها را بر علیه ماد برانگیخت. در جنگ بین لشکریان کوروش و ماد، عده‌ای از سپاهیان ماد به کوروش پیوستند و در نتیجه سپاه ماد شکست خود. پس از شکست مادها، کوروش در پاسارگاد شاهنشاهی پارس را پایه گذاری کرد، سلطنت او از ۵۳۹-۵۵۹ ق.م. است.

کوروش بزرگ که سلطنت ماد را به دست آورد و بعضی از ایالات را به وسیله نیروی نظامی مطیع خود ساخت، همان سیاست کشور گشایی را که هووخشتره آغاز نموده بود ادامه داد.

کوروش بزرگ دارای دو هدف مهم بود: در غرب تصرف آسیای صغیر و ساحل بحر الروم که همهٔ جاده‌های بزرگی که از ایران می‌گذشت به بنادر آن منتهی می‌شد و از سوی شرق، تأمین امنیت.

در سال ۵۳۸ پ.م. کوروش بزرگ پادشاه ایران، بابل را شکست داد و آن سرزمین را تصرف کرد و برای نخستین بار در تاریخ جهان فرمان داد که هرکس در باورهای دینی خود و اجرای مراسم مذهبی خویش آزاد است، و بدینسان کورش بزرگ اصل سازگاری بین ادیان و باورها را پایه گذاری کرد و منشور حقوق بشر را بنیان نهاد. کورش به یهودیان اسیر در بابل، امکان داد به سرزمین یهودیه باز گردند، شماری از آنان به سرزمین ایران کوچ کردند.

گسترش کشور و سرزمین
---------------------------------------------------------
در جنگی که بین کوروش کبیر و کرزوس پادشاه لیدیه درگرفت،کوروش در «کاپادوکیه» به کرزوس پیشنهاد کرد که مطیع پارس شود، کرزوس این پیشنهاد را قبول نکرد و جنگ بین طرفین آغاز گردید. در اولین برخورد، فتح با کرزوس بود، بالاخره در جنگ شدیدی که در محل «پتریوم» پایتخت هیتها اتفاق افتاد، کرزوس به سمت سارد فرا کرد و در آنجا متحصن شد، کوروش شهر را محاصره کرد و کرزوس را دستگیر کرد، لیدیه تسخیر شد و به عنوان یکی از ایالات ایران به شمار آمد، پس از تسخیر لیدی کوروش متوجه شهرهای یونانی شد و از آنها نیز، تسلیم به قید و شرط خواست که یونیان رد کردند.در نتیجه شهرهای یونانی یکی پس از دیگری تسخیر شدند. کوروش فتح آسیای صغیر را به پایان رساند و سپس متوجه سرحدات شرقی شد، زرنگ و رخج مرو و بلخ یکی پس از دیگری در زمره ایالات جدید درآمدند. کوروش از جیحون عبور کرد و به سیحون که سرحد شمال شرقی کشور تشکیل می‌داد، رسید و در آنجا شهرهایی مستحکم، به منظور دفاع از حملات قبایل آسیای مرکزی بنا کرد. کوروش در بازگشت از سرحدات شرقی، عملیاتی در طول سرحدهای غربی انجام داد. ضعف بابل، به واسطه بی کفایتی نبونید، سلطان بابل و فشارهای مالیاتی، کوروش را متوجه بابل کرد، بابل بدون دفاع سقوط کرد و پادشاه آن دستگیر شد. کوروش در همان نخستین سال سلطنت خود در بابل، فرمانی مبنی بر آزادی یهودیان از اسارت و بازگشت به وطن و تجدید بنای معبد خود در بیت المقدس انتشار داد.

نام سرزمینهای تابع ، در كتیبه أی متعلق به مقبره داریوش كه در نقش رستم می باشد ، به تفصیل این گونه آمده است : ماد ، خووج ( خوزستان ) پرثوه ( پارت ) ، هری ب و ( هرات ) ، باختر ، سغد ، خوارزم، زرنگ ، آراخوزیا ( رخج ، افغانستان جنوبی تاقندهار ) ، ثته گوش ( پنجاب ) ، گنداره ( كابل ، پیشاور ) ، هندوش ( سند ) ، سكاهوم وركه ( سكاهای ماورای جیحون ) ، سگاتیگره خود ( سکاهای تیز خود ، ماورای سیحون ) ، بابل، آشور ، عربستان ، مودرایه ( مصر ) ، ارمینه ( ارمن ) ، كته په توك ( كاپادوكیه ،بخش شرقی آسیای صغیر ) ، سپرد ( سارد ، لیدیه در مغرب آسیای صغیر ) ، یئونه ( ایونیا ، یونانیان آسیای صغیر )، سكایه تردریا ( سکاهای آن سوی دریا : كریمه ، دانوب ) ، سكودر ( مقدونیه ) ، یئونه تك برا ( یونانیان سپردار: تراكیه ، تراس ) ، پوتیه ( سومالی ) ، كوشیا ( كوش ، حبشه ) ، مكیه ( طرابلس غرب ، برقه ) ، كرخا ( كارتاژ ، قرطاجنه یا كاریه در آسیای صغیر ).


مرگ کوروش کبیر
--------------------------------------------
در اثر شورش ماساژت‌های نیمه صحرا گرد، که یک تیره سکاها در آن طرف رودخانه آراکس بودند، مرزهای شمال شرقی مورد تهدید قرار گرفت. کوروش بزرگ، کمبوجیه را به عنوان شاه بابل انتخاب کرد و به جنگ رفت. در ابتدا موفقیت‌هایی بدست آورد اما ملکه تومیریی او را به داخل سرزمین خود کشاند و کوروش درنبرد سختی، شکست خورد و زخم برداشت و بعد از سه روز درگذشت. 8) 8)
جسد وی را به پاسارگاد آوردند و درمقبره‌ای دفن کردند. پس از مرگ کوروش بزرگ، فرزند ارشد او کمبوجیه به سلطنت رسید.


سلطنت کمبوجیه
------------------------------------------------

کمبوجیه، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه دستور قتل برادرش بردیا را صادر کرد. در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهت به بردیا داشت، خود را به جای بردیا قرار داده و پادشاه خواند.

کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، از فرت ناراحتی بر اسب پرید و شمشیرش در بدنش فرو رفت که بر اثر همین زخم نیز درگذشت (۵۲۱ پ. م.). کمبوجیه در بازگشت از مصر فوت کرد. ولی برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان می‌‌دانند اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر مرده است ولی دلیل آن تا کنون مکتوم باقی مانده است. پس از مرگ کمبوجیه کسی وارث پادشاهی هخامنشیان نبود.

کوروش بزرگ، در بستر مرگ، بردیا را به فرماندهی استان‌های خاوری شاهنشاهی ایران گماشت. کمبوجیه دوم، پیش از رفتن به مصر، از آنجا که از احتمال شورش برادرش می‌ترسید دستور کشتن بردیا را داد. مردم از کشته شدن او خبر نداشتند و در سال ۵۲۲ پ. م. شخصی به نام گوماته مغ خود را به دروغ بردیا نامید و اعلام شاه بودن کرد. چون مردم بردیا را دوست داشتند و به سلطنت او راضی بودند و از طرفی هیچ کس از راز قتل بردیا مطلع نبود، دل از سلطنت کمبوجیه برداشتند و سلطنت بردیا(گئوماتا) را با جان و دل پذیره شدند و این همان اخباری بود که در سوریه به گوش کمبوجیه رسید و سبب خود کشی او شد.

در متون تاریخی از وی به عنوان بردیای دروغین یاد شده است. در کتیبه بیستون نزدیک کرمانشاه گوماته مغ زیر پای داریوش بزرگ نشان داده شده است . داریوش شاه که از سوی کوروش بزرگ به فرمانداری مصر برگزیده شده بود پس از دریافتن ماجرا به ایران می آید و بردیای دروغین را از پای درآورده به تخت می نشیند.

کارهای گوماته مغ سبب سوء ظن درباریان هخامنشی شد که در رأس آنان داریوش پسر ویشتاسب هخامنشی بود. هفت تن از بزرگان ایران که داریوش بزرگ نیز در شمار آنان بود توسط یکی از زنان حرمسرای گئوماتا که دختر یکی از هفت سردار بزرگ ایران بود و موفق به دیدن گوشهای بریده او شده بود پرده از کارش برکشیدند و روزی به قصر شاهی رفتند و نقاب از چهره اش برگرفتند و با این خیانت بزرگ او و برادرش و محارم او که به دربار راه یافته بودند نابود کردند و هم در آنروز عده زیادی از مغان را به قتل رساندند وبه سلطنت هفت ماهه او خاتمه بخشید.
-----------------------------------------------------------

 

سلطنت داریوش بزرگ
----------------------------------------------------
داریوش(به پارسی باستان: ‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎‎)


داریوش کبیر (داریوش اول، داریوش بزرگ) (۵۴۹-۴۸۶ ق. م.) سومین پادشاه هخامنشی (سلطنت از ۵۲۱ تا ۴۸۶ ق. م.). فرزند ویشتاسپ (گشتاسپ)بود. ویشتاسپ فرزند ارشام و ارشام پسر آریارمنا بود.
ويشتاسپ پدر او در زمان كورش ساتراپ (والی) پارس بود. داريوش در آغاز پادشاهی با مشكلات بسياری روبرو شد. غيبت کمبوجیه از ايران چهار سال طول كشيده بود. گئومات مغ هفت ماه خود را به عنوان بردیا برادر كمبوجیه بر تخت مستقر ساخته و بی‌نظمی و هرج و مرج را در كشور توسعه داده بود. در نقاط ديگر كشور هم كسان ديگر بدعوی اينكه از دودمان شاهان پيشين هستند لوای استقلال برافراشته بودند. شرحی كه از زبان داريوش در کتیبه بیستون از اين وقايع آمده جالب است و سرانجام همه بكام او پايان يافت. داريوش اين پيروزی‌ها را در همه جا نتيجهء لطف اهورامزدا ميداند، می‌گوید:
«هرچه كردم بهرگونه، به اراده اهورامزدا بود. از زمانيكه شاه شدم، نوزده جنگ كردم. به اراده اهورامزدا لشكرشان را درهم شكستم و ۹ شاه را گرفتم... ممالكی كه شوريدند دروغ آنها را شوراند. زيرا به مردم دروغ گفتند. پس از آن اهورامزدا اين كسان را بدست من داد و با آنها چنانكه ميخواستم رفتار كردم. ای آنكه پس از اين شاه خواهی بود با تمام قوا از دروغ بپرهيز. اگر فكر كنی: چه كنم تا مملكت من سالم بماند، دروغگو را نابود كن...».
طبيبی بنام دموک دس كه در دستگاه اری‌تس بود و به اسارت بزندان داريوش افتاده بود، هنگامی كه زخم پستان آتوسا دختر کورش و زن داريوش را درمان ميكرد او را واداشت كه داريوش را به لشكركشی بسرزمين یونان ترغيب كند. بايد خاطرنشان ساخت كه اين پزشك، يونانی بود و داريوش او را از بازگشت بوطن محروم كرده بود. دموك دس بملكه گفته بود كه خود او را به‌عنوان راهنمای فتح يونان به داريوش معرفی كند و بگويد كه شاه با داشتن چنين راهنمايی بخوبی می‌تواند بر يونان چيره شود. اين طبيب يونانی خود را بهمراه هيأتی از پارسيان به روم و يونان رساند و در آنجا بخلاف ميل داريوش، در شهر كرتن كه ميهن اصلی او بود ماند و ديگر به ايران نيامد و هيأت پارسی كه برای آشنا شدن بوضع يونان و فراهم كردن زمينهء تسخير آن ديار رفته بود بی‌نتيجه بميهن بازگشت.
داريوش پس از فرونشاندن شورشهای داخلی و سركوبی ياغيان، تشكيلات كشوری و اداری منظمی بوجود آورد كه براساس آن تمام كشورها و ايالات تابع شاهنشاهی او بتوانند با يكديگر و با مركز شاهنشاهی مربوط و از نظر سازمان اداری هماهنگ باشند.
لشكركشی داريوش به اروپا: در ازمنهء مختلف تاريخی قبايل آريايی سكاها در نقاط مختلف سرزمين وسيعی كه از تركستان روس تا كنارهء دانوب، در مركز اروپا امتداد داشت مسكن داشتند. بطور كلی از نظر تمدن در مرحلهء پاينی بوده‌اند.
هرودت در شرح حمله داريوش به سكائيه نوشته است كه سكاها از جنگ با او احتراز كردند و بداخل سرزمين خود عقب نشستند و چون بيابان وسيع در پيش پای آنها بود، آنقدر داريوش را بدنبال خود كشيدند كه او از ترس قحطی آذوقه تصميم گرفت به ايران برگردد. اما با اينكه در اين حمله پيروزی شاهانه‌ای بدست نياورد سكاها را برای هميشه از حمله به ايران و ايجاد زحمت برای مردم شمال اين آب و خاك منصرف ساخت.
تسخير هند: داريوش متوجه پنجاب و سند شد. در سال ۵۱۲ ق. م. ايرانيان از رود سند گذشتند و قسمتی از سرزمين هند را گرفتند داريوش فرمان داد تا كشتی‌هايی بسازند و از طريق دريای عمان به پنجاب و سند بروند. اين دو نقطهء زرخيز و پرثروت برای ايران آنروز بسيار مهم بود. اين چيرگی پارسيان در تاريخ هند مبدأ دوران تازه‌ای گرديد و سرنوشت هند را دگرگون ساخت.
داريوش وليعهد خود را برگزيد و هنگامی كه آخرين تداركات خود را برای جنگ مصر و يونان ميديد پس از ۳۶ سال پادشاهی درگذشت. اين واقعه در سال ۴۸۶ ق. م. بوده است. آرامگاه داريوش اول در فاصله چهارهزار و پانصد متری تخت جمشید، در نقش رستم در مرودشت فارس (نزدیک شیراز) است.
در زمان او حدود متصرفات شاهنشاهی ايران از يك سو به چين و از سوی ديگر به قلب اروپا و افریقا ميرسيد.

 

کارهای بزرگ به فرمان داریوش
------------------------------------------------------

1.ساختن کاخ معروف به تخت جمشید در فارس فعلی . که اتمام ان در زمان سلطنت خشایار شا و اردشیر بود و پنجاه سال طول کشید.
2. ضرب دو نوع سکه طلا بنام (داریک) و سکه نقره بنام (سیکلو) .
3. در سال 514 ق.م. یعنی در سال اول سلطنت خط (ارامی) فنیقی را جانشین خط میخی کرد.
4. تعلیمات اجباری و رایگان را برای تمام مردم با خط جدید ارامی اجرا نمود.
5. اجرای نظام وظیفه را که در زمان (هووه خشتره) پادشاه ماد ابتکار شده بود ادامه داد.
6. تاسیس مدارس صنعتی در کشور ایران بزرگ.
7. ایجاد و ساختمان جاده شوسه بسیار پهن با زیر سازی سنگ فرش که از دریای مرمره در ترکیه کنونی شروع می شود و به هندوستان خاتمه می یابد.
8. در سال 504 ق.م. جاده شوسه دیگر (در سال دهم سلطنت) را که از کشور چین در شرق ایران بزرگ شروع می شد و از خراسان رد می شد و معروف به جاده ابریشم می باشد ایجاد نمود.
9. تشکیل صندوق پس انداز در مورد متخصصین و کارگران بخصوص نسبت به انان که در ساختمان کاخ معروف پرسپولیس (تخت جمشید) در نزدیکی شهر شیراز فعلی در استان فارس که داریوش به شرح قسمت اول همین مرقومه در سال اول سلطنت خود شروع کرد.
10. تغییرتقویم که شرح ان بسیار مفصل است.
11. دستور ترجمه (اوستا) از زبان باختری به زبان فارسی طبق کتیبه یافت شده در بهستون (باختر در ان زمان به معنای شمال بوده است و استان خراسان بزرگ را تشکیل میداده است.)
12.رعایت تمام محاسبات نجومی در ساختمان پرسپولیس که داریوش از اطلاعات خود در زمان فرمانروایی خود در مصر و بر اساس محاسبات رعایت شده در ساختمان هرم معروف بنام (فوکو) مورد نظر بوده اقتداء نموده است.
13. انتخاب هفته و تایید ان که توسط بابلی ها ابداع شده بود با استناد به هفت ستاره متحرک شناخته شده در ان زمان.(با توضیح به این که در ان زمان خورشید را جزء ستاره های متحرک میدانستند.)
14. وضع قوانین و مقررات مخصوص مالیاتی بر مبنای احتیاجات اجتماع و ایجاد سازمانهای بزرگ و قوی جهت اجرای صحیح و دقیق وصول مالیات حقه مودیان.
15. سرباز گیری و اجرای مقررات نظام وظیفه عمومی برای تمام استانهای ایران بزرگ.
16. تاسیس سازمان اب و ابرسانی به نام ( اوتر.)
17. ایجاد سازمان بسیار دقیق و مجهز پست و اطلاع رسانی به صورت چا پار خانه.
18.ایجاد سیستم ابتکاری بسیار بزرگ در امر خبر رسانی بر حسب مقتضیات و امکانات علمی جهان به وسیله استفاده از بیرق های رنگین در روز و استفاده از روشنایی چراغ های مخصوص مخابراتی در شب ها به صورت رمزی و اسراری. به علاوه استفاده از کبوتر های نامه بر.
19. تاسیس سازمان ثبت املاک با اقتباس از کشور مصر( که از 3500 سال ق.م. وجود داشته است.) بخصوص با تهیه نقشه کامل املاک به کمک هندسه و تسلیم سند مالکیت اراضی کشاورزی مخصوص به صاحبان آنان. با توضیح به این که این قانون بسیار پیشرفته اساساً به منظور تضمین حقوق کشاورزانی که اراضی کشاورزی را به آنان جهت امرار معاش مردم به صورت بلاعوض و مجانی (هبه) از طرف دولت واگذار می نمودند مورد استفاده قرار می دادند.
20. تاسیس و اجرای سیستم آمار کامل تمام اتباع ایران بزرگ که حاوی خصوصیات مردم بود حتی برای احشام و انعام ذی قیمت مملکت مانند اسبان تلقیح شده برای ارتش به نحوی که هیچیک از آنان بدون هویت نمانند.
21. ثبت و ضبط کلیه اطلاعات در مورد تمام انهار و رود خانه ها و دریا ها و میزان آبدهی قنات ها و تغییرات جوّی در آن ها طبق صورت های کامل و بخصوص ابتکار و ابداع واحد اندازه گیری میزان و حجم آب ها.
22. سد سازی روی رود خانه ها به منظور جلو گیری از کم آبی و بی آبی در فصول پاییزی و مبارزه با قطحی و گرسنگی مردم با محاسبات دقیق ساختمانی مخصوص سد ها در تمام کشور های تحت تابعیت ایران بخصوص در کشور های گرمسیر مانند جنوب ایران و حتی کشور هندوستان که اغلب با قحطی و مرگ و میر غالب اهالی توام بود.
23. داریوش اساس برده داری را در ایران بزرگ ممنوع کرد. داریوش هیچگاه از مردم و قوای شکست خورده برده نمی گرفت. در صورتی که در همان زمان در کشور یونان بردگان خود کشور یونان نیز بردگان دارای هیچیک از حقوق انسانی نبودند.
24. داریوش بتمام افسران و سربازان هم حقوق میداد و هم برای خانواده افسران و سربازان باز مانده جنگی مستمری تا آخر عمر میداد .
25. ابداع مهم دیگر داریوش نصب دکل های مخابراتی در تمام مسیر حرکت قشون بود تا شخصا از تمام جریانات بفوریت با خبر باشد. نصب این دکل ها علاوه بر برج های پیغام رسانی در زمان عادی و صلح بود.
26. داریوش مقرر کرد که آب خوراکی سپاهیان در موقع جنک هم باید جوشانده شود .
27. داریوش بموازات احداث شهر های بزرگ نسبت به حفر قنات ها بسیار مصربود.
28. اهدای اراضی کشاورزی بمردم در زمان حکومت هخامنشیان از اقدامات مهم بشمار میرفت .هم داریوش و هم خشایارشاه هیچگاه مالک و متصرف اراضی کشاورزی نبودند.
29. یکی از مهمترین و کار آترین ابداعاتی که داریوش در پیرو اجرای سیاست بین المللی کوروش کبیر به بهترین وجه اجرا نمود؛ اعزام سفرای کار آموخته بسایر کشور های همسایه ومهم ایران بزرگ آن زمان بود. سفرای حسن نیت مرقوم وظیفه داشتند که با طبقات مختلف آن کشور ها تماس های مرتب داشته باشند ودر اطراف سیستم دموکراسی واقعی که در کشور بزرگ ایران وجود دارد آگاه نمایند؛ و در عین حال مردم آن کشور هارا از اعتقادات و خصایص اخلاقی دستگاه حاکمه دولت ایران بخصوص شخص پادشاه و اعتقاد به راستگویی وراست اندیشی در تایید منشورآزادی نوع بشر توسط کوروش بزرگ واحترام به معتقدات مذهبی وآیین و رسوم ملت ها را تبلیغ نمایند. نکته بسیار مهم در این رویداد تاریخی ایناست که سفرای حسن نیت ابتکاری داریوش بزرگ از مصونیت سیاسی در تمام کشور ها بر خورداد بودند و در حقیقت همان ( کور دیپلوماتیک) کنونی بودند.
---------------------------------------

وضع اجتماعی و اقتصادی در دوره هخامنشی
-------------------------------------------------------------------
کورش در دوران زمامداری خود،از سیاست اقتصادی و اجتماعی عاقلانه‌ای که کمابیش مبتنی برمصالح ملل تابعه بود، پیروی می‌کرد. از این جملة او که می‌گوید: «رفتار پادشاه با رفتار شبان تفاوت ندارد، چنانکه شبان نمی‌تواند از گله اش بیش از آنچه به آنها خدمت می‌کند، بردارد. همچنان پادشاه از شهرها و مردم همانقدر می‌تواند استفاده کند که آنها را خوشبخت می‌دارد.» و نیز از رفتار و سیاست عمومی او، بخوبی پیداست که وی تحکیم و تثبیت قدرت خود را در تأمین سعادت مردم می‌دانست و کمتر در مقام زراندوزی و تحمیل مالیات برملل تابع خود بود. او در دوران کشورگشایی نه تنها از قتل و کشتارهای فجیع خودداری کرد بلکه به معتقدات مردم احترام گذاشت و آنچه را که از ملل مغلوب ربوده بودند، پس داد « موافق تورات، پنجهزار و چهار صد ظرف طلا و نقره را به بنی اسرائیل رد می‌کند، معابد ملل مغلوبه را میسازد و می‌آراید.» و به قول گزنفون، رفتار او طوری بوده که « همه می‌خواستند جز ارادة او چیزی بر آنها حکومت نکند.» کمبوجیه با آنکه از کیاست کورش نصیبی نداشت و از سیاست آزاده نشانة وی پیروی نمی‌کرد، در دوران قدرت خود به اخذ مالیات از ملل مغلوب مبادرت نکرد بلکه مانند کورش کبیر به اخذ هدایایی چند قانع بود، ولی این سیاست از آغاز حکومت داریوش تغییر کلی یافت و پس از سپری شدن دوران حیات داریوش، روزبروز، بر سنگینی مالیات افزوده شد و این روش دور از حزم و خرد تا پایان حکومت هخامنشی ادامه یافت.

ریچارد ن. فرای ضمن بحث در پیرامون اوضاع اقتصادی دوران هخامنشی می‌نویسد: « باجها و مالیاتهای حکومت هخامنشی بسیار فراوان بود. چنین می‌نماید که حقوق بندر و باج بازار و عوارض دروازه و راه و مرز به گونه‌های متعدد، و باج چهارپایان و جانوران خانگی که گویا ده درصد بود، و همچنین باجهای دیگری، برقرار بود. شاه در نوروز، پیشکش می‌گرفت و هرگاه سفری می‌کرد رنجی بیشتر بر مردم محل تحمیل می‌شد. بیشتر این پیشکشها و باجهای گوناگون به صورت پول و یا جنس پرداخته می‌شد. بیگاری برای ساختن و ترمیم راهها و ساختمانهای مورد استفاده عموم مردم، و مانند آنها به دست شهربانان و شاه بر مردم بفراوانی تحمیل می‌شد. پس چنین می‌نماید که زندگی برای مردم عادی بسیار دشوار بود. هزینه‌های عمومی محلی را، با باجهای مخصوص آن محل انجام می‌دادند، زر و سیم چون سیلی گران به صندوقهای شاه می‌ریخت. هنوز سخنی از املاک و معدنها و تأسیسات آبیاری شاه نگفته‌ایم که درآمدهای کلان داشت. بیشتر طلاهای گرد آمده به هنگام جنگ و یا همچون پیشکشی به مصرف می‌رسند.»

 

سامانه اداری شاهنشاهی هخامنشی
-----------------------------------------------------------------

در پایان باید موضوع را یادآوری کنم که اگر چه سنگ‌نوشته‌های هخامنشی به سه زبان عیلامی، بابلی و پارسی باستان نوشته شده است و بایگانی امور اقتصادی انحصارا به زبان عیلامی بود، اما به نظر واقعی می‌‌رسد که زبان معمول در آن دوران بابلی بوده است. ازاینرو در روابط بین المللی آن دوران ناگزیر بودند که از زبان بابلی استفاده کنند و نیز در سامانه اداری شاهنشاهی بررسی فعالیت‌های تجاری و اقتصادی زبان بابلی رایج و مرسوم بود. اما چون متون مربوط به این زبان بیشتر بر روی پوست نوشته می‌‌شد که در مقایسه با رس و سنگ به دلیل آسیب‌های طبیعی در طول زمان، نسخه‌های کمی از آن به جای نمانده است. تنها در تخت جمشید چند سنگ‌نوشته به زبان بابلی پیدا شده است که با جوهر بر روی هاون و دسته هاون نوشته شده اند. درباره دیگر زبان‌ها باید گفت که تنها سنگ‌نوشته‌هایی به زبان هیروگلیف بر روی تندیس داریوش و نیز چندین گلدان سنگی در کل شاهنشاهی پارس به جای مانده است. یک لوح به زبان بابلی و لوح کوچک دیگری نیز از جنس رس در بایگانی تخت جمشید یافت شده است که به زبان یونانی بر روی آن نوشته شده است دو ماریس 2 marris یعنی 20 لیتر شراب در ماه تبت Tebet. اما آن چه که بدیهی است این است که دانش ما در این زمینه بسیار اندک است. از سوی دیگر سامانه مدیریتی شاهنشاهی ایجاب می‌‌کرد که زبان‌های مختلفی که در آن دوران در خاورمیانه بکار برده می‌‌شد، در دربار و یا امور جاری آن بکار برود. چند زبانی در سامانه اجرایی هخامنشیان در تورات و باب استر (Esther) بیان شده است: «رونویسان و منشیان درباره به سرعت احضار شدند ... به فرمان مردخای نامه‌هایی را به یهودیان، والیان ایالت ها، فرمانداران، افسران بلندپایه ایالات شاهنشاهی از هند تا حبشه و چیزی نزدیک به 27 استان یا شهرب‌نشین به رشته تحریر در آوردند و برای هر ایالت به خط آن ایالت و برای هر ملتی به زبانی که با آن حرف می‌‌زدند و برای یهودیان نیز به خط و زبان رسمی آنان نامه‌هایی را نوشته اند.»

 

در بالای سر داريوش نبشته‌يي کوتاه آمده است. اين نبشته چنين است:
من داريوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه در پارس، شاه کشورها، پسر ويشتاسپ، نوه ارشام هخامنشی
داريوش شاه گويد: پدر من ويشتاسپ، پدر ويشتاسپ ارشام، پدر ارشام آريامن، پدر آريامن چيش پيش، پدر چيش پيش هخامنش.
داريوش شاه گويد: بدين انگيزه ما هخامنشی خوانده می‌شويم [که] از ديرگاهان نژاده هستيم از ديرگاهان تخمه‌ي ما شاهان بودند.
داريوش شاه گويد: هشت [تن] از تخمه من شاه بوده اند. من نهمين[هستم]. ما نُه [تن] پشت اندر پشت (در دو شاخه) شاه هستيم.
همانطور كه در قسمت آخر هم مشاهده مي شود، به دو شاخه بودن هخامنشيان اشاره شده و در شمارش و ذكر تعداد شاهان هم وجود شاهاني به جز شاخه خود او به وضوح مشخص مي شود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

تفاوت شاهزاده شيرين و ليلي عرب

 

ماجراي "خسرو و شیرین"را نظامی در سال 576 سروده است و من

فرهنگ زنان ايران باستان و تمدن كهن آريايي

 

تفاوت شاهزاده شيرين و ليلي عرب

( سيماي دو زن )

ظومه "لیلی و مجنون"را 8 سال بعد.اگر سال تولد او در حوالی 530 باشد هردو منظومه محصول دوران پختگی طبع وی است. جدايي از اينكه فردوسي بزرگ نيز پيش از نظامي گنجوي شرح كامل عاشق شدن خسرو و شيرين را بيان نموده است .

نظامی بعداز سرودن "مخزن الاسرار"که مجموعه ای حکمی و عرفانی است،به نظم داستان عاشقانه –به تعبیر خودش هوسنامه-"خسرو و شیرین"پرداخته است،و توجیهش برای این تغییر ذائقه و پرداختن از معارف الهی به معاشقات بشری و زمینی ،اینکه در جهان امروز و میان ابنای بشر کسی نیست که او را هوس مطالعه هوسنامه ها نباشد.و انگیزه اش در نظم داستان ظاهرا"تدارک هدیه ایست به مناسبت جلوس طغرل بن ارسلان سلجوقی بر تخت شاهی،و واقعا"یادی از معشوق در جوانی از کف رفته اش "آفاق".

این منظومه موفقترین اثر نظامی است ،زیرا علاوه بر یاد "آفاق"،زمینه داستان باب طبع شاعر است که مرد زاهد از جهان بریده «کفی پست جوین ره توشه کرده»به شدت دلبسته توصیف تجملات است و نقاشی صحنه های پر شکوه و بزمهای شاهانه و مجالس پر زر و زیور عیش و طرب؛و این همه در قلمرو "مهین بانو"ی ارمنی و بارگاه "خسرو پرویز"ساسانی فراهم است.شیخ گنجوی چون زمینه داستان را مناسب هنرنمایی می بیند با نهیب«فرس بیرون فکن میدان فراخ است»همه استعدادهای خداداده را در صحنه آرائیهای داستان به نحوی ظاهر می کند که در این 800 ساله کسی از حریفان و مدعیان با همه تلاشها نتوانسته به گردش برسد.

 اما در سرودن منظومه "لیلی و مجنون"،بیش از میل شاعر،اطاعت فرمان شاهانه منظور است که "شروان شاه اخستان بن منوچهر"قاصدی نزدش فرستاده است،با این فرمان که :در پی داستان "خسرو وشیرین"،اکنون «لیلی مجنون ببایدت گفت».و نظامی حیران مانده است تا چه کند که «اندیشه فراخ و عرصه تنگ است»،سرگذشت "لیلی و مجنون"داستان ملال انگیز بی هیجان و از اینها بدتر عاری از شکوه تجملی است،«نه باغ و نه بزم شهریاری-نه رود و نه می نه کامکاری».جوان سودازده دیوانه وضعی که مبتلا به جنون خودآزاری است و عاشق عشق و دیوانه دیوانگی،دل به دختری می بندد از تحقیر شدگان و بی پشت و پناهان روزگار،آنهم در کویر خشک و سوزان عربستان و در محیطی که میان زن و مرد تفاوت از زمین تا آسمان است.

شاعر با اکراه تن بدین کار می دهد،اما به برکت طبع توانا موفق می شود داستانی ملال انگیز را بر صدر غمنامه های ادب فارسی بنشاند.

 این هردو منظومه هم در اصل مفصل بوده است و شامل فصلها و صحنه هائی خارج از روال داستان که صرفاً به قصد ابراز مراتب فضل سروده شده است و اقناع مدعیان و حریفان پرمایه ای که در دربار سلاطین آن روزگار کم نبوده اند،و هم در طول زمان بر اثر تصرفات متذوقان مفصل تر شده است.

نظامی در آغاز هر دو داستان مدعی است که در اصل قصه تصرفی نکرده است و نسخه منثور داستان را خوانده و به نظم آورده ،و تا آنجا که از پشت غبار 8 قرن گذشته به کمک شواهد تاریخی و رسوبات رسوم و سنن می توان دریافت دعوی گزاف و باطی نکرده است.

هردو داستان شرح دلدادگی است و« جفای فلکی که با دلدادگان دایم به کین است».داستان عشق قوی پنجه طاقت شکنی است که چون همه افسانه های نامکرر به فیض چاشنی تند و تیز فراق قابل باز گفتن و باز شنیدن شده است تا آنجا که« از هر زبان که می شنوی نا مکرر است.»

عشق "لیلی و مجنون"از علاقه معصومانه دو کودک مکتبی سرچشمه می گیرد،تعلق خاطری دور از تمنیات جنسی،که هردو در یک مکتب خانه اند و –به دلیل نظامات قبیله ای و سنت های قومی-ظاهراًدر مراحل خردسالی.دو کودک معصوم که لابد فاصله ای تا مرز بلوغ دارند در مکتب ملای قبیله –که احتمالاًسیه پلاسی بوده است-همدرس اند و کار همدرسی به همدلی می کشد و محبت معصومانه ای از آن جنس که میان اطفال یک خانواده یا محله معمول است.

وضع آشنائی "خسرو و شیرین"بخلاف این است ."خسرو"جوان بالغ مغروری است در آستانه تصدی مقام پر مشغله سلطنت ،و "شیرین"دختر تربیت شده طنازی است آشنا به رموز دلبری و با خبر از موقعیت اجتماعی و شرایط سنی خویش.دختری که قرار است در آینده ای نزدیک بجای عمه خود بر مسند حکمرانی ارمنستان تکیه زند و سرنوشت مردان و زنان آن سرزمین را در دست کفایت گیرد.دختر جوان اهل شکار و ورزش و گردش است نه زندانی حرمسرا،و در یکی از همین گردشها چشمش به تصویر دلربای "پرویز"می افتد.تصویری که محصول انگشتان قلمزن و استعداد بی نظیر "شاپور"صورتگر است.جاذبه تمثال ،او را به توقف و تأمل می کشاند و سرانجام با شنیدن توصیف "پرویز"از زبان چرب و نرم درباری کار کشته ای چون "شاپور"میل خاطرش به دیدن صاحب تصویر می کشد،بی هیچ بیم طعنه ای از همسالان و شماتتی از خویشان و رجم و تشهیری از مردم ولایت.

 "لیلی"پرورده جامعه ای است که دلبستگی و تعلق خاطر را مقدمه انحرافی می پندارد که نتیجه اش سقوط حتمی است در درکات وحشت انگیز فحشا؛و به دلالت همین اعتقاد همه قدرت قبیله مصروف این است که آب وآتش را –و به عبارتی رساتر آتش و پنبه را-از یکدیگر جدا نگه دارند تا با تمهید مقدمات گناه،آدمیزاده طبعاًظلوم و جهول در خسران ابدی نیفتد.در محیطی چنین یک لبخند کودکانه ممکن است تبدیل به داغ ننگی شود بر جبین حیثیت افراد خانواده و حتی قبیله.در این ریگزار تفته بازار تعزیر گرم است و محتسب خدا نه تنها در بازار که در اعماق سیه چادرها و پستوی خانه ها.همه مردم از کودکان خردسال مکتبی گرفته تا پیران سالخورده قبیله مراقب جزئیات رفتار یکدیگرند.نخستین لبخند محبت "لیلی و مجنون"اندک سال در فضای محدود مکتبخانه ،نه از چشم تیزبین ملای ترکه به دست مکتب پوشیده می ماند،و نه از نظر کنجکاو بچه های همدرس و هم مکتبی.

در این سرزمین پاکی و تقوی بدا به حال دختر و پسر جوانی که نگاه علاقه ای رد و بدل کنند،که کودکان همدرس –با همه کم سالی و بی تجربگی-نگاهی بدان معصومیت را از مقوله گناهان کبیره می شمارند و کف زنان و ترانه خوانان به رسواگری می پردازند و کار هو و جنجال را به مرحله ای می رسانند که پدر غیرتمند دختر سر بهوا را از مکتبخانه بازگیرد و زندانی حصار حرمسرا کند؛و "قیس"بی نوا از هجوم طعنه همسالان کارش به آشفتگی و جنون کشد؛و واقعه ای بدان سادگی تبدیل به داستانی شود هیجان انگیز و لبریز از گزافه ها و افسانه ها،و شاعران و ترانه سازان محل شرح دلدادگیها را به رسوائی در قالب ترانه ریزند و در دهان ولگردان کوچه و بازار اندازند،تا دختر از مکتب بریده در پستو خزیده را نقل بزم غزل سرایان کنند و موضوع ترانه مطربان و دف زنان ،و پسر اندک تحمل حساس را آواره کوه و دشت و بیابان.

 

 اما در دیار "شیرین"منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نیست.پسران و دختران با هم می نشینند و با هم به گردش و شکار می روند و با هم در جشنها و میهمانیها شرکت می کنند .و عجبا که در عین آزادی معاشرت ،شخصیت دختران پاسدار عفاف ایشان است،که بجای ترس از پدر و بیم بدگویان ،محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قائلند.دخترها،مادرها و پیران خانواده را مشاور نیک اندیش خویشتن می دانند ،و هشداری دوستانه چنان در دل و جانشان اثر می کند که وسوسه های شهزاده جوان عشرت طلبی چون "پرویز"نمی تواند در حصار پولادین عصمتشان رخنه ای کند .در سرتاسر داستان "خسرو و شیرین"بیتی و اشارتی به چشم نمی خورد که آدمیزاده خیرخواه مصلحت اندیشی به نهی از منکر برخاسته باشد و از عمل نامعقول "شیرین"انتقادی کرده باشد.گویی همه مردم این سوی جهان از ارمنستان گرفته تا کرانه های غربی ایران و قصر شیرین گنه کاران با انصافی هستند که داستان "عیسی"و رجم زانیه را شنیده اند ،و در برخورد با گناه دیگران ،به یاد نامه اعمال خویش می افتند و به حکم بزرگوارانه مروا کراماًدیده عیب بین خود را بر دلیریها و جسارتهای جوانان فرو می بندند.

در دیار "شیرین"مردم چنان گرم کار خویشتن اند و مشاغل روزانه ،که نه از ورود نامنتظر ولیعهد شاه ایران به سرزمین خود با خبر می شوند و نه پروای سرگذشت عشق "شیرین و پرویز"دارند.حتی یک نفر هم درین مملکت بی در و دروازه متعرض این نکته نمی شود که در بزم شبانه "مهین بانو"چه می گذرد و جوانان عزبی چون "پرویز"و همراهانش چرا با دختران ولایتشان مسابقه اسب تازی و چوگان بازی می گذارند.گویی احدی را عقده ای از میل های سرکوفته بر دل ننشسته است .ظاهراًاین دیار ولنگاریها و بی اعتنائی ها همان سرزمین بی حساب و کتابی است که درآن کسی را با کسی کاری نباشد.

دختری سرشناس یکه و تنها بر پشت اسب می نشیند و بی هیچ ملازم و پاسداری از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون می تازد و وقتی که محروم از دیدار یار نادیده به دیار خود برمی گردد ،یک نفر مرد غیرتی در سرتاسر مملکتش پیدا نمی شود تا بپرسد:چرا رفتی و کجا رفتی؟

 

 قیم و سرپرست" شیرین"زنی است از جنس خودش،آشنا با عوالم دلدادگی و حالات عاطفی دختران جوان ،و به حکم همین آشنایی است که با شنیدن خبر فرار "شیرین"متأثر می شود ،اما لشکریان و چابکسواران به فرمان ایستاده را که

اگر بانو بفرماید به   شبگیر                                        پی شیرین برانیم اسب   چون تیر

از هر تعقیبی باز می دارد؛و روزی که دختر فراری به خانه و دیار خود باز می گردد ،انبان شماتت نمی گشاید و انبوه ملامت بر فرقش نمی بارد .با گذشت بزرگوارانه آدمیزاده ای که از عواطف تند جوانی و عوالم چنانکه افتد و دانی با خبر است به استقبالش می رود ،بی هیچ خطاب و عتابی که می داند دخترک دلباخته است و حرکت نامعقولش کار دل است و ربطی به آب و گل ندارد.زن کارکشته بی آنکه چین غضبی بر پیشانی بنشاند و با تازیانه و تپانچه ای خشم و خروش خود را بر سر دختر ببارد به تقویت روحیه اش می پردازد تا قویدل گردد و درمان پذیرد.

 

    اما وضع "لیلی"چنین نیست که محکوم محیط حرمسرائی تازیان است و جرائمش بسیار:یکی این که زن به دنیا آمده و چون زن است از هر اختیار و انتخابی محروم است.گناه دیگرش زیبائی است و زندگی در محیطی که بجای ذات یبوست صفات ملوکانه ،حکیم باشی بیچاره را به تنقیه می بندند و بجای تربیت مردان به محکومیت زنان متوسل می شوند،که چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند کار عاشقی به رسوائی می کشد و راه علاج اینکه زن را از درس و مدرسه محروم کنند تا چشم مرد بر جمالش نیافتد و کار جنونش به تماشا نکشد.در نظام پدر سالاری قبیله ،مرگ و زندگی او در قبضه استبداد مردی است به نام پدر.پدر "لیلی"نه از عوالم دلدادگی خبر دارد و نه به خواسته دخترش وقعی می نهد.مرد مقتدری است که چون از تعلق خاطر "قیس"و دخترش با خبر می شود دخترک بی گناه را از مکتب بازمی گیرد و در حصار خانه زندانی می کند ،و زندان بانش زن فلک زده چشم بر حکم و گوش به فرمانی است که او را زاییده است و در آغوش محبت خویش پروریده و اکنون به پاس آبروی خانواده و فرمان شفاعت ناپذیر شوهر مجبور است رابطه دخترش را با جهان خارج از خانه قطع کند،و حتی از نزدیک شدن به دریچه و شنیدن صدای پای رهگذران کوچه بازش دارد.این پدر غیرتی در پاسخ به "نوفل"-"نوفلی"که جوانمردانه به یاری "مجنون" برخاسته و با شیربهای مفصلی به قبیله "لیلی"آمده است-متعصبانه «اختیارات پدری»خود را به او وا می گذارد که :دست دخترم را بگیر و به کمترین برده خود ببخش ،اما اسمی از این پسرک سربهوای دیوانه میاور،او را طعمه شمشیر خویش کن و با دست خود به چاه درافکن ،اما به دست این جوان وحشی صفت مردم گریزی که بی عاقبت است و رایگان گرد مسپار.و سرانجام به آخرین مرحله تهدید متوسل می شود که:اگر باز هم در این مساله اصرار کنی و بر سر آن باشی که نام من و قبیله ام را با این پیوند نا مبارک به ننگ آلائی به خدا قسم هم اکنون بر می خیزم و وارد حرمسرا می شوم تا سر دخترک را ببرم و« در پیش سگ افکنم در این راه

و سرانجام همین قدرت بی انعطاف پدر در مقابل زر و سیم و اسب و اشتر "ابن سلام"تسلیم می شود و بی هیچ نظر خواهی و مشورتی دخترک را بدو می سپارد –و به عبارتی بهتر بدو می فروشد- تا جشن عروسی برپاکنند و در خروش بوق و کرنا و بزن و بکوب های پر سر و صدا ،ناله های مظلومانه "لیلی"را فروپوشانند ،و او را روانه حرمسرای شوهری کنند که اندک آشنائی و پیوند علاقه ای با وی ندارد.

میان رفتار "مهین بانو"با "شیرین"عاشق شده سر در پی معشوق نهاده ،و رفتار پدر "لیلی"با دختر بچه معصومی که در عوالم خردسالی نگاهش به چشمان لبریز از تمنای "مجنون"افتاده است و دیدگان جستجوگر همدرسان بدین اشارت نظر پی برده اند تفاوتی آشکار است ؛و درین رهگذر نه این را می توان ملامت کرد و نه آن را ،که هریک پرورده جامعه خویشتنند و طرز برخوردشان با مسائل نتیجه ناگزیر محیط زندگی و سنن قومی شان.

 

در دیار "لیلی"حکومت مطلق با خشونت است و مردانگی به قبضه شمشیر بسته است.حتی به مراسم لطیفی چون خواستگاری هم با طبل جنگ و تیر خدنگ می روند،و در ذهن جوانمرد آزاده ای چون "نوفل"این سؤال مطلقاً مطرح نمی شود که :گیرم در جنگ پیروز شدی و قبیله "لیلی"را به خاک و خون کشیدی و دخترک را تحویل "مجنون"دادی ؛در این صورت رفتار "لیلی"با مردی که باعث قتل پدر و برادر و کسانش شده است چگونه خواهد بود؟

آری این سؤال نه در ذهن غیور "نوفل"جرقه ای می زند و نه در ذهن آشفته "مجنون"،و حق دارند که در جامعه ای چونان ،موضوعی از این دست مسأله ای نیست.اغلب سوگلی های حرمسرای شاهان و امیران ،دختران پدر کشته به اسارت رفته اندکه به حکم سنتی مقبول همگان،حریفی که در جنگ کشته شود همه مایملکش از آن قاتل است،از اسب و گاو و کاخ و سرای گرفته تا غلام و کنیز و زن دخترش،که همه مملوکند و در مقوله ارزش ها یکسان.

اما در فضای داستان "خسرو وشیرین" ارزشها به کلی متفاوت است.شاه قدرتمندی چون "پرویز"نه تنها از بیم حسادت "مریم"جرأت ملاقات با "شیرین"ندارد ،که در برابر زن عشرتکده داری چون "شکر"اصفهانی نیز شکوه شاهانه و قدرت مردانه اش بی اثر است.مردان این دیار برای رسیدن به زن دلبندشان هرگز به زور شمشیر و انبوه لشکر متوسل نمی شوند ،چه،یقین دارند این حربه بی اثر است.صحنه بدیعی که در برابر در بسته اقامتگاه "شیرین"با قدرت طبع "نظامی"توصیف شده است قابل تأمل است .شاهی مست از غرور سلطنت و آشفته از هوای دل به بهانه شکار از لشکرگاه خود جدا شده و رو به منزلگاه معشوق آورده است،بدین امید که یار رنجیده خاطر دست از قهر و ناز بردارد و پذیرایش گردد.اما "شیرین"در قلعه را می بندد و با همه جلوه های جمال و جوانی بر پشت بام عمارت ظاهر می شود و عجز و التماسهای عاشق قدرتمند را ناشنیده می گیرد و پس از مناظره ای خواندنی ،سرخورده و دمغ مجبور به بازگشتش می کند ،بی آنکه لحظه ای توسل به زور در ذهن مرد بگذرد.زبان زنان این سرزمین از دست جور مردان عرب درازتر است و گزنده تر.در اینجا زن بودن و زیبا بودن لازمه اش بدبختی و محکومیت نیست .زن زیبای مغرور این دیار چیزی از شاه شاهانش کم ندارد که قصب بر سر و موی فروهشته را کم از تاج مرصع شاهی نمی داند و با اعتماد به همین غرور زنانه بدان شد ت و صراحت در پاسخ پیغام شاهانه خشم در سینه انباشته را بر فرق "شاپور"می ریزد که« سر اینجا به بود سرکش نه آنجا»،بی آنکه از غضب شهریاری پروائی داشته باشد.و شاه قدرتمند ملامت ها را می شنود و به عبارتی رساتر تحویل می گیرد بی آنکه شمشیر برکشد و میر غضب بطلبد ،گوئی بدو آموخته اند که« کس عاشقی به قوت بازو نکرده است

 

 دنیای "شیرین "دنیای گشاده بی پروائی هاست ،دنیائی است که جزئیاتش با یکدیگر هم آهنگی دارد."شیرین"دست پرورده زنی است که ز مردان بیشتر دارد سترگی،دختر ورزشکار نشاط طلب طبیعت دوستی است که بر اسبی زمانه گردش و اندیشه رفتار بر می نشیند و با جماعتی از دختران هم سن و سال خویش –که« ز برقع نیستشان بر روی بندی» ،و هر یک با فنون سوارکاری و جنگ آوری و دفاع از خویش چنان آشنائی دارند که در معرکه مبارزه« کنند از شیر چنگ از پیل دندان»-  به چوگان بازی میرود .دختری که در چنین محیطی بالیده است در مورد طبیعی ترین حق مشروع خویش –یعنی انتخاب شوهر –نه گرفتار حیای مزاحم است و نه در بند ریای محبت کش.آخر در محیط او هیچ دختری را به جرم زیبائیش به قناره نکشیده -اندو به جرم نگاه محبتی به زندانسرای حرم نسپرده اند و داغ بدنامی و رسوائی بر جبین بختش ننهاده اند ،تا او بترسد و عبرت بگیرد و در نخستین برخوردش با تصویر "پرویز"ابرو در هم کشد و روی بگرداند و به نگاه دزدانه ای از گوشه چشم قناعت ورزد .او به حکم تربیتش و محیطش با نخستین جرقه عشق احساس درونی خود را بر زبان می آورد ،آن هم نه تنه در برابر هم سالان و کسان و خویشان که در برابر مرد ناشناسی چون "شاپور"نقاش،آنهم با وضعی نه چندان اخلاقی ،با سر و گیسوی برهنه و بر و بازوی بلورین،صاف و ساده،زانو به زانوی مرد غریبه می نشیند و بی هیچ پرده پوشی و ملاحظه ای می گوید:

 در این صورت بدانسان مهر بستم                        که گوئی روز و شب صورت پرستم

 و در اینجا چون کسی نیست که دختر البته بی حیا را از رسوائی بازدارد و پنجه ای در گیسوی بلندش افکند و با اردنگی عبرت آموزی به پستوی خانه پرتابش کند ،تا بنشیند و چون "لیلی"غم دل با دیوار روبرو گوید و به انتظار روزی باشد که "ابن سلامی"پیدا شود و دستش را بگیرد و با طاق و ترنب پادشاهی به حجله خانه اش برد،شخصاًبه چاره جوئی برمی خیزد و بی هیچ کسب اجازه ای از اولیای خویش اسب را زین می کند و فبا در بسته بر شکل غلامان ،پای در رکاب می آورد که فاصله مختصر ارمنستان تا مداین را یکه و تنها به هوای مرد دلخواهش طی کند .آنهم با چنان راحتی و بی گرفت و گیری که "لیلی"به خواب شب هم ندیده است حتی برای مسافرتی از خانه به مکتبخانه ،و ار حرمسرا به حمام سر کوی.

 اما در حرمسرای پدر "لیلی"اساس کارها بر پوشیده کاری است،نه زن و شوهر مجالی دارند که سفره دلی پیش هم بگشایند و نه حریم پدر و فرزندی رخصت چونین جسارتی می دهد،حتی مادری که به حکم طبیعت باید محرم راز دخترش باشد ،داستان دلدادگی "لیلی"را از زبان همسالان بلفضول کنجکاوش می شنود آن هم دو سه سالی بعد از زندانی شدن دخترک در حرمسرای مرد فلک زده ای چون "ابن سلام"؛ و عجب اینکه زن هم پس از پی بردن به راز در قبیله پیچیده جرأت ندارد آن را با شوهر در میان گذارد.

و از آن عجب تر زندگی سراسر تسلیم "لیلی"است خال از هر تلاشی.از مکتبخانه اش باز می -گیرند و در خانه ای بام و در بسته زندانیش می کنند بی آنکه اعتراضی کند و فریادی به شکوه و شکایت بردارد.به شوهر نادیده نامطبوعی می دهندش بی آنکه از او نظری خواسته باشند،و او همچنان تسلیم است و فرمان پذیر و در حرمسرای شوهر نا خواسته کارش گریه و زاری .نتیجه ناگزیر چنان محیط و چنان رفتاری سایه سوء ظنی است که بر فضای خانه سنگینی می کند و زندگی زناشوئی را از هر زهری جانگزاتر.و"نظامی"چه استادانه بدین نکته توجه داشته است که : «شویش همه روزه داشتی پاس».

 

 در دیار "لیلی"اثری از مدارا و مردمی نیست،همه خشونت است و عقده گشائی؛تا بدانجا که طبع بالفضول خلایق جوان سر به صحرا نهاده از شهریان بریده را هم راحت نمی پسندد،و این یکی از افراد همان قبیله و جماعت است که با شنیدن خبر عروسی "لیلی"،دست از کار و زندگیش می کشد و با تلاشی منبعث از احساس وظیفه ،سر به کوه و بیابان می نهد تا به هر سختی و زحمتی که باشد "مجنون" دل شکسته را پیدا کند و خبری بدین بهجت اثری را با آب و تابی نجیبانه به گوشش برساند که : امیدهایت بر باد رفت و یار نازنینی را که اهل وفا می پنداشتی و از جان و دل دوستش می داشتی ،«دادند به شوهری جوانش».و به دنبال این خبر ، بر زخم دل "مجنون" نمک پاشی کند که : نوعروس جوان ،ترا فراموش کرده است و با داماد کامران «کارش همه بوسه و کنار است». و سرانجام خبری بدین ضرورت و انجام وظیفه ای چنین جوانمردانه را با خطابه ای مفصل به پایان برد در شرح بیوفائی زنان و مکر و تزویر ایشان و بی اعتباری کارشان.

 

 قلمرو "پرویز" هم از ناجوانمردان خباثت پیشه تهی نیست، نمونه اش موجود نا نجیبی که با رساندن خبر دروغین مرگ "شیرین"باعث قتل "فرهاد" می شود.

اما این دو پیغام آور مرگ و عذاب مختصر تفاوتی با هم دارند .قاصدی که با آواز شوم «که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد»،باعث خودکشی مرد هنرمند می شود،مأمور خودفروخته مواجب گرفته ای است که درباریان "پرویز" گشته اند و پیدا کرده اند و با وعده دستمزدی کلان بدین جنایتش گماشته اند. و حال آنکه برای رساندن خبر عروسی "لیلی" به کسی نه مزدی داده اند و نه مأموریتی.نا جوانمردی به سائقه خبث جبلی به سراغ "مجنون" می رود و با آن لحن دلازار جانگزا زهر نامرادی بر دل آزرده عاشق می پاشد.

عشق هر دو زن در زندگی مردانشان تحولی می آفریند:

"لیلی" بی تجربه اندک سال را چون از مکتب باز می گیرند ،"قیس" از دیدار یار بازمانده سر به شوریدگی می نهد و کار بیقراریش به جنون می کشد و "مجنون" می شود .درین تحولی که قطعاًحاصل عشق "لیلی" است ،دختر بینوا شایسته ملامت نیست ؛به فرض آنکه در آن سن و سال با "مجنون" ملاقاتی هم می داشت با چه تجربه و چه اندوخته ذهنی می توانست از جنون مرد جلوگیری کند.

 اما عشق "شیرین" مایه بخش ترقیات آینده "خسرو" است که دختر خویشتندار مآل اندیش با ملایمت این واقعیت را با جوان محبوب خود در میان می نهد که : رعایت تعادل شرط عقل است و آدمیزاده را منحصراً برای عیاشی و بلهوسی نساخته اند و جهان نیمی ز بهر شادکامی است و دیگر نیمه اش باید صرف کار و نام گردد.و با این نصیحت چنان تکانی به شهزاده تاج و تخت از کف داده می دهد که از مجلس بزم پا در رکاب اسب آورد و به نیت باز پس گرفتن ملکت موروثی خویش راهی دیار روم شود.

 

 در هر دو داستان بجز قهرمانان اصلی مرد دومی هم وجود دارد .مرد دوم سرگذشت "لیلی" محتشمی است از امرای عرب به نام "ابن سلام".مرد قوی حالی با آلت و عدت بسیار که از شیربهای سنگین و مخارج گزاف پروائی ندارد ،و بخلاف بسیاری از خواستگاران معاصر خویش ، علیا مخدره را هم دیده است، البته یک نظر و آنهم لابد از فاصله ای نه چندان نزدیک، روزی که "لیلی"با تنی چند از دخترکان همسالش به باغ رفته اند."نظامی"توضیح بیشتری درباره این دیدار اتفاقی نمی دهد اما از حال و هوای داستان پیداست که عرب محترم اسب و احیاناً شترش را سوار بوده که به جماعتی از مخدرات برقع زده چادر پوش می گذرد و می شنود که دختر "سید عامری" باغ روان دارد. مرد نازنین – که ظاهراً با شنیدن اسم دختر- یک دل نه صد دل عاشق می شود ، و مطابق معمول به واسطه ای پناه می برد و به خواستاریش می فرستد و در پی جشنی مفصل خاتون را به حرمسرای خود می آورد ؛ و چه خاتونی، یک برج زهر مار.همسر تند خوی بد ادای بی حوصله ای  که شب زفاف را به کام عرب خوش اشتها تلخ می کند. و عجب این که مردم محترم از این حرکت "لیلی" نه تعجبی می نماید و نه تغیری، که حرکت معهود است و متداول. در دیاری که به حکم پدر دختر را به حجله مرد ناشناسی می فرستند از این تغیرها بسیار است و عکس العمل مردان تهییج شده منحصر به دو نوع ، یا ابراز خشونت و تجاوز به عنف ،یا تظاهر به خونسردی و بی اعتنائی تا گذشت روزگار زن را در برابر سرنوشت نا خواسته محتومش به تسلیم آرد.و "ابن سلام" مسالمت جوی از این دسته است ، به انتظار مرور زمان می نشیند و به همین که روزی یک بار قیافه شکسته و غم زده همسر قانونی اش را ببیند دل خوش می کند که

 خرسند  شدن  به   یک  نظاره                              ز آن به    که  کند   زمن    کناره

 و سرانجام اشکهای بی صدا و آههای سوزناک "لیلی" در روحیه مرد چنان اثری می گذارد که مریضش می کند و در اوج تلخکامی به دیار عدمش می فرستد.

فرهنگ زنان ايران باستان و تمدن كهن آريايي

 

اما شخص دوم داستان "شیرین" از مقوله دیگری است : بجای پول و پله و خدم وحشم طبع بلندی دارد و دل زیبا پسند و بازوی هنرمندی.مرد در نخستین ملاقات مفصلی که با "شیرین" می کند دلبسته جذابیت و شکوه زن می شود، و دیدارهای بعدی بر این دلبستگیها می افزاید تا تبدیل به عشقی گردد یکسویه و حرارت بخش و خانمانسوز.نحوه تربیت و غرور هنرمندانه مانع از آنست که اظهاری کند و اصراری؛ چه، می داند زن مورد علاقه او دل در گرو عشق دیگری دارد. مرد در اوج جوانمردی تن به رنج مهربانی یکسره می سپارد- با همه دردسرهایش-و به عشق افلاطونی متوسل می شود ، یعنی دوست داشتن و عشق را در درون خود به کانون حرارتی مبدل کردن و از گرمی اش نیرو گرفتن و به هنر پرداختن.ریاضتی که "مجنون" دعویش را کرده و " فرهاد " بجایش آورده.

 مرد دلباخته به خواهش "شیرین" تیشه بر می گیرد و با نیروی عشق دل سنگین کوه را می خراشد ، و در ملاقاتهای متعددی که با کارفرمای نازنین دارد سخنی از دل شوریده و عشق خانه سوز خود بر زبان نمی آورد ،گرچه از سراپای وجودش لهیب دلدادگی شعله می کشد و در هر حرکتش نشانی از فداکاری عاشقانه پیداست."شیرین" پی به تعلق خاطر "فرهاد" برده است ، اما نه از حرم پروردگان نا دیده مردی است که دست وپایش را گم کند و از بیم وسوسه نفس به زاویه ریاضت پناه برد ؛ و نه از مشتری جویان رقابت انگیزی است که به قصد گرمی بازار با جان کسان سودا کند. زن با نیروی شخصیت و غرور عفت خود آشناست . بی هیچ پاسخی به عشق بر زبان نیامده "فرهاد"، او را به خدمت می گیرد و جاذبه طنازیش را چون اهرمی مدد بازوی معجزگر مرد می کند تا هنرمند بی نیاز از دینار و درم را به خلاقیت هنری وادارد. و "فرهاد" که انگیزه ای بدین قدرت به کارش کشانده است ، علاوه بر انجام سفارش کارفرما به خدمتی دیگر می پردازد که کارفرمایش دل مشتاق اوست : تبدیل صخره بیجان کوهسار به مجسمه ای از ظرافت و زیبائی به نام "شیرین".

سرانجام او هم شباهتکی به روزگار ناخوش "ابن سلام" دارد، با چندین تفاوت و از آن جمله اینکه " ابن سلام" کشته زنجموره های "لیلی" است آنهم در بستر بیماری با جان کندنی طولانی و خسته کننده ؛ اما "فرهاد" کشته عشق " شیرین" است ، آنهم با یک ضربه جانانه و بی هیچ علیلی و نکبتی . با دقتی اندک می توان سرخی مختصری از خون " ابن سلام "بر پنجه های ظریف "لیلی" مشاهده کرد و حال آنکه روح " شیرین" از جنایتی که بر فرهاد رفته است بی خبر است و بی گناه.

" ابن سلام " را مشاهده آینه دقی به نام " لیلی" می کشد، و "فرهاد" را حسد شاه کینه جوی نا جوانمردی با غرور سرکوفته و شخصیت در هم شکسته اش ، که مرد را به دربار پرشکوهش خوانده است و در مناظره با او درمانده.

 

 هر دو زن در راه عشقشان موانعی خودنمائی می کند.این سدهای جدائی افکن گاهی دیگرانند از قبیل "مریم " رومی و "ابن سلام" تازی و گاهی مرد محبوب دلخواهشان. آری "مجنون" و "خسرو" در عین عاشقی و دلدادگی حجاب راه وصالند و مایه بخش رنج " لیلی" و "شیرین". "مجنون" با دیوانه بازیهای ناهنجار غیر طبیعی اش که عاشق عشقم و دلداده دلدادگیم ، و "خسرو" با دل هرجائی هوسباره حکومت پرستش که« به هر چمن که رسید ی گلی بچین و برو.»

چه رنجی می کشند این دو زن بی گناه تاریخ دلدادگیها از حرکات نا معقول مردان محبوبشان. و چه تفاوت فاحشی است در عکس العمل این دو زن در برابر مانع تراشی های آن دو مرد.

" لیلی" بی هیچ تلاشی جنون " مجنون" و زندگی تلخ خویش را سرنوشتی قطعی می داند و چاره کار را منحصر به مخفیانه نالیدن و اشک حسرت ریختن که فرمان سرنوشت این است و اگر راز دل با پدر درمیان نهد مایه آبروریزی قبیله خواهد بود و زن دلشکسته پابسته ، مرد نیست تا از کریچه تنگ حصار خانه قدم بیرون نهد ، چاره ای ندارد جز سوختن و ساختن و در نوحه گری با " مجنون" از خلایق بریده همنوا شدن و سرانجام در اعماق حسرت و ناکامی جان دادن و از قید جهان رستن.

ودر مقابل او "شیرین" دخترک مغرور لجبازی است که جسورانه پنجه در پنجه سرنوشت می اندازد و در نبرد با شاهنشاه قدرتمند بلهوسی چون " پرویز" همه استعدادها و امکانات خود را بکار می گیرد و با تقوایی آگاهانه و غروری برخاسته از اعتماد به نفس ، رقیبان سرسختی چون " مریم" و "شکر" را از صحنه می راند ، و از موجود هوسبازی چون "خسرو"- با دل هر جائی هرزه گردش – انسان وفادار والائی می سازد که همه وجودش وقف آسایش همسر شده است ، تا آنجا که در واپسین لحظات حیات از رها کردن آه بر لب آمده ای خودداری می کند که مبادا  "شیرین" بناز خفته ، وحشت زده از خواب برجهد.

 

 هر دو زن از ملاقات مردان محبوبشان رنجی می کشند ، اما رنجی که از یک مقوله نیست.

حالت "لیلی" را مجسم کنید در نخلستان نزدیک خانه اش که چشم " ابن سلام" را دور دیده است و قاصدی پیدا کرده و رشوه ای داده تا مرد به لطایف حیل ، "مجنون" را از دامن دشتها و گریوه کوهها بازجوید و به آبادی آرد و در نخلستان نزدیک خانه او بنشاندش، تا زن از قید شوی رهیده با وسواسی برخاسته از بیم بدگویان و بلفضولان که «گر پیشترک روم بسوزم» ، و با اعتقادی جازم که برابر نشستن دو دلداده در مذهب عشق عیب ناک است ، در فاصله ای «ز آنسوتر یار خود به ده گام» ، پشت تنه نخلی پنهان گردد و صدای معشوق را بشنود که با احساس حضور یار بعد از یک بار غش کردن و بهوش آمدن دل و دماغی پیدا کرده و هوای نغمه سرائی به سرش زده است که : « آیا تو کجا و ما کجائیم» ، و در پی آن نعره ای و جامه دریدنی و سر به بیابان نهادنی.

رفتاری چندان خلاف طبیعت و انتظار ، که رنگ تصنعی بر داستان پاشیده است و ظاهراً برای توجیه نا معقولی همین طرز رفتار است که بلفضولان و نسخه نویسان بعدی صحنه هائی بر داستان افزوده اند تا به نظر خویش نقص کار " نظامی" را برطرف کنند. وجود ابیات الحاقی مفصلی زیر عنوان « زید و زینب» و « به خواب دیدن زید لیلی و مجنون را در باغ بهشت » و وصله های ناجوری از این قبیل ، محصول دلسوزی صاحب ذوقانی است که به کمک " نظامی " آمده اند ، بی آنکه بدین واقعیت توجه کنند که رفتار خودآزارانه " لیلی و مجنون" نتیجه ناگزیر آن محیط و آن شیوه زندگی است. مرغ با قفس خوگرفته را سر پروازی نیست و گرچه در قفس بگشایند ؛ عادت به ستم کشی مولود دوام ستمگری است.

 

 "شیرین "هم صحنه ملاقاتی دارد با مرد محبوبش ، اما با مختصر تفاوتی و رنجی از نوعی دیگر. رنج " شیرین " هم اگر از رنج " لیلی" گرانسنگ تر نباشد سبک تر نیست . زن مغرور عزت طلب نازنین را مجسم کنید دست از مسند حکومت ارمنستان کشیده و با پای خود به دیدار معشوق آمده و بر جای خود " مریم " رومی را در حرمسرای سلطنتی دیده و معترضانه در قلعه ای خود را زندانی کرده .شامگاه سردی خدمتکاران و ندیمگان ذوق کنان و مژدگانی طلبان به خلوت تنهائیش می دوند که : « اینک " خسرو "آمد بی نقیبان». زن پاکیزه دامن که از حرمت شخصیت خود آگاه است ، با شنیدن این خبر پی به منظور " خسرو" می برد . او به سائقه حس خبرگیری زنانه شنیده است که " خسرو" با دم ودستگاه شاهی به بهانه شکار در حوالی قصر او اطراق کرده است ؛ و اکنون که خبر تنها آمدنش را در این شب سرد زمستانی می شنود ، می داند که مستی شراب و حرارت عشق در جان مرد افتاده است و بی تابش کرده و به بوی وصالی بدان سویش کشانده . اگر بدو اجازه ورود دهد هرچه پیش آید به زیان اوست ، و گر به تندی براندش بخت بازآمده را رانده است ، و این در مذهب هوشمندان گناه است.

هوش زنانه اش به کار می افتد ، می فرماید تا دروازه قصر را ببندند و در حیاط قلعه بساطی بگسترانند و با تکلفی شاهانه مرد مست کام طلب را در آنجا فرود آرند ، و خود با آرایشی هوس انگیز بر بام قصر ظاهر می شود و د پاسخ اصرار مستانه " خسرو" که « ترا نادیده نتوان بازگشتن» ، با طنازی حسابگرانه ای پیغام می فرستد که :

 اگر  مهمان  مایی   ناز   منمای                              به هر  جا کت  فرود آرم فرود آی

 حالت " شیرین" را مجسم کنید که پس از یک مناظره طولانی چه دندانی برجگر گذاشته و چه رنجی تحمل کرده است تا مرد محبوب خویش را سرخورده و ناکام دیده از دروازه قصر براند ، و با رفتن او – در خلوت تنهائی – اشک غم فرو ریزد.

آری " لیلی" و "شیرین" هردو رنج کشیده اند اما« هر یکی سوزد به نوعی در غم جانانه ای»

 

  

هر دو زن رنج دیگری هم تحمل کرده اند .رنجی برخاسته از معایب مردانشان :

"مجنون" " لیلی" مرد نازنین پاکباخته صاف و صادقی است ، منتها با دو خصوصیت اخلاقی یکی اینکه مرد محترم بشدت عاشق رنج بردن و خواری کشیدن و ناله سر دادن است . تربیت روزگار کودکی او به شیوه ای بوده است چون اغلب جانداران با خنده میانه ای ندارد ، و از نشاط و سبکروحی بیزار است و آن را بخلاف شأن انسان می داند و با قاطعیت معتقد است با هر قهقهه ای که مرد بزند ، شک نه که شکوه از او شود فرد ؛ و کار این غم پرستی تا آنجا بالا می گیرد که عشق را هم به طفیل غم عشق می خواهد ، و در خواری کشیدن و خود آزاری بدان مایه پیش رفته است که به طیب خاطر در نقش اسیر زندانی به تصدق گیری می برندش به قبیله " لیلی " تا با شنیدن بوی معشوق نعره زنان بند و زنجیر پاره کند و سر به بیابان گذارد . اگر " لیلی " از این خصوصیت مرد مطلوبش رنجی نبرده باشد – که خودش هم از همان محیط است و با همان خصوصیات – از نقص دیگر " مجنون " رنج ها برده است و جای چون و چرا نیست ؛ از خود کم بینی های او و عقیده اش بدین واقعیت که به هیچ روئی لایق " لیلی " نیست که

  گل   را   نتوان  به  باد  دادن                                  مه زاده      به   دیوزاد  دادن

 از این خصیصه ، " لیلی " رنج برده است و تلخی رنج او را زنانی در مذاق جان دارند که بدین بلا گرفتارند.

 "شیرین " هم خالی از رنجی نیست که محبوبش بلهوس است و تا حدودی هرزه طبع و فراموشکار. رنجی که " شیرین " از خبر عروسی " مریم" کشیده است اگر تحمل پذیر باشد، این خبر رنج آور که مرد محبوبش برای تحریک حسادت و درهم شکستن غرور او ، با زنی هرجائی همآغوشی کرده است قابل تحمل نیست.

 

زندگی " لیلی" و "شیرین" هم از وجود مردان نا مطبوع نا مطلوبی خالی نیست .مردانی که عشق یکطرفه را برای تأ مین هوسهای خویش کافی می پندارند و شریک زندگی را از مقوله اسب و استری می شمارند خریدنی یا غزالی گرفتنی.

نمونه گروه اول " ابن سلام" است با زرپاشی های مسرفانه اش ، که پولی فراوان دارد و خدم حشمی بسیار ، دختری را دیده و به عبارتی دقیق تر وصفش را شنیده و پسندیده است ، و دربند این نیست که او هم آدمیزاده ای است با حق انتخابی.

و نمونه گروه دوم " شیرویه" است ، شاهزاده هوسباره پدرکش ساسانی که با دریدن پهلوی پدر بر تختش تکیه زده است و مالک همه مستملکاتش گشته و از آن جمله زن زیبائی به نام "شیرین" ، که اورا از مقوله غنایم می شمارد و ملک طلق خویشتن می داند.

 

 رفتار این دو زن زیبا در برابر دو عاشق – و به تعبیری روشن تر دو مدعی تحمیلی – یکسان نیست. " لیلی " دخترک مظلوم اهل تسلیم و رضائی است ، تو گوئی آهوی سر در کمندی . بی هیچ فریاد و حتی شکوه ای تسلیم سرنوشت می شود و بی آنکه گره غمی از جبین بگشاید رضا به داده می دهد و به خانه بخت می رود ، و در خلوتسرای زفاف تحاشی طغیان آمیزی دارد که با حال و هوای داستان نمی خواند. اما سالها در حرمسرای همین شوی ناخواسته شرعی و قانونیش بسر می برد و به شیوه سنتی خواهران و مادرانش به تمرین دوروئی می پردازد ، گناه معصومانه ای که نتیجه ناگزیر اختناق ها و استبدادها است.

 اما " شیرین" و گوهر "شیرین " از کان جهانی دگر است . چنان غروری در اعماق وجود این زن سرسخت خفته است که سرش به دنیی و عقبی فرو نمی آید .روح آزاده اش حتی یک لحظه تحمل خواری نمی کند، و دل به فرمان عقل مصلحت اندیش نمی سپارد . زندگی در نظر زن عزیز است و مغتنم ، اما نه به هر قیمتی و با هر کیفیتی. به حکم همین طبیعت تسلیم ناپذیر است که در پاسخ پیغام " شیرویه " با سکوت خویش او را وادار به تحمل و انتظار می کند ، و خود با چنان آرایش و نشاطی در تشییع جنازه " پرویز" قدم بر می دارد که بسیاری از کج اندیشان را به گمان می افکند ، غافل از اینکه زن می خواهد با تصمیم مردانه اش درس وفائی به دلدادگان روزگاردهد.

 

 از شرایط داستان پردازی طبیعی بودن صحنه ها و حرکات قهرمانان است و هماهنگی اجزای داستان ؛ و " نظامی " در رعایت این شرط ظریف هنرنمائی کرده است.

محیط پرورش " لیلی " را ملاحظه فرمائید و عوارض ناگزیرش را .دختری در فضای لبریز از تعصب و بد گمانی ها قدم به عرصه هستی می گذارد و به گناه این که خدایش زیبا آفریده است و جوان عاشق پیشه شوریده احوال عاشقش شده است ، از مکتب باز می گیرند و در خانه زندانیش می کنند ، و پد ر و مادرش تا آن حد با فرزند خود فاصله دارند که راز دلبستگیش را سالها بعد از وقوع از زبان این و آن می شنوند ؛ چونین دختری در همچو فضائی طبعاً از طبیعی ترین حق مسلم خویش نیز محروم است . او حق ندارد همسر آینده اش را انتخاب کند ، این همسر آینده است که او را انتخاب می کند.

و چه هماهنگی ظریفی دارد عمل " لیلی و مجنون " در آن میعادگاه ، با زمینه سازی داستان که این از شوق دیدن او غش می کند و او از شنیدن صدای این می لرزد ، اما هیچیک قدمی جلوتر نمی گذارد تا دست کم نصیب دیداری از جمال یار بردارد . زیرا می ترسد که « گر پیشترک رود بسوزد» .و حق دارد. خویشتن داری و عزت نفس صفت آزادگانی است که گوش دل به نهیب درون دارند؛ که ترس از طعنه بدگویان و تازیانه داروغه لازمه اش ندیدن و نخواستن است ، نه دیدن و خواستن و خویشتن داری .

در منظومه " لیلی و مجنون" چنان بوی حقارتی پیچیده است که مشام جان را می آزارد . "مجنون" شخصیت متزلزل نامطمئنی دارد و چون می داند که لایق همسری " لیلی " نیست ، زنجموره سر می دهد که « او را به چو من رمیده خوئی      مادر ندهد به هیچ روئی»   ، و خودش معترف است که « گل را نتوان به باد دادن »  و بدین دل خوش دارد که « ما را به زبان مکن فراموش » . و از او بیچاره تر پدر سالخورده آبرومندش که باید شاهد دیوانه بازیهای پسر باشد و در طلبش آواره بیابانها . و ازین دو بدتر مردی که مجبور است زنی را به عنوان همسر در حرمسرایش نگه دارد که می داند از او نفرت دارد و انتظار مرگش را می کشد ، مردی که چون پول داده است دلش می سوزد و به نگاهی ساخته است که به هر حال به نظاره قیافه گرفته " لیلی " خرسند بودن « زآن به که زمن کند کناره ». و از این هر سه حیرت انگیزتر و دلگدازتر ، ناله های ضعیفه پای بسته در کنج زندانسرا نشسته ای است که بر موقعیت " مجنون" فلک زده غبطه می خورد که « آخر نه چو من زن است » ، مرد است ، و مجبور نیست چون مار سرکوفته در یله بام و در گرفته ای به نام حرمسرا زندانی باشد ، آزاد است و آنجا قدمش رود که خواهد .زنی که از در و دیوار برای خودش سند حقارت می تراشد و از هر فرصتی برای مسجل کردن این شهادتنامه استفاده می کند که

 زن  گر   چه   بود  مبارز افکن                                    آخر چو   زن است  ، هم بود زن

 در همچو محیط بلا زده ای است که میان دوست و شوهر فاصله ای می افتد از مقوله بعدالمشرقین ، جسم زن در اختیار شوهر است و دلش و جانش در هوای معشوقی که عرفاً و اخلاقاً داغ فاسق بر جبینش می نهند ، و نتیجه ناگزیر این دو هوائی آن است که « مکر زن» نقل محفلها شود و از مقوله بدیهیات و مسلمات روزگار که

زن  راست   نبازد   آنچه    بازد                               جز   زرق   نسازد   آنچه  سازد

 و حق دارند که چونین قضاوتی درباره زن کنند ، آخر مگر نه این است که " لیلی " ستم رسیده تبدیل به موجود فریبگری می شود از قبیله ریاکاران و ظاهرسازان روزگار ، در تنهائی به یاد معشوق اشک حسرت می بارد و با رسیدن شوهر به بهانه مالیدن چشمان آثار اشک را میزداید ، و در مرگ شوهر با تظاهری نادلپسند شیون ماتم برمی دارد و فریاد وا شوهرا سر می دهد ، و حال آنکه دلش پیش " مجنون" است.

و " نظامی " در رعایت این ظرایف معرکه کرده است ، هم در داستان " لیلی و مجنون " ، و هم در داستان " خسرو و شیرین " که فضائی بکلی غیر از فضای دیار " لیلی" دارد و در نتیجه حرکات قهرمانهایش نیز بکلی با رفتار " لیلی" و" مجنون" و" ابن سلام" و" سید عامری "  متفاوت است ، که " شیرین " خود یک پا مرد است ،دور از تحکمات متعصبانه و آسوده از بد زبانیها و شایعه سازیهای مردم محیط و بلفضولان قبیله اش. دخترک با اسب و چوگان سر و کار دارد نه دوک و چرخه ، مرد محبوبش را شخصاً انتخاب می کند و روزها و شبها در میدان چوگان و بزم طرب با او می نشیند و می گوید و می خندد بی آنکه حریم حرمتش درهم شکند و به گستاخیهای مستانه طرف مجال تجاوزی دهد . در داستان " خسرو و شیرین " هم واسطه و دلاله ای هست اما نه میان همسر آینده و پدر دختر ، و نه برای جوش دادن قضیه ؛ وظیفه اش تحقیق درین مسأله مقدماتی است که علیا مخدره اصلاً سر پیوند مردم زاده دارد ، یا نه .

در همچو حال و هوائی است که " شیرین " با همه فوت و فن های دلربائی آشنا و د همه مقولات لوندی استاد ،یک تنه جامه سفر می پوشد و بر اسب می نشیند و به شکار شوهر می رود بی آنکه از رهزنان بیابان و ولگردان شهرهای سرراهش بیمی داشته باشد. ملاحظه می فرمائید چه همدست و هماهنگ " شیخ گنجوی " صحنه های داستان را آفریده و پرورانده است .در محیطی بدین آسودگی و استغناست که جوان پر شر و شوری چون "پرویز " در جنگل انبوه مسیرش  ، بر سطح آبگیری لبریز از طراوت هوس انگیز بهاری چشم می گشاید و دختر زیبای برهنه ای را مشغول آبتنی می بیند ، و عکس العملی هماهنگ با دیگر اجزا و صحنه های داستان نشان می دهد . اگر همچو صحنه ای در کویر دیار " لیلی " اتفاق می افتاد تصور می فرمائید رهگذر به گنج رسیده – و گرچه " نوفل " شمشیرزن باشد- بدین سادگی و بزرگواری از این خلوت بی مدعی و سفره بی انتظار دست بر می داشت ؟ اما در حال و هوای داستان " خسرو و شیرین " مجال این خشونت ها نیست ، در این گوشه جهان شاهزاده هوس پرست شهوت زاده ای چون " پرویز " هم چاره ای ندارد جز« به صبری  کاورد فرهنگ در هوش »، دیده بستن و دندان بر جگر گذاشتن و به آئین جوانمردی بر فرق هوای نفس پای مردانگی کوفتن و اتز تماشای اندام لخت زن به سیر طبیعت پرداختن.

اینجاست که خواننده بی اختیار مجذوب ظرافت هنر نمائی " نظامی " می شود و تسلطش در رعایت فنون داستانسرائی. در همچو فضای داستانی زن نه تنها احساس حقارت و بیچارگی نمی کند که خودش را یک سر و گردن از مردان بالاتر می بیند و شاه مغرور و محتشمی چون " پرویز " را از لب آب تشنه بر می گرداند و بر مقرب الخاقانی چون " شاپور " نهیب می زند که : « از خود شرم دار ای از خدا دور».

در منظومه " خسرو و شیرین " حتی حال و هوای قهرمان ساز داستان به " شکر اصفهانی " هم سرایت کرده است ، زنی که صاحب عشرتکده است و کنیزکانش به تن فروشی مشغولند ، نه تنها باج ده داروغه و توسری خور محتسب ولایت نیست که با شاه مملکت هم مغرورانه محاجه می کند و زیرکانه مغلوبش.

اصلاً فضای داستان " خسرو و شیرین " لبریز از اتکای به نفس است و غروری برخاسته از خودشناسیها . و این خصوصیت در رفتار یکایک قهرمانان داستان جلوه ها دارد ، از مناظره هیبت انگیز " فرهاد " و " خسرو " ، و نهیب مردانه اش که : « بگفت آهن خورد گر خود بود سنگ » ،گرفته تا مناجات شکوه مند " شیرین " با آن لحن اعتراض آمیزش در خطاب به شب دیر پای فراق که : « مرا یا زود کش یا زود شو روز » ؛ و از آن بالاتر اعتماد مطلق به دست برنده زیبائیش که

اگر خسرو    نه  ،  کیخسرو بود   شاه                    نباید   کردنش    سرپنجه    با  ماه

فرستم   زلف   را   تا یک  فن     آرد                     شکیبش   را  رسن  در گردن  آرد

گرم   باید   چو  می  در جامت   آرم                      به زلف چون   رسن  بر بامت آرم

 

چه اعتماد و غرور و شکوهی از این تهدید نازنینانه می بارد و چه تفاوت فاحشی دارد این لحن با ناله ضعیفانه " مجنون " که

 گر با دگری    شدی   هماغوش                              ما  را   به  زبان  مکن   فراموش

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

ایران زمین گهواره عرفان , تصوف و معنویات جهان

مولانا جلال الدین محمد بلخی - عرفان - تصوف و موسیقی عارفانه ایران زمین

 

 

ایران زمین گهواره عرفان , تصوف و معنویات جهان

 

( رها کن عقل را ، دیوانه می گرد             چو مستان بر درمیخانه می گرد )

 

خواجه شمس الدین محمد حافظ :

ثواب روزه و حج قبول آن کس برد                   که خاک ميکده عشق را زيارت کرد

 

مقام اصلی ما گوشه خرابات است                       خداش خير دهاد آن که اين عمارت کرد

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی :

الا ای‌ شمس‌ تبریزی‌ چنان‌ مستم‌ از این‌ عالم‌               که‌ جز مستی‌ و سرمستی‌ دگر چیزی‌ نمی‌دانم‌

 

عماد خراسانی :

پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکیست                حرم و دیر یکی، سبحه* و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته نظری است                گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

هرکسی قصه شوقش به زبانی گوید                        چون نکو مینگرم حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتاران است                          ورنه از روز ازل دام یکی، دانه یکیست

ره هر کس بفسونی زده آن شوخ ار نه                      گریه نیمه شب و خنده مستانه یکیست

گر ز من پرسی از آن لطف که من میدانم                     آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند                 بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکیست

عشق آتش بود و خانه خرابی دارد                           پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سر حد جنونت ببرد عشق                              "عماد" بی وفائی و وفاداری جانانه یکیست

*سَبحَه = نوری که عرفای بزرگ بر آن اعتقاد دارند و بر این باورند که از سوی خداوند بر برخی انسانها می تابد

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی :

بجوشید , بجوشید , که ما اهل شعاریم           بجز عشق , به جز عشق , دگر کار نداریم

درین خاک , درین خاک , درین مزرعه پاک          بجز مهر , بجز عشق , دگر تخم نکاریم

چه مستیم , چه مستیم , از آن شاه که هستیم          بیایید , بیایید , که تا دست برآریم

چه دانیم , چه دانیم , که ما دوش چه خوردیم        که امروز همه روز خمیریم و خماریم

مپرسید , مپرسید , ز احوال حقیقت             که ما باده پرستیم نه پیمانه شماریم

شما مست نگشتید وز آن باده نخوردید              چه دانید , چه دانید , که ما در چه شکاریم

نیفتیم برین خاک ستان ما نه حصیریم          بر آییم برین چرخ که ما مرد حصاریم

 

 صائب تبریزی  :

برق جلال عین جمال است پیش ما                  داغ پلنگ چشم غزال است پیش ما

ما چشم از چکیده دل آب داده ایم                         یاقوت و لعل سنگ و سُفال است پیش ما

ما را نظر به عالم دیگر گشوده اند                         مرگ و حیات خواب و خیال است پیش ما

در پرده غبار خط آن لعل آبدار                         صد پرده به ز آب زلال است پیش ما

در جستجو چو موج سراییم بی قرار                        آسودگی خیال محال است پیش ما

روشن شده است از می روشن سواد ما                   جام جهان نمای سُفال است پیش ما

بر اوج اعتبار فلک هر که را رساند                          چون آفتاب وقت زوال است پیش ما

از سرنوشت صفحه ننوشته آگهیم                            رخسار ساده پر خط و خال است پیش ما

از حرف سخت خلق نداریم شکوه ای                         صائب شکستگی پر و بال است پیش ما

 

فخرالدین عراقی :

من مست می عشقم ، هشیار نخواهم شد                    وز خواب خوش مستی ، بیدار نخواهم شد

امروز چنان مستم از باده دوشینه                      تا روز قیامت هم ، هشیار نخواهم شد

تا هست ز نیک و بد در کیسه من نقدی                  در کوی جوانمردان ، عیار نخواهم شد

آن رفت که می رفتم در صومعه هر باری            جز به در میخانه ، این بار نخواهم شد

از توبه و قرایی بیزار شدم لیکن                     از رندی و قلاشی* ، بیزار نخواهم شد

از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم                  وز یار به هر زخمی ، افگار* نخواهم شد

چو یار من او باشد ، بی یار نخواهم ماند                     چون غم خورم او باشد ، غم خوار نخواهم شد

تا دلبرم او باشد ، دل بر دگری ننهم                       تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد

چون ساخته دردم ، در حلقه نیارامم                   چون سوخته عشقم ، در نار خواهم شد

تا هست عراقی را در درگه او باری                بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد

*قلاشی = می پرستی   -   *رندی = بی قید بودن - زیرکی    -    *افگار = آزرده - خسته

 

خواجه شمس الدین محمد حافظ :

من ار زانکه گردم به مستی هلاک                          به آئین مستان کنیدم به خاک

به تابوتی از چوب تاکم کنید                                  به کوی خرابات خاکم کنید

نریزید بر گور من جز شراب                                    نیارید در ماتمم جز رباب

ولیکن به شرطی که در ماتمم                              ننالد به جز مطرب و چنگ زن

تو خود حافظا سر ز مستی متاب                          که سلطان نخواهد خراج از خراب

 

مولانا جلال الدین محمد بلخی :

ز خاک من اگر گندم بر آید             از آن اگر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانوا دیوانه گردد             تنورش بیت مستانه سراید

اگر بر گور من آیی زیارت               تو را خر پشته ام رقصان نماید

میا بی دف بر گور من برادر             که در بزم خدا غمگین نشاید

 

نه پی زمر و قمارم نه پی خمر و عقارم                                 نه خمیرم نه خمارم نه چنینم نه چنانم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم                   نه از خاکم نه ز آبم نه ازین اهل زمانم

عرفان و تصوف ایرانی - تمدن و فرهنگ غنی ایران زمین - Iran Culture & Civilization & Human - Molana

 

تصوف چيست؟

ابوسعيد ابوالخير گفت: تصوف دو چيز است، يک سو نگريستن و يکسان زيستن.و گفت اين تصوف عزتيست در دل، و توانگريست در درويشي، و خداونديست در بندگي، سيري است در گرسنگي، و پوشيدگي است در برهنگي، و آزاديست در بندگي، و زندگاني است در مرگ، و شيريني است در تلخي.

و در ميان مشايخ اين طايفه، اصلي بزرگ است که اين طايفه همگي يکي باشند و يکي همه - ميان جمله صوفيان عالم هيچ مضادت و مباينت و خود دوي در نباشد، هر که صوفي است، که صوفي نماي بي معني در اين داخل نباشد. و اگر چه در صور الفاظ مشايخ از راه عبارت تفاوتي نمايد، معاني همه يکي باشد. چون از راه معني در نگري، چون همه يکي اند، همه دست ها يکي بود و همه نظرها يکي بود. «اسرار التوحيد في مقامات الشيخ ابوسعيد .

 

هفت وادي عرفان ايراني که از عدد مقدس هفت در ایران باستان گرفته شده است :

 

طلب، عشق، معرفت، استغناء، توحيد، حيرت، فنا.

 

گـفـت مــا را هـفـت وادي در ره اسـت               چون گـذشـتـي هـفت وادي، درگه است

وا نـيـامـد در جـهـان زيــن راه کــــس              نـيـسـت از فـرسـنـگ آن آگــــاه کــــس

چون نـيـامــد بــاز کــس زيــن راه دور               چـون دهـنـدت آگـــهـــي اي نــــاصــبــور

چـون شدنـد آنـجـايـگـه گـم سـر بسر               کــي خــبــر بــازت دهــد از بــي خــــبــر

هـسـت وادي طــلــب آغــــاز کــــــار                وادي عـشق اسـت از آن پـس، بي کنار

پـس سـيـم واديـسـت آن مـعــرفـت                 پـس چـهـارم وادي اسـتـغـنـي صــفــت

هـسـت پـنـجـم وادي تـوحـيـد پــاک                   پـس شـشـم وادي حـيــرت صـعـب نـاک

هـفـتـمـيـن، وادي فـقـرست و فـنـا                 بــعــد از ايــن روي روش نــــبـــود تـــــرا

در کشش افـتـي، روش گـم گرددت                   گـــر بــود يــک قــطــره قــلــزم گــــرددت

شيخ فريدالدين محمد عطار نيشابوري

 

عرفان چيست؟

عرفان معجوني شگفت انگيز از مکتب هاي مختلف فلسفي جهان است. عرفان نوعی زهد و عبادت و نزدیکی به خداست که هفت وادی دارد . آخرین درگاه رسیدن به حضرت حق است . در عرفان عقايد برهمن ها، بودائي ها، رواقيان، نسطوريان، مهريان، عقايد مسلمانان زاهد، عقايد افلاطونيان جديد و حتي نکاتي از آئين زرتشت مي توان يافت. شاید بتوان گفت که ریشه مکتب عرفان از ایران نبوده است ولی ایرانیان این مکتب را به نهایت زیبایی و انسانی و درجه معرفت رساندند و به جهان معرفی نمودند و مشهورترین این عرفا عطار نیشابوری – صائب تبریزی و مولانی بلخی است که و پدر همه آنان را میتوان در نوع خود اشو زرتشت نامید . به طوریکه امروزه ایران مهد عرفان و موسیقی عرفانی جهان نامیده می شود .

از کلمه عرفان "ميستيک" يا "ميستيسيزم" يا "گنوسيسم" که با معني "مرموز، پنهاني، مخفي" است و به فارسي آن را "عرفان" ترجمه شده، بطور متداول و معمول جهان بيني ديني خاصي مفهوم مي گردد، که امکان ارتباط مستقيم و شخصي و نزديک (و حتي پيوستن) و وصل آدمي را با خداوند، از طريق آنچه به اصطلاح: "شهود" و "تجربه باطن" و "حال" ناميده ميشود جايز و ممکن الحصول ميشمارد.

انديشه مندان نوع انسان به دو دسته منقسم ميشوند. دسته اي معتقد به حقيقت اين عالمند و مي گويند آنچه به وسيله حواس ما درک ميشود به ذات خود قائم است، و با زوال ما زوال نمي پذيرد. گروه ديگر به حقيقت اين عالم معتقد نيستند و مي گويند: جهان خارج، مجموعه ايست از تصورات ما؛ به عبارت ديگر: مجموعه اي از معاني ذهني است که بذات خود حقيقت ندارد و اگر وجودي دارد در ذهن است.

مناقشه طرفداران اين دو نظريه که يکي را پيروان مکتب اصالت ماده و ديگري را پيروان مکتب اصالت تصور ناميده اند، سرتاسر تاريخ فکر بشري را اشغال کرده است. براي تلفيق و جمع ميان اين دو نظريه، کوششهاي فراواني صورت گرفته است که از بحث ما خارج است.

عارفان از بين دو نظريه بالا راه ميانين را گزيده اند. بدين معني که به ادراکات حواس که جهان آگاهي عملي از آن تکوين مي يابد اقرار مي کنند، و آن را قوه تصويرگر فکر مي دانند، ولي به وجود جهاني از علل که در ماوراء مدرکات حواس قرار دارد نيز قائلند، و مي گويند آن را حقيقتي است برتر از حقيقت عالم حسي.

بنابراين عارفان بدين طريق راه حل ميانه اي را پيش مي نهند که بيشتر مورد توجه دينداراني است که مي خواهند ميان دين و لوازم اخلاقي آن از يکسو، و موهبتهاي علم که از تجربه حسي حاصل شده است از ديگر سو، تلفيق کنند.

البته اين بدان معني نيست که صوفيه پيرو مکتب اصالت ماده ساده اي هستند و به عالم حس ،وجودي مطلق ارزاني مي دارند. بلکه اذعان دارند که اقرار به وجود عالم حس از جهت سلوک آدم ضروري است، زيرا آدمي تا در قيد حيات است در اين جهان محسوس زندگي مي کند و سلوک خود را نسبت به آن بنا مي نهد. از سوي ديگر صوفيه پيروان خود را از اقامه برهان عقلي بر وجود خداي تعالي برحذر مي دارند و بطوري که "کانت" در "متناقضات" خود ميگويد، اين کوششي است بي نتيجه. با اين وضع آنها ميخواهند پيروانشان از راه مشاهدهً باطن، به وجود آگاه شوند و با حقيقت ازلي رو به رو گردند. وقتي صوفي در اين راه قدم نهد مي تواند تجربه اي مافوق اين تجربه هاي معمولي حاصل کند، و بدرک آن حقايق متعالي نائل آيد.

بهر صورت عرفان دين نيست و اگر غايت دين، ميسر ساختن رويت خداست در آخرت، عارف براي حصول اين رويت منتظر نمي ماند؛ بلکه به اعمالي متوسل ميشود که آنها را فوق فرائض ديني ميشمارد. او به سعادت اين جهان رغبتي ندارد، بلکه مي کوشد تا به سعادتي متعالي تر از آن دست يابد. همه توجه او به حقايق و ارزشهاي روحي است و هر چه را جز آن باشد بي ارج مي شمارد، و به لذتي دل بسته است که از هر لذت ديگر فراتر است.

اين نکته نيز قابل اشاره است که اين لذت نتيجه ايست که عارف بدون آنکه براي نيل به آن سعي کرده باشد فراچنگ مي آورد، و او هرگز اين لذت را مقصود غايي خود قرار نداده است، زيرا هدف غايي عارف جز اتحاد با خدا نبوده است. اتحادي که همه هدفها و غايات محدود و شخصي در آن معدوم گرديده است، بديهي است اين اتحاد، در عرفان اقوام مختلف جهان بصورتهاي متفاوت بيان شده است که مستلزم بحث جداگانه اي مي باشد.

 

علت ظهور و رواج عرفان در ايران

علت اساسي ظهور و رواج تصوف در ايران اين است که ايرانيان در نتيجه قرنها زندگي در تمدن مادي و معنوي بالاترين پيشرفت ها را کرده و به عاليترين درجه رسيده بودند. در زيبا شناسي بر همه ملل آسيا برتري داشتند و هنرهاي زيبا مانند نقاشي، پيکر تراشي و موسيقي و هنرهاي دستي در فلز سازي و بافندگي و صنايع ديگر به حد کمال رسيده بودند. اوج معنویات و خداباوری جهان را میتوان در ایران دانست . تضييقات و محدوديت هايي که پس از دوران ساساني در ايران پيش آمد با طبع زيبايي پسند ايراني که ذوقيات را در چند قرن از نياکان خود ارث برده بود و يادگار گرانبهايي مي دانست سازگار نبود، در پـي مـسـلـک و طريقه اي مي گشت که اين قيدها را درهم نوردد و آن آزادي ديرين را دوباره بدست آورد. تصوف بهترين راه گريز براي رسيدن به اين آزادي فکري بود، بهمين جهت از آغاز متصوفه ايران سماع و موسيقي و رقص را که ايرانيان به آن خو گرفته بودند نه تنها مجاز و مباح ميدانستند، بلکه در برخي از فرق تصوف آنها را نوعي از عبادت و وسيله تقرب به مبدأ و تهذيب نفس و تصفيه باطن شمردند و از آغاز کتابها و رسايل درباره مباح بودن سماع پرداختند.

حتي متشرعان بزرگ ايران مانند غزالي در (احياء علوم الدين) و (کيمياي سعادت) در اباحت آن بحث کرده اند.

يکي از نخستين وسائلي که صوفيه براي استرضاي اين نگراني ايرانيان اختيار کردند از راه شعر و شاعري بود که موضوع بحث يکي از فصول تاريخ نهضتهاي فکري ايرانيان است.

نخستين شخص از پيشروان تصوف ايران که شعر فارسي را براي تعليمات خود پذيرفتند، ابوسعيد ابوالخير بود. متشرعاني که شعر را اغواي اجنه و مخالفت با شرع مي دانسته اند و شاعران را گمراه مي شمرده اند وي را مورد طعن و لعن قرار داده اند و حتي به دربار پادشاهي از او ناليده اند.

توجه خاصي که بزرگان تصوف ايران به زبان فارسي داشتند و مخصوصا مقيد بودند که تعليمات خود را به نظم و نثر فارسي ادا کنند مي رساند که خواست اکثريت مردم ايران و کساني که به زبان تازي کاملا آشنا نبوده اند چه بوده است. وانگهي ايشان به مراتب به توجه عوام بيش از خواص اهميت مي داده اند و ترجيح مي دادند که به زبان عوام مقصود خود را ادا کنند.  

برخی از این عارفان بزرگ ایرانی که در این مقام شهرت جهانی دارند :

خواجه شمس الدین محمد حافظ

شمس تبریزی

باباطاهر عریان

مولانا جلال الدین محمد بلخی

صائب تبریزی

محمد بن ابراهیم عطار نیشابوری

فروغی بسطامی

ابوسعید ابوالخیر

عرفان - تمدن و فرهنگ غنی ایران زمین - Iran Culture & Civilization & Human

 

 عارفان نامدار ایران زمین

 

رابعه عدويه

ابراهيم ادهم

حبيت عجمي

معروف کرخي

ابوتراب نخشبي

فضيل عياض(عارف بي پرواي ايراني)

بشر حافي

حاتم عصم

ابوعلي شقيق بلخي

ام علي

فاطمه نيشابوريه

بايزيد بسطامي

يحيي بن معاذ بلخي

ابوالحسين نوري

ابوعبدالله مغربي

سهل تستري

داود بلخي

احمد خضرويه بلخي

ابوحمزه خراساني

حمدون تصار

جنيد نهاوندي

ابو يعقوب کورتي

ابوبکر شبلي خراساني

حسين منصور حلاج

ابوالعباس قصاب آملي

ابونصر سراج طوسي

ابومحمد مرتعش نيشابوري

شيخ ابوالحسن خرقاني

شيخ ابوسعيد ابوالخير

محمد بن خفيف

شيخ ابواسحاق کازروني

باباکوهي شيرازي

ابوعبدالرحمن سلمي نيشابوري

خواجه عبدالله انصاري

باباطاهر همداني

شيخ حسن سکاک سمناني

ابوحامد محمد غزالي طوسي

شيخ احمد جام

ابوالقاسم قشيري نيشابوري

خواجه ابويعقوب يوسف همداني

ابوالحسن هجويري جلابي

شيخ احمد غزالي

محمد بن منور

شيخ عبدالقادر گيلاني

عين القضات همداني

شيخ روزبهان بقلي

سنائي غزنوي

شيخ ابوعلي فضل بن محمد فارمدي

شيخ نجم الدين کبري

شهاب الدين يحيي سهروردي

اوحدالدين کرماني

مجد الدين بغدادي

شيخ عطار نيشابوري

خواجه عبدالخالق غجدواني

سعدالدين محمد حموي

شيخ شهاب الدين عمرسهروردي

شمس تبريزي

رضي الدين علي لالا غزنوي

شيخ نجم الدين رازي

شمس الدين احمد افلاکي

سيد برهان الدين محقق

شيخ بهاءالدين ولد

سيف الدين باخرزي

شيخ صدرالدين قونيوي

عزيزالدين نسفي

شيخ جماالدين احمد جوزجاني

اوحدالدين بلياني

مولانا جلاالدين محمد بلخي

فخرالدين عراقي همداني

مير حسين سادات هروي

شيخ محمود شبستري

سلطان ولد

نجم الدين زرکوب

خواجه علي راميثني

نجيب الدين علي بن بزغش شيرازي

بابا افضل کاشاني

سيف الدين صوفي

شيخ نورالدين عبدالرحمن اسفرايني

صفي الدين اردبيلي

کمال خجندي

پهلوان محمود قتالي خوارزمي
(پورياي ولي)
ر

اخي محمد دهستاني

ميرسيد علي همداني

شيخ علاءالدوله سمناني

اوحدالدين مراغه اي

شيخ محمود مزدقاني

کمال الدين عبدالرزاق کاشاني

خواجه بهاءالدين نقشبند

زين الدين ابوبکر تائب آبادي

شيخ تقي الدين علي دوستي سمناني

شيخ کجج تبريزي

خواجه حافظ شيرازي

ظهيرالدين خلوتي

قطب الدين عبدالکريم گيلاني

علاءالدين عطار

قطب الدين يحيي جامي نيشابوري

امير قوام الدين سنجابي

شاه نعمت الله ولي

شمس الدين محمد مغربي

خواجه حسن عطار

خواجه ابوالفتح محمد پارسا

زين الدين ابوبکر علي تايبادي

شيخ کمال الدين حسيني کاشاني

سيد قاسم انوار

شيخ ابوالوفاي خوارزمي

يعقوب بن عثمان چرخي غزنوي

مولانا جلال الدين پوراني

خواجه سعدالدين کاشغري

سيد محمد نوربخش

شاه داعي شيرازي

مولانا نظام الدين خاموش

پير جمالي اردستاني

شيخ بهاءالدين عمر

خواجه شمس الدين محمد کوسوي

نورالدين عبدالرحمن جامي

مولانا شمس الدين محمد اسد

عبدالله قطب

خواجه حافظ الدين ابونصر پارسا

خواجه ابواسحق ختلاني

رضي الدين عبدالغفور لاري

خواجه نصيرالدين عبيدالله احرار

سيد محمد نوربخش

شيخ رشيدالدين محمد بيداوازي

شاه برهان الدين خليل الله اول

خواجه محمد هاشم

شيخ شاه علي اسفرائني

مير شاه حبيب الدين محب الله اول

خواجه عبدالوهاب عارف

امير شهاب الدين عبدالله برزش آبادي

شيخ وحيد الدين ابوالحسن محمد ميرجان

درويش محمد کارندهي

اميرابوعبدالله محمدهاشم شاه کرماني

مير شاه کمال الدين عطيةالله

سرمد کاشاني

کمال الدين حسين الهي اردبيلي

شيخ غلامعلي نيشابوري

قاضي اسد کاشاني

خواجه احمد خاني شيرازي

شيخ حاتم زراوندي خراساني

سلطان المشايخ

شيخ حاجي محمد خبوشاني

 

آقا ميرزا بابا

شيخ عمادالدين فضل الله مشهدي

شيخ محمد علي موذن سبزواري

وحيد الاولياء

شيخ تاج الدين حسين تبادکاني خوارزمي

درويش محمد صالح لنباني

ملامحمد صوفي مازندراني

شيخ نجيب الدين رضا تبريزي اصفهاني

رونق عليشاه کرماني

کابلي

شيخ علي نقي اصطهباناتي

آقا محمد هاشم درويش شيرازي

نظامعليشاه کرماني

سيد قطب الدين محمد نيريزي شيرازي

حسينعلي شاه اصفهاني

معطرعليشاه کرماني

ملا محمد اسماعيل کامل خراساني

نورعليشاه اصفهاني

فيض عليشاه طبسي

شيخ زاهد گيلاني

حاج ميرزا آغاسي

ملا عبدالصمد همداني

مشتاقعلي شاه تربتي

جنت عليشاه همداني

کوثر عليشاه همداني

مجذوبعلي شاه کبودرآهنگي همداني

مجذوبعلي شاه مراغه اي

ظهورعليشاه يزدي

صمدعليشاه خويي

حاج معين العلماء

ظفرعليشاه مراغه اي

مجنون عليشاه

سعادت عليشاه

رحمت عليشاه

مستعليشاه

سلطان عليشاه گنابادي

وفا عليشاه

منور عليشاه

نورعليشاه گنابادي

صفي عليشاه

صادق عليشاه

 

شمس العرفا تهراني

ظهيرالدوله

 

مطالب اين قسمت، از کتاب "تاريخ عرفان و عارفان ايراني" تاليف "عبدالرفيع حقيقت" گرفته شده است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

نکوهش سرای سپنج و بازگشت به دیار جاوید از دیدگاه بزرگان ایران زمین

نکوهش سرای سپنج و بازگشت به دیار جاوید از دیدگاه بزرگان ایران زمین

یک چند به کودکی به استاد شدیم - یک چند ز استادی خود شاد شدیم - پایان سخن شنو که ما را چه رسید - چو آب بر آمدیم و چون باد شدیم

جهان یادگارست و ما رفتنی                          به گیتی نماند به جز مردمی

به نام نیکو گر بمیرم رواست                          مرا نام باید که تن مرگ راست

کجا شد فریدون و هوشنگ شاه ؟                        که بودند با گنج و تخت و کلاه

برفتند و ما را سپردند جای                            جهان را چنین است آئین و رای

 ( فردوسی بزرگ )

مرگ در کنار ما آرمیده است  

سخن را با گفته های نوشین روان فردوسی بزرگ آغاز کردیم . در این مقاله دیدگاه بزرگان ایران زمین را پیرامون مرگ و بی اعتباری دنیا و بهره بردن نیک اززندگی بررسی میکنیم . به گفته بزرگان مرگ حقیقتی بی کتمان , جایگهی ابدی و پایان تمامی رنجهاست . مرگ بدون شک در یک قدمی ماست . با کوچترین تصادفی در جاده , آمدن بلاهایی ناگهانی و طبیعی , بسته شدن رگهای مغز , استرس و فشارهای عصبی , پریدن غذایی در مجرای تنفسی و هزاران اتفاق ناگوار دیگر می تواند مانع از تامین امنیت حتی برای یک لحظه دیگر ما شود . به اندیشه فردوسی بزرگ مرگ را هیچ چاره نیست  :

همه کارهای جهان را در است                          مگر مرگ , که آنرا دری دیگر است

با این وجود بسیاری از ما در راهی قدم می گذاریم که گویی برای ابد زندگی خواهیم کرد و در طول حیات باعث ایجاد نفرت در بین اطرافیانمان می شویم . بزرگان ایران بسیار در نکوهش سرای سپنج یا همان دنیای زودگذر کنونی سخنها گفته اند . از نیکی ها , سختی ها و رنجهایش . آنچه که نویسنده این نوشتار را وادار به نبشتن این جستار کرد دوری گزیدن ملت کهن و بزرگ ایران از سه آموزه جاوید نیاکان ایران است . به راستی چه شد که کردار نیک , گفتار نیک و پندار نیک را ما به فراموشی سپرده ایم . یکی از این عوامل بی هویتی و دیگری فراموش کردن مرگ است . بسیاری از نیاکان بزرگ ایران ما در زمانی که بر بالاترین مقام کشوری منطقه خاورمیانه یا بالاترین مقام معنوی آن روزگار قرار داشته اند همواره روی به یزدان پاک می نموده اند و وی را از این مقام و منزلت سپاس می گفتند . همواره درخواست رهنمایی از خداوند را می نمودند و اینکه مباد روزی بر ضعیفان و قشر پایین جامعه ستم کنند . ملتی که بنیان گذار اندیشه سازمان ملل جهان است و صدها سال پیش از پیدایش این بنیاد بزرگانش سروده اند : بنی آدم اعضای یکدیگرند , که در آفرینش ز یک گوهرند , چو عضوی به درد آورد روزگار , دگر عضوها را نماند قرار . چه شد که امروز تنها در اندیشه جمع آوری مال و برتری پیدا کردن بر دیگر هم میهنانش است ؟ حال این امر به چه قیمتی تمام می شود ؟ چه شد که برخی جوانان این مرز و بوم ظاهر بین و منفعت طلب و سطحی نگر شده اند ؟ چه شد که پسر بر پدر و دختر بر مادر بی حرمتی میکند ؟ چه شد که دخمه ها و زندان ها پر از کسانی است که شاید می توانستند یکی از برترین های جهان باشند ؟ آری تنها نداشتن آگاهی از هویت ملی و فراموش کردن سرانجام کار یعنی مرگ است که به چنین فجایعی دامن می زند . نا گفتنه نماند دولت ها و حاکمان هر مملکتی نیز می توانند در گسترش یا عدم گسترش این فجایع نقش آفرین باشند ولی از آنجایی که جایگاه این موارد در این نوشتار پسنیدیده نیست از ذکر آن خودداری میکنیم . چه خوش گفت فردوسی شیرین سخن که بر هیچکس نماند این روزگار . چنان زندگی کن که گویی زندگی دشمن توست پس دل بر او مبند  . فرهنگ و عرفان ایرانی میتواند جهانی را از انسانیت و خداباوری سیراب کند و همانگونه که تاکنون منشا فرهنگ و تمدن گیتی بوده است تا هزاران سال آینده نیز میتواند نخستین و برجسته ترین مرکز ادبیات , عرفان , تمدن , فرهنگ , تاریخ , موسیقی عرفانی و روح انگیز جهان باشد .  که البته نیازمند یاری و کوشش فرزندان این آب و خاک را می طلبد :

چنین است رسم سرای سپنج                                    نمانی درو جاودانه مرنج

نه دانا گذر یابد از چنگ مرگ                                         نه جنگ آوران زیر خفتان و ترگ

اگر شاه باشی و گر زرتشت                                  نهالی ز خاکست و بالین ز خشت

چنان دان که گیتی ترا دشمن است                              زمین بستر و گور پیراهن است

اگر چرخ گردان کشد زین تو                          سرانجام خشت است بالین تو

دلت را به تیمار چندین مبند                               پس ایمن مشو از سپهر بلند

تو بیجان شوی او بماند دراز                      حدیثی دراز است چندین مناز

ای دوست بیا تا غم فردا مخوریم - وین یک دم عمر را غیمت شماریم - فردا که از این دیر کهن در گذریم - با هفت هزار سالگان سر به سریم

این آموزهها بدون شک راهنمای کسانی خواهد شد که از آزار و اذیت دیگران دوری می گزینند . زیرا دلیلی برای غرور ما انسان ها وجود ندارد . شیر زنانی با ابهت و با زیباترین چهره ها و اندامها رویایی راهی خاک شدند که به راستی خاک از پذیرش آنان شرمگین بوده است . آرتمیس , بزرگ بانوی دریانورد جهان که مسئول ناو دریایی ارتش شاهنشاهی خشایار شاه بود یا چنین تعاریفی که از وی شده است در زیبایی و کردار و منش سرآمد روزگار خود بوده است ولی وی هزاران سال است که در خاک خفته است ولی نامی نیک از خود بر جای گذاشت . بزرگ مردانی راهی گور شدند که روزگاری بر جهان حکم می رانند و با فرمانی سرنوشت روزگار پسین خودشان را تغییر می داده اند . به راستی ما چه هستیم امروز که بخواهیم در برابر آنان غرور و کبر و خودپسندی نشان بدهیم و بر دیگران فخر بفروشیم . به مال خویش که ممکن است با پایمال کردن حقوق دیگران به میلیون ها رسیده است ؟ به زیبایی چهره خویش که داده شده خداوند است ؟ به موقعیت اجتماعی خویش که شاید حاصل تضعیف حقوق بسیاری از ضعیفان و بیچارگان بوده است ؟ به سن جوانی و طراوت اندام که چندی دیگر سازنده اش پس خواهد گرفت ؟ آیا دانش و معلومات ما بایستی مبنای برتری ما بر دیگران و فخر فروختن ما بر آنان باشد ؟ فردوسی بزرگ نمونه ای کامل از الگوی اخلاقی و فرهنگی نه تنها ایران بلکه جهان است . کتاب وی یکی از سه کتاب ادبی جهان شناخته شده است و بسیار مایه تاسف است که ما هیچ آشنایی با وی نداریم و در هیچ کجای زندگی از وی الگو نمی گیریم . آری حاصل چنین می شود که امروز گرفتار مشکلات پیش پای افتاده زندگی هستیم . فردوسی می فرماید : ای مردم بی آزاری را الگوی زندگی خویش قرار دهید و از آنچه دارید خرسند باشید و بر مال دیگران چشم نداشته باشید تا روانی آسوده داشته باشید . دیگران را آزار ندهید و ستم بردیگران مکنید . این است راهی جاودان برای زندگی نیک و آسوده . به همسایگان نیکی کنید . بخصوص بزرگان و فرهیخته گان را ارج گذارید . پاکی و نیکی تنها راهی است که انسان بایستی از آن پیروی کند . این سخنان فردوسی بدون شک بر گرفته شده از همان آموزه های جهانی زرتشت است که می فرماید : راه در جهان یکی است و آنهم راستی است .

بی آزاری و جام می برگزین                           که گوید که نفرین به از آفرین ؟

بخور آنچه داری و اندوه مخور                         که گیتی سپنج است و ما برگذر

میازار کس را از بهر درم                               مکن تا توانی به کس ستم

ز چیز کسان دور کنید دست                              بی آزار باشید و یزدان پرست

مجویید آزار همسایگان                              بویژه بزرگان و پرمایه گان

به پاکی گرائید و نیکی کنید                                 دل و پشت خواهندگان را مشکنید

فردوسی پس از چنین سخنانی می فرماید در جهان تنها دو چیز است که برای ابد باقی می ماند . آری آنهم سخن راست و کردار نیک است . این حاصل آموزه های گذشتگان فردوسی است که وی با مهارت و بهترین شکل ممکن از آن سود می برد و آن را بکار می برد . آری فردوسی این سخنان را بکار برد زیرا امروز پس از هزار و اندی سال نام فردوسی یکی از نورانی ترین و پرفروغ ترین نامهایی است که در ایران و حتی جهان شنیده می شود . آرامگاهش محلی دلنشین و رویایی برای فرهیختگان و اهل علم و دانش است و هیچ کس نتوانسته است چهره ای نادرست از او به نمایش بگذارد . فردوسی نیک می دانست که نه گذر زمان و نه باد و آب و آتش و خاک می تواند نام نیک و انسانیت را از بین ببرد . گذر زمان پس از صدها سال نه تنها نام فردوسی را به فراموشی نسپرد بلکه روز به روز به پیروان او افزود و سخنانش آشکار تر از گذشته هویدا می شود . فردوسی با گوش جان دادن به آموزه های ایرانی خود را فدای کشورش و نام مقدس ایران کرد و عمر با شکوهش را برای آیندگان ایران سپری کرد . فردوسی هیچ لذتی که شایسته او و تفرکات بزرگ اش باشد از گذر عمر خویش نبرد تنها راهی که برگزیده بود برای حفظ نام ایران و زنده کردن دگر باره فرهنگ ایرانی بود که یورش اعراب آن را به نابودی کشانده بودند . به راستی که هیچ لذتی برای وی بالاتر از این راه نبود است . او در قسمتهای پایانی شاهنامه در حالی که مشغول نبشتن این اثر بزرگ جهانی بود پسر بزرگش را که به سن سی و هفت رسیده بود از دست می دهد ولی چه نیکو و چه والا منشانه با سرودن چند بیت در نکوهش دنیا و از دست دادن عزیزش و کسی که در مواقع گرفتاری همواره یاری اش می داده به راهش ادامه می دهد  .

ز گیتی دو چیز است جاوید و بس                        دگر هر چه باشد نماند به کس

سخن نغز و کردار نیک                                      بماند چنان تا جهان است یک

ز خورشید و ز آب و از باد و خاک                              نگردد تبه نام و گفتار پاک

,,,,,,,,

مرا سال بگذشت بر شصت و پنج                                      نه نیکو بود گر بیازم به گنج

مگر بهره گیرم من از پند خویش                               بر اندیشم از مرگ فرزند خویش

مرا بود نوبت برفت آن جوان                                       ز دردش منم چون تنی بی روان

شتابم همی تا مگر یابمش                                     چو یابم به بیغاره بستایمش

که نوبت مرا بود بی کام من                                    گرا رفتی و بردی آرام من

ز بدها تو بودی مرا دستگیر                                 چرا راه جستی ز همراه پیر

مگر همرهان جوان یافتی                                        که از پیش من نیز بشتافتی

جوان را چو شد سال بر سی و هفت                                نه بر آرزو یافت گیتی برفت

 

آری چنین بزرگ مردی با چنین دانش و وسعت آگاهی از خوب و بد جهان در بسیاری از گفته هایش به مرگ می اندیشد . هرگز این حقیقت همیشه جاوید را از یاد نمی برد . همواره در گفته هایش پس از سپاس از یزدان پاک به سرانجام کار خویش نیم نگاهی می اندازد . مرگ را در برخی موارد در این آشفته بازار راه نجات میپندارد  .

دلم سیر شد زین سرای سپنج                             خدایا مرا زود برهان ز رنج

نزادی مرا کاشکی مادرم                           وگر زادی مرگ آمدی بر سرم

که چنین بلاها بباید کشید                           ز گیتی همی زهر باید چشید

ولی هرگز از یاد خدا و راهی که بر گزیده بود نا امید نمی شود . او به حاکمان و بزرگان آینده کشور سفارش میکند که از گذشته عبرت بگیرند . از مرگ که در نزدیک ترین فاصله به آنها قرار دارد پند بگیرند و بر دیگران ظلم نکنند . چرا که با نفرین و لعن مردم بایستی راهی خاک شوند . سعدی بزرگوار نیز می فرماید : چنان زندگی کن که یادت را به نیکی برند . نه اینکه با نفرین و لعنت یادت کنند . رسم و قوانین زشت از خود بجای نگذارید زیرا که آیندگان هزاران نفرین به شما خواهند فرستاد  .

چنان زی که ذکرت به تحسین کنند                              چو مردی نه بر گور نفرین کنند

نباید به رسم بد آیین نهاد                                     که گویند لعنت بر آن کاین نهاد

وگر بر سر آید خداوند زور                                       نه زیرش کند عاقبت خاک گور

آری فردوسی گاهی از شیرینی های زندگی فانی سخن می گوید گاهی از رنجهایش . ولی مرگ تنها و آخرین گام زندگی است که باید طی شود و اندیشیدن به آن موجب دوری از ظلم به دیگران می شود . وی می فرماید اگر به ثروتهای بیکران خویش ببالی هیچ سودی برایت ندارد . اگر به تاج و تخت و مقام کنونی ات بنازی باز هیچ سودی برایت ندارد . اگر به زیبایی و دانش ات بنازی نهایت هیچ برایت ندارد . نیک ترین کاری که شایسته توست گذاشتن نام نیک با منش و فروتنی است تا آیندگان با نامی جاوید از تو سخن بگویند . فردوسی بر این باور است که اگر صد سال عمر کنی و اگر بیست و پنج فرقی نمی کند نهایت بایستی از این سرای فانی و درد و رنج راهی خروارها خاک شوی . پس هرگز نامی زشت از خودت بر جای نگذار . برای کسب مقام و جاه و جلال خون بی گناهان را مریزید و از لحظه های آن بهره ببر . لذت در راه درست و نیک جزوی از آموزه های نیاکان ایران است . آیا ما نوادگان فردوسی بزرگ چنین میکنیم ؟ با نیم نگاهی به جامعه کنونی و دادسرا ها اوج تباهی فرهنگی یک کشور با عظمت را حس میکنیم . البته جهان نیز با این نا مردمی ها دست و پنجه نرم میکند . میلیون ها انسان درگیر نا عدالتی هستند . کشوری که خود را مهد دموکراسی می داند از آن سوی جهان به این سوی جهان لشگر می کشد ! دیگری از آن سوی جهان میلیون ها دلار هزینه میکند تا به خاکهای خود در این نقطه جهان اضافه کند . ولی افسوس که هیچ کدام از اینها از تاریخ و گذشته عبرت نگرفته اند و بدون شک این راه برای ابد ادامه خواهد داشت و انسانها و دولت ها با جاه طلبی ها خود بسیاری را نیز گرفتار و نابود می کنند . ولی این امر شایسه ما ملت فرهنگ پرور و سترگ ایران نیست  .

چنین است رسم سرای سپنج                                   گهی ناز و نوش و گهی درد و رنج

سرانجام نیک و بدش بگذرد                                شکارست مرگش همی بشکرد

نمانی همی در سرای سپنج                                         چه یازی به تخت و چه نازی به گنج

اگر صد بمانی و گر بیست و پنج                                           بیایدت رفتن ز جای سپنج

مریزید خون از پی تاج و گنج                                    که بر کس نماند سرای سپنج

جهان را نمایش چو کردار نیست                                      نهانش جز از رنج و تیمار نیست

اگر تاج داری اگر گرم و رنج                                       همان بگذری زین سرای سپنج

حکیم فرزانه ابوالقاسم فردوسی با به جای گذاشتن کتاب جاودانه اش ( شاهنامه ) درس خداباوری , انسانیت و کمال معرفت را به مردم فلات ایران زمین هدیه داد . در روزگار جهل و افراط گری مذهبی و خرافات عرب شخصی بزرگ مانند فردوسی در ایران ظهور میکند و باردیگر فرهنگی هزران ساله ایرانی را زنده میکند . این فرهنگ کهن تنها به فردوسی بزرگ ختم نمی شود . دهها نفر پیش و پس از وی نیز چنین بوده اند . صائب تبریزی استاد عرفان جهان و استاد مولانای بلخی پدر عرفان جهان نیز به درجه ای از معرفت و خداباوری و اوج عرفان و تصوف رسیده است که نه تنها از مرگ هراسی ندارد بلکه آیندگاه را سفارش به آسوده پنداشتن مرگ و رفتن به دیار باقی سفارش میکند . از دید صائب تبریزی مال اندوزان و ثروتمندان در طول زندگی از اینکه روزی روح از بدنشان جدا خواهد شد در هراس هستند :

مرگ را بر خود گوارا کن در ایام حیات                 در بهاران بگذران فصل خزان خویش را

بر فقیران مرگ آسان تر بود از اغنیا                      راحت افزون است در کندن قبای تنگ را

  صائب روزگار سخت و مردمان چند چهره را به مثال وسیله ای برای آسان نمودن مرگ بر انسان می داند . به باور وی رنجهای گیتی ناخدا گاه انسان را به اندیشه پایان زندگی سوق می دهد و نه تنها هیچ هراسی از این حقیقت غیر قابل انکار به خود راه نمی دهد بلکه آن را شیرین و گوار میپندارد و روز آسایش و آزادی روح و روان می داند :

گوارا کرد مرگ تلخ را دنیای پر وحشت           ره خوابیده دارد در سفر آرام منزل را

اندیشه مرگ از دیدگاه وی وسیله ای برای حرام کردن زندگی بر خود نیست بلکه وسیله ای برای نیک و انسان وار زیستن است . زندگی بدون دوستان نیک سرشت و لذتهای درست زندگی از دید وی کاملا مردود است . انسان برای رشد کمال , خرد , انسانیت و پیشرفت زاده شده است و برای رسیدن به آن نباید از هیچ کوششی دریغ کند ولی نباید در این مسیر مرگ و پایان راه را از خاطر ببرد و مایه رنجش دیگران گردد :

حیات جاودان بی دوستان مرگی است پابرجا            به تنهایی مخور چون خضر آب زندگانی را

بساط آفرینش را دل آگاه چون باشد ؟               که خواب مرگ بیداری است خواب زندگانی

با این توضیحات صائب تبریزی را میتوان برجسته ترین عارف گیتی نامید کسی که در مقام استادی پدر عرفان جهان امروز یعنی مولانا قرار دارد و اگر آشنایی مولانا با صائب و کسب معرفت و دانش در نزد صائب نبود شاید هرگز مولانایی با چنین نام و و سعت جهانی هرگز رشد و نمو پیدا نمی کرد و مایه مباهات ایرانیان نمی شد . نوشته زیر ما را با شخصی بزرگ و عارف آشنا میکند که به درجه ای از خداباوری و پله های ترقی یزدان شناسی رسیده است که در نزدش یاقوت و سنگ یکی است و زندگی هزار و یک چهره را با سنگ خوارا برابر می داند :

برق جلال عین جمال است پیش ما                  داغ پلنگ چشم غزال است پیش ما

ما چشم از چکیده دل آب داده ایم                         یاقوت و لعل سنگ و سفال است پیش ما

ما را نظر به عالم دیگر گشوده اند                         مرگ و حیات خوب و خیال است پیش ما   

در پرده غبار خط ( آن ) لعل آبدار                         صد پرده به ز آب زلال است پیش ما

در جستجو چو موج سراییم بی قرار                        آسودگی خیال محال است پیش ما

روشن شده است از می روشن سواد ما                   جام جهان نمای سفال است پیش ما

بر اوج اعتبار فلک هر که را رساند                          چون آفتاب وقت زوال است پیش ما

از سرنوشت صفحه ننوشته آگهیم                            رخسار ساده پر خط و خال است پیش ما

از حرف سخت خلق نداریم شکوه ای                         صائب شکستگی پر و بال است پیش ما

باباطاهر عریان پدر نکوهش از سرای سپنج و دیار فانی پیامی نیکو برای حاکمان ظالم و مردمان مغرور و خود پسند دارد .

اگر شیری اگر ببری اگر کور                                  سرانجامت بود جایت در ته گور

تنت در خاک باشد سفره گستر                                         بگردش موش و مار و عقرب و مور

دلا اصلا نترسی از ره دور                                   دلا اصلا نترسی از ته گور

دلا اصلا نمی ترسی که روزی                                     شوی بنگاه مار و لانه مور

به گورستان گذر کردم کم و بیش                                         بدیدم حال دولتمند و درویش

نه دولتمندی بی کفن در خاک رفت                                      نه دولتمندی برد از یک کفن بیش

سعدی بزرگوار نیز پیرامون مرگ چنین می فرماید :

بده ساقی آن می که عکسش ز جام                                               به کیخسرو و جم فرستد پیام

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج                                              که یک جو نمی ارزد سرای سپنج

بیا ساقی آن آتش تابناک                                              که زردشت می جویدش زیر خاک

به من ده که در کیش رندان مست                                         چه آتش پرست و چه دنیا پرست  

بیا ساقی آن بکر مستور مست                                          که اندر خرابات دارد نشست

به من ده که بدنام خواهم شد                                          خراب می و جام خواهم شد

آری به گفته سعدی جمشید شاه در حداقل چهار هزار سال پیش چنین گفته است که جهان نمی ارزد به یک جو . اندیشه های عارفان و فیلسوفان بزرگ ایران همگی بر این امر تاکید کرده اند . ولی به راستی برخی از ما انسانها تا چه اندازه گستاخ هستیم که تا آخرین دم که از زندگی باز با دیگران با خشم و غضب و توهین رفتار می گوییم . با سخنان خواسته یا ناخواسته عزیزان مان را می رنجانیم . به همسایه و دوست و بستگان نیکی نمی کنیم و دوری و نفرت را در دل آنان با جای راستی و درستی میکاریم . فریب و دروغ و دغلکاری شیوه زیرکان و عاقلان می شود . زنان و دختران ما متاسفانه بسیار سطحی نگر و مادی پرست شده اند و در نتیجه نسل های آینده نیز از مادران شان آموزش یافته و فاجعه ای فرهنگی را رقم می زنیم . سعدی می فرماید ای حاکم و ای کسی که امروز بر دیگران حکم می رانی حال که نوبت تو شده است و قدرتی داری که به زیر دستان دستور می دهی و کشوری را اداره میکنی از این فرصت به درستی استفاده کن . زیرا دو خصلت نگهبان کشور و دین است . که این خصلتها را تو بایستی اجرا کنی : نخست برکنار کردن و مجازات دادن به کسانی که بر دیگران زور و ظلم و ستم میکنند و دیگری با مهر و نیکی با ضعیفان و بیچاره گان رفتار کردن و در جایی دیگر از طرف جمشید شاه کهن ایرانی که بنیان گذار نوروز است می گوید : عالمی را ما گرفتیم با مردانگی و زور و قدرت ولی نبریدم هیچ کدام از آنها را با خود خاک . آری پس چه دلیلی را می توان یافت برای تحقیر دوستان و بستگان ؟ گردآوردن مالهای بسیار ؟ طلم و ستم کردن بر دیگران ؟ خوار شمردن زیر دستان ؟ فخر فروختن بر دیگران ؟ احترام نگذاشتن به بزرگان و فرهیخته گان ؟

به نوبت اند ملوک اندرین سپنج سرای                                  کنون که نوبت توست ای ملک به عدل گرای

دو خصلت اند نگهبان ملک و یاور دین                                  به گوش جان تو پندارم این دو گفت خدای

یکی که گردن زور آوران را به قهر بزن                             دوم که از در بیچارگان به لطف درآی

,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

شنیدم که جمشید فرخ سرشت                                   به سرچشمه ای بر به سنگی نبشت

بر این چشمه چون ما بسی دم زدند                                برفتند چون چشم بر هم زدند

گرفتیم عالم به مردی و زور                              ولیکن نبردیم با خود به گور

 

رودکی سمرقندی با تاکید بر دنیای سپنج چنین می گوید :

به سرای سپنج مهمان را                                    دل نهادن همیشگی نه رواست

زیر خاک اندرونت باید خفت                                   گر چه اکنون ات خواب بر دنیاست

با کسان بودن ات چه سود کند ؟                                   که به گور اندرون شدن تنهاست

یار تو زیر خاک مور و مگس                          چشم بگشا ببین کنون پیداست

ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود                            تا می خورم امروز که وقت طرب ماست

 

نظامی گنجوی حکیم نامدار ایرانی نیز پندی در این جهت برای ما بر جای گذاشته است :

هر که آید درین سپنج سرای                                   بایدش باز رفتن از سرپای

در وی آهسته رو که تیز هشست                              دیر گیر است لیک زود کشست

فردوسی از طرف بوذرجمهر فیلسوف می فرماید : در این روزگار فانی کسانی که پر دانش تر و آگاه ترند عذاب و درد بیشتری را تحمل میکنند . این سخن نیز در بسیاری از زندگی بزرگان ایران دیده شده است . خیام فیلسوف با شکایت از ناآگاهی مردم عصر خود و عذابی که تحمل می کرده لب به سخن می گشاید و به آنان می گوید ما می رویم و خاک ما را آیندگان کوزه ها کنند . این لحظه عمر را بهره ببرید و نام نیک و دانش گردآوری کنید .

بوذرجمهر

یکی گفت که اندر سرای سپنج                                    نباشد خردمند بی درد و رنج

خیام

قومی متفکرند اندر ره دین                                                 قومی بگمان فتاده در راه یقین

میترسم از آنکه بانگ بر آید                                                      که ای بیخبران راه نه آن است و نه این

می خور که فلک بهر هلاک من و تو                                        قصدی دارد بر جان پاک من و تو

در سبزه نشین و می روشن میخور                                           که این سبزه بسی دمد ز خاک من و تو

از تن چو برفت جان پاک من و تو                                        خشتی دو نهند بر مغاک من و تو  

و آنگاه برای خشت گور دگران                                         در کالبدی کشند خاک من و تو

بر خیز ز خواب تا شرابی بخوریم                                              زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخ ستیزه جوی ناگه                                            روزی چندان ندهد زمان که آبی بخوریم

پیری دیدم به خانه خماری                                                    گفتم نکنی ز ز رفتگان اخباری

گفتار می خور که همچو ما بسیاری                                      رفتند و خبر باز نیامد باری

هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا                                      چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک                                             نقاش ازل از بهر چه آراست مرا

سعدی

نشنیدی حدیث خواجه بلخ                                    مرگ خوش تر که زندگانی تلخ

موی گردد پس از سیاهی بور                               نیست بعد از سپیدی الا گور

عاقبت پیک جانستان برسد                                ما گرفتار و الامان برسد

سنایی غزنوی

ایا سرگشته دنیا مشو غره به مهر او                                              که بس سرکش که اندر گور خشتی زیر سر دارد

طمع در سیم و زر چندین مکن گردین و دل خواهی                                       که دین و دل تبه کرد آن که دل در سیم و زر دارد

مرگ از دید عرفای بزرگ جهان رسیدن به معبود است . زندگی و مرگ با حضرت حق برای یک عارف یکسان است . مولانا بلخی عارف نامدار ایران زمین به درجه ای از کمال و تصوف رسیده است که پس از مرگ خود را تشریح میکند . مولانا نه یک انسان نه یک شاعر و نه یک حکیم و دانشمند بود بلکه او یک غرق شده در ذات یزدان پاک است . وی خاک کالبدش را که همچون زمین گندم کاری می پندارد که در این زمین دهقانی گندم کاری می نماید . گندم را برای نانوایی برند و از آن نان پزند . خمیر و نانوا و تنور وی از خود بی خود می شوند و مست و دیوانه می گردند . آیندگانی که بر سر مزارش می آینده را بدون شادمانی و دف فرا نمی خواند .  او به راستی بزرگی و اوج حل شدن در ذات خداوند را در خود دیده بود . پس چنین می سراید :

خاک من اگر گندم بر آید             از آن اگر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانوا دیوانه گردد             تنورش بیت مستانه سراید

اگر بر گور من آیی زیارت               تو را خر پشته ام رقصان نماید

میا بی دف بر گور من برادر             که در بزم خدا غمگین نشاید

و

عمر و زندگی این هر دو با حق خوش بود                               بی خدا آب حیات آتش بود

 

مولانا بزرگترین عارف گیتی به آیندگان چنین پند می دهد که مال و ثروت از هر کسی باقی خواهد ماند و افتخاری برای تو نیست . پس چه بهتر که به جای آن نیکی و درستی از خویشتن به جای گذاری :

مال از همه ماند و از تو هم خواهد ماند                                       آن به که بجای مال نیکی ماند

 

فرجام سخن

در چنین روزگار بی اعتباری که خداوند ما را در آن قرار داده است و همه فیلسوفان و بزرگان در دلایل پیدایش آن مبهوت مانده اند و گهی نیک است و گهی خشم و غضب , آیا نیک نیست که از تک تک لحظه های زندگی به نیک ترین روش ممکن بهره ببریم و نامی پسندیده از خویش بر جای گذاریم . آری همانگونه که فردوسی فرمود :

چنین است رسم سرای جفا                           نباید از او چشم داری وفا

چنین است رسم سرای فریب                        گهی در فراز است و گهی در نشیب

اکنون تو فرزند ایران که آینده چنین کشور بزرگ و کهنی در دست توست به نیاکان بیاندیش . به بزرگان و رفته گان . به آنان که عمر خویش را فدای نام و جاودانگی و بزرگی ایران کردند . اکنون تو میراث دار چنین کشوری هستی و بایستنی است راه آنان را ادامه دهی . کافی است هر بار که به اندیشه نادرستی دست زدی و خواستی دیگران را از گفتار و کردارت ناخشنود کنی به مرگ و پایان راه نیم نگاهی بیاندازی . راهی که بدون شک مقصد نهایی همه ماست . بدون شک روزی ایران در جهان برترین خواهد شد همچون گذشته که هر کدام ما یک حرکت مفید برای کشورمان بکنیم . این میتواند در تمامی موارد صورت گیرد . دختری می تواند در راه هنر گام بردارد . پسری می تواند در رشته دانش و علم قدم بر دارد . مردان و زنانی می توانند در مراحل اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و هنری فقط یک گام مثبت برای کشورشان بردارند . آن روز ایران سرآمد همه کشورها خواهد شد . همان گونه که پیش تر از این پیرامون فرهنگ و هنر و تاریخ بوده ایم . در پایان سخن چند نکته را که پس از چند سال تحقیق و مطالعه پیرامون بزرگان ایران جستم و امروز مفید میدانم یادآوری میکنم . با اینکه من کوچکتر از آنم که بخواهم کسی را پند و اندرز بدهم ولی انسان از هر سخن می تواند در جهت مثبت پند بگیرد  .

هرگز و تحت هیچ شرایطی از راه راست دوری مکن . ممکن است در برخی موارد زیانی متوجه ات شود ولی راه راست و درست راهی است که سر منزلی ابدی و بدون دغدغه خواهد داشت .

کردار نیک , گفتار نیک , پندار نیک را از خانواده خود آغاز کن تا جامعه ای اصلاح شود  .

در رانندگی به دیگر شهروندان احترام بگذار و راه را به آنان بده .

در هنگام خرید , عبور از مکانی , سوار شدن برخودرویی الویت را به بزرگان و ریش سپیدان بده .

با بزرگان و فرهیختگان با تندی , بی احترامی و لوده گی سخن نگو  .

. گوشه ای از زندگی ات را برای خواندن و مطالعه اختصاص بده

از تاریخ و آنچه بر گذشتگان شده است عبرت بگیر تا دوباره اشتباهات پیشین تکرار نشود .

به مال و ناموس دیگران چشم داشتی نداشته باش .

در هر شغل و هر مقام و هر مکانی که هستی کوشش کن که فقط یک عمل مثبت برای کشورت انجام بدهی .

نیکی و یاری رساندن به مردم در هنگام نیاز آنان ممکن است در ظاهر به ضرر شما تمام شود ولی راهی است که بدون شک نتیجه آن را خواهید گرفت به قول حافظ گرامی : هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت . تجربه بزرگان ثابت کرده است که طبیعت خود نتیجه مهر و نیکی شما را نه در وعده ای برای دنیای دیگر ( آخرت ) بلکه در همین سرای فانی خواهد داد .

پیش از گفتن سخن یا شخصی آن اندیشه را قبل از بیان تجزیه و تحلیل کن . در برخی موارد خود را جای شنونده بگذار و اگر برای خود نپسندی برای آنان هم نپسند.

دیگران را با سخنان غیر واقعی برای بزرگ نمایی خود فریب نده . دیگران را برای رسیدن به اهداف خود امیدوار به آینده بهتر مکن.

دروغ و گفتار نادرست سرمنشا بسیاری از خطاها و وقایع ناگوار است . در هر شرایطی از آن پرهیز کنید حتی از مصلحت آمیز آن .

آنچه که آموختید و مفید بود به دیگران هم بیاموزید تا یک نفر را از گمراهی در بیاورید . بدین گونه به آموزه زرتشت که گیتی را با چنین تفکری نیک خواهی کرد جامه عمل پوشانده ای  .

در هیچ مقام و موقعیتی بر دیگران فخر مفروش , زیرا منفور و منزوی خواهی شد و از راست نیک دوری گزیده ای .

نگهداری از طبیعت آئین پاک نیاکان ماست و بیش از 3700 سال است که زرتشت ما را به نگهداری و احترام به طبیعت سفارش کرده است . پس از آلوده کردن محیط جامعه , جنگلها , پارکها ,  رودخانه ها و آبهای روان و . . . جدا پرهیز نماییم و این امر را به فرزندان خویش آموزش دهیم .

فرزندان را از کودکی به مهارت های فرهنگی , ورزشی و آموختن دانش واداریم . نسل آینده ایران بدون شک نسل کوروش بزرگ خواهد بود و ایران ما سرآمد گیتی میگردد . شاهنامه , دیوان حافظ , سعدی , دیوان مولانا , عطار , صائب , خیام و . . . بایستی از کودکی برای نوجوانان ایرانی تشریح گردد . ورزشهای تخصصی , آموزش دانس و فرهنگ بایستی سرلوحه همه پدران و مادران ایرانی گردد . بدن سالم پیش فرضی است برای داشتن عقل سالم و عقل سالم پیش فرضی است برای داشتن جامعه ای سالم , دانش پژوه و متمدن .

سخن سعدی بزرگوار و دهها بزرگ مرد دیگر ایرانی را بیهوده منگرید . اینان هزاران سال جلوتر از ما اندیشه اند . رسم درست زندگی کردن و کمال و بزرگی و معرفت را آموخته اند . روان شاد سعدی بزرگوار فرزندان خون گرم ایران زمین را چنین پند می دهد :

همین نصیحت من پیش گیر و نیکی کن                   که دانم از پس مرگم کنی به نیکی یاد

یا این اندرز مولانای بلخی :

بدی کردند و نیکی با تن خویش                      تو نیکو کار باش و بد میندیش

و یا این سخنان ارزشمند فردوسی بزرگ :

          همه خاک دارند بالین و خشت                      خنک ( نیکتر ) آنکه جز تخم نیکی نکشت

تو پند پدر همچنین یاددار                           به نیکی گرای و بدی باد دار

بیا تا همه دست نیکی بریم                    جهان جهان را به بد نسپریم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

آنچه ایران به جهان آموخت

Cyrus the great Cylinder -First Democratic Law In the World -  Iran Civilization & Culture استوانه کوروش بزرگ و نخستین منشور جهانی حقوق بشر در جهان

Iran (Persian) History Culture 7000years Civlization فرهنگ - هنر - تاریخ و تمدن ایران زمین در عصر هخامنشیان

آنچه ایران به جهان آموخت

تقدیم به پیشگاه ملت بزرگ ایران

اگر چه دنیای ایران باستان از آغاز دوره مادها تا پایان سلسله ساسانی چهارده قرن رویدادهای پر فراز و نشیب و تجاوزات بسیاری را دیده است ولی به یاری خداوند همچنان بالان و نازان در سر جای خود ایستاده است و کارنامه اش مملو از خاطرات بیگانه ستیز , انسان دوستی , کردار و منش نیک , پهلوانی , جوانمردی و مروت است . ایران باستان به جهان درس تسامح , عدالت , قانون و انضباط آموخت . به دنیایی که آشور و بابل و مصر و یهود آن را از تعصب خشک و خشونت آکنده بودند نشان داد که با اعمال تسماح بهتر می توان امپراتوریهای بزرگ را از اقوام گوناگون با باورهای مختلف با اعمال تسامح و برابری گرد یکدیگر آورد و با این کار صلح و قدرت و تمدن را بر جهان اعمال نمود . به اهل عصر نشان داد که انسان آنجا که نیکی میکند با آنچه انجام میدهد به آنچه مبدا نیکی است کمک میکند و آنجا که به بدی میگراید دنیایی را که تعلق به شر دارد افزایش میدهد . به عالمی که گه گاه مفتون زهد و ریاضت بود آموخت که پارسایی در ترک دنیا و در التزام زهد و ریاضت نیست . پارسایی واقعی در سعی و کوشش برای آبادانی دنیا و فزونی نعمت و برخورداری از شادیها این جهان است . به دنیا آموخت که شادی موهبت ایزدی است و آن کسی که خود را از آن بی بهره سازد به نعمت پروردگار خویش کفران نموده است . به دنیا آموخت که سعادت انسان در گرو زندگی مرفه و شاد و سازنده است . به دنیا نشان داد که ترقی اقتصادی و سعی در آبادانی عالم بهای زندگی ساده عدالت جویی و خردمندانه است . به دنیا نشان داد که بدبینی و عیب جویی در باب عالم و نظام به هم پیوسته آن نشان از کژاندیشی است . پیروزی نهایی خیر بر شر قطعی است و آنکه در این باب شک کند از اینکه در دام شر بیفتد ایمن نیست . به دنیا نشان داد که عصیان بر ضد هرچه اهریمنی است اراده اهورامزدا است و از اینجاست که در مقابل ضحاک , در مقابل جمشید و در مقابل افراسیاب شورشگری کاری موافق با عدالت محسوب می شود . ایران باستان در کار جهانداری , نظارت در تامین امنیت و آسایش اقوام تحت فرمان را بر فرمانروایان الزامی کرد . به قدرت بی لجام , غارتگرو عاری از رافت و شفقت اقوام بین النهرین در نواحی مجاور قلمرو خویش خاتمه داد و دولتی جهانگیر که از هر حیث وسعت , قدرت و دانش از آنها برتری داشت و از حیث نظم و عدالت و احترام به ادیان دیگر اقوام در هیچ حکومتی سابقه نداشت و تا آن زمان در تمام نواحی اطراف مدینترانه هم همانند نداشت را بنیان نهاد .

ایران باستان به جهان آموخت که ایجاد امپراتوری قدرتمند جهانی بر خلاف آنچه در روزگارش معمول بود ( آشور و مصر و بابل ) راهش منحصر به ایجاد محدودیتهای دینی , اعمال تضییق و فشار بر اقوام تابع , یغما بردن حاصل دست رنج آنان , باجها و خراجهای کلان , غنیمت و فساد و همجنسگرایی نیست . بلکه با رعایت تسامح و رافت امپراتوری پایدار و ایمنی را میتوان پایه گذاشت که الگوی جهان شود . ایران باستان ایجاد نخستین دستگاه اداری منسجم و منظم را در قلمرو وسیع خویش برای نخستین بار در جهان با موفقیت تجربه کرد و هدف توسعه فتوحات خود را مجرد به کشتار و غارت و رها کردن کشور مفتوح وبه حال ویرانی گذاشتن آنان نساخت . سرزمین مفتوح را هم مانند قلمرو نژادی خود مورد احترام قرار داد و برای آبادانی آنجا نیز کوشش نمود و معابد خدایانشان را ترمیم نمود . ایران باستان در تمام گستره امپراتوری خویش از همان آغاز فرمانروایی شبکه های منظم ارتباطی از پست و چاپار و ساتراپهای گوناگونی بنا نمود تا نظام خبر رسانی فعال همیشه در کشور برقرار باشد . جاده های استوار و پر رفت و آمدی ایجاد نمود که شرق و غرب عالم را به هم ارتباط می داد . بازرگانی بین المللی را گسترش داد و سکه های منطقه برای یکی شدن پولها ضرب کرد . کاری که امروز اتحادیه اروپا به نام یوروو نموده است را ملت ایران بیش از 2400 سال پیش انجام داده اند . بین اروپای اطراف مدیترانه , آسیای مرکزی , آفریقا و هند رابطه داد و ستد منظم به وجود آورد . در دریای هند , دریای مکران ( عمان ) , خلیج فارس و . . . اقدام به کشتیرانی های اکتشافی کرد . برای ایجاد ارتباط بین مدیترانه و بحر احمر یک شعبه رود نیل را لای روبی کرد و آنجا را به صورت ترعه قابل کشتیرانی درآورد . سیاست نفی بلد , تبعید و اسارت و گروگیری اقلیت ها را که آشوریها و بابلی ها در منطقه پیش گرفته بودند کنار گذاشت و به یهودیان تبعید شده در بابل اجازه بازگشت به سرزمینهایشان را داد .

اگر آزادی فردی را آن گونه که در آتن حق افراد ممتاز و موجب رواج هرج ومرج و اتهام و تعقیب و تهدید و تبعید مردم می شد در خور تقلید نیافت , نظارت در اجرای دقیق عدالت و جلوگیری از تعدی و اجحاف قشر قوی جامعه بر قشر ضعیف را همچون وسیله ای مطمئن برای استقرار امپراتوری خود ضروری دانست . ایران باستان ثنویت , اعتقاد به جدایی دو مبدا خیر و شر را ظاهرا همچون راه حلی فلسفی در مقابل وحدت گرایی جبریانه که نفی مسئولیت و تسلیم به یک اراده مرموز لازمه آن می شد ارائه کرد و از لحاظ اخلاق هم مسئولیت فردی نسبت به اعمال خویش و هم احساس اعتماد به نفس را در تمیز خیر و شر به انسان الزام و تعلیم کرد . ایران باستان شادی را مایه فزونی شور و نشاط عملی و موجب خروج ذهن و ضمیر انسان از حالت کرختی , انفالی مرگ آور و بی ثمر دانست و آنرا یک نعمت بزرگ ایزدی که بیش از همه نعمتها در خور ستایش است تلقی کرد . نه تنها داریوش بزرگ در کتیبه خود اهورامزا را که آفریننده زمین و آسمان است را ستایش میکند بلکه خداوند را برای اینکه شادی را برای انسان بیافریده است ستایش میکند . حتی صدها سال پس از وی بهرام گور نیز به پیروی از نیاکانش فرمان به ورود خنیاگران هندی به ایران میدهد تا نگذارد ملت ایران کرختی , غم و اندوه را در خود احساس کنند .

ایران باستان تجاوزات روم را در مرزهای حقیقی خود متوقف نمود . سنای روم و امپراتوریش را به زور اسلحه سر جای خود نشاند . با آنچه در مورد سر بریده کراسوس سردار شکست خورده روم کرد و سپس خفت و خواری که برای والریان امپراتور روم آورد و او را وادار به زانو زدن به پیشگاه شاهنشاه ایران نمود و سپس همین صحنه را برای تاریخ در نقش رستم حکاکی کرد برگ زرین دیگری برای ملت ایران به جای گذاشت و به آیندگان نشان داد که ایرانیان به هیچ کشوری بی جهت تجاوز نمی کنند و وارد نمی شوند و اگر بیگانگان آنها را مورد یورش قرار دهند حتی اگر امپراتور روم باشد او را به زانو در می آورند . پیش از این نیز ارد اشکانی نیز درس بزرگی به رومیان داده بود و دست همه متجاوزین را از این سرزمین کوتاه نموده بود .

ایران باستان طی قرنها در برابر هجوم اقوام وحشی و بیابانگرد در مرزهای شرقی سکاییها , کیدارها , هیاطله و ترکان آن سوی سیحون و جیحون که به تورانیان مشهور هستند ایستادگی کرد . این طوایف بربر کارشان غارت , تجاوز , تاخت و تاز , ویرانی و نابودی بوده است و ایرانیان برای سرکوب این طوایف حتی سالها مجبور به نبرد بودند . سابقه کشمکش آنان به دوره ماد و کوروش و داریوش باز میگردد که شاهان ایران برای تنیبه تجاوزات آنان , بارها به آنان تاختند تا درس عبرتی برای دیگران شود تا هرگز به خود جرات تجاوز به خاکهای ایران را ندهند . در داستانهای ایرانی هم افراسیاب و پیران و ارجاسب هستند که برای مقابله با ایران کوشش میکنند . آخرین نبرد سخت اینان به دوره پیروز ساسانی باز میگردد که بیزانس هم در عهد خسرو انوشیروان دادگر اهمیت این تمدن درخشان و مبارزه با متجاوزین را از سوی ایرانیان درک کرد .

ایران باستان از همان آغاز پیدایش قدرت خویش در دنیایی که ادیان جادوگری و سنگ پرستی و گاو پرستی و . . . رایج بود تعلیمات اخلاقی را بنیان نهاد و سه آموزه ای را در آن روزگار به جهان آموخت که بدون شک بنیان تمام ادیان دیگر است . کردار نیک , گفتار نیک , پندار نیک تا میلیون سال دیگر نیز سرلوحه انسانهای موفق و نیک سرشت است و آموزه های کفر و کشتار زنان و مردان برای قربانی کردن و رضایت درگاه خداوند را در این سرزمین ممنوع اعلام نمود .

معهذا دیدگاه دینها در ایران بین سه قاره همیشه موضع تسامح و گفتگوی باورها و ادیان مختلف بوده است و دهها باور و دین مختلف در این سرزمین در کنار یکدیگر با آرامش و صلح زندگی می نموده اند . در عهد ساسانی و اشکانیان : بودایی , مسیحی , یهودیت , زرتشتی . . . در این خاک زندگی کرده اند و همگی به دیده احترام نگریسته شده اند . ایران باستان به همین دلیل آوازه ای باشکوه در جهان برای خود به ارمغان آورده است زیرا شاهان ایران به همه باورها و آداب و رسوم اقوام و کشورهای تحت نظارت آنان احترام میگذاشتند و هرگز آنان را مجبور به ترک باور خویش و روی آوردن به دین بهی زرتشتی نکردند . با کمی تامل تمدنهای بزرگی مانند بابل , سومر , اکد , آشور و . . . میبینیم که همگی محو شدند و این ایران بود که باقی ماند و به دنیای آئین انسانیت , نیک زندگی کردن , صلح و بشر دوستی را آموخت . پس از پایان این دوره باستانی ایران و یورش اعراب به ایران و آوردن دین جدید , ایرانیان پس از کوشش 200 ساله موفق به رهایی جستن از زیر یوغ سلطه اعراب به ایران شدند و باردیگر با اینکه دین آنان را پذیرفتند ولی از دیدگاه فرهنگ و تمدن و سیاست استقلال خود را حفظ کردند . پس از اسلام پهلوانی , رشادت ها و آئین کهن ایرانی به صورت آموزه های ملی جهت زنده نگه داشتن هویت ایرانی دست به دست چرخید . ماجرای احترام انوشیروان دادگر شاهنشاه قدرتمند منطقه که برای ساختن ایوان مدائن حاضر نشد آرامش پیر زنی ( که راضی نبود زمین خود را به فروش برساند ) را برهم بزند زبان زد دربار و خلفای تازی شد . سیستم مالیات و حسابداری ایرانیان به دربار اعراب راه یافت و نه تنها ملت ایران هویت خویش را از دست نداد بلکه بر متجاوزین نیز تاثر مثبت گذاشت .

این موارد و بسیاری موردهای مشابه همگی عوامل تاثر گذار در پایداری این سرزمین و امپراتوری نیاکان ما بوده است . کوروش بزرگ به گفته گزنوفون نمونه دیگری از این هویت بزرگ منشانه تاریخ است به باور وی : ملتهای مغلوب حاضر نبودند به غیر از او ( کوروش ) کس دیگری بر آنان حکومت کنند . پس از وی داریوش بزرگ این بزرگ منشی و راه ایرانی بودن را ادامه داد و حتی سربازی را که به یک معبد یونانی بی احترامی کرده بود را تنبیه نمود . این تسماح و روحیه دموکراتیک در سلسله اشکانیان و ساسانیان نیز ادامه یافت و کلسیا ها با وجود تمام خطری که میتوانست برای نفوذ امپراتوری متجاوز روم داشته باشد در ایران فعالیت می کردند . نمونه این امر در دوره ساسانیان مشاهده می شود . شاهنشاه یزدگرد ساسانی به دلیل احترام به عیسویت و دیگر ادیان دیگر و تسامح با آنان توسط کائنان و موبدان افراطی به بزه کار لقب یافت و این امر برای موبدان افراطی زرتشتی قابل تحمل نبود . پاسخ تمسخرآمیز( نامه درباری ) شاهنشاه هرمزد ( فرزند خسرو اول ) به موبدان که برای تضییع حقوق پیروان اقلیت انجام داده بودند مایه شگفتی ما در جهان امروز است . روحیه برابری ادیان و احترام به آنان در باور شاهان , بزرگان این سرزمین و ملت ایران نهادینه شده است و فقط موبدان افراطی و دینداران نمایشی بر این آرامش و دموکراسی زیبا خدشه وارد مینمودند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

پنجگاه نماز در دین زرتشت

zoroaster اشو زرتشت پیامبر ایرانی

پنجگاه نماز مزدیسنا در شبانه روز

 زرتشت برای پیروانش پنجگاه نماز در شبانه روز تعیین کرد.بسیار جالب توجه است که نماز کیش باستان از حیث اوقات پنجگانه و سایرشرایط  آداب و رسوم،شباهت زیادی به نماز مسلمانان دارد.

اوقات نماز و شرایط آن در مزدیسنی به ترتیب زیر است:

در مزدیَسنی شبانه روز به پنج قسمت تقسیم شده و هر کدام به نام فرشته ای نماز خاصی دارد.

1-هاون گاه،وقت آن از برآمدن خورشید است تا نیمروز (ظهر)

2-رپیت وین گاه،موقع آن ظهر است تا 3تسو(ساعت)بعد از نیمروز

3-ازیرین گاه،از سه ساعت بعد از ظهر شروع می شود و تا اول شب و پیدا شدن ستاره خاتمه می یابد.

4-ایویس روتریمگاه،وقت آن از اول شب تا نیمه شب.

5-اشهین گاه،وقت آن از نیمه شب است تا بر آمدن خورشید.

در روایات داراب هرمز دیار چنین آمده:هاون گاه شش ساعت است،رپیت گاه سه ساعت،ازیرین گاه سه ساعت،اویس روتریمگاه شش ساعت و اشهین گاه نیز شش ساعت.

هاونی و رپیت وین و اوزیرین و ایویس روتریم و اشهین پنج فرشته نگاهبان شب و روز هستند که هر یک از آنها را گروهی از ایزدان،مانند مهر و رام و اردیبهشت و آذر و آپم نپات و ایزد آب و فروهرو اوپرتات و سروش و رشن اشتاد همراهی می کنند.

 

شرایط نماز

برای به جا آوردن نماز شرایطی منظور شده که به شرح زیر است:

1-پاک کردن تن از هر گونه کثافت و نجاست.

2-پاک کردن لباس از هر گونه پلیدی،نسا(تن مرده و لاشه حیوانات وهر چیزی که بدان پیوسته باشد)و هیرنسا(چیزی است که از ذیروحی جدا شده باشد،مانند خون،ناخن،موی و امثال آنها)

3-دربرداشتن سدره و کشتی*.

4-شستن دست و صورت که وضو نام دارد.

5-پاک بودن جای نماز از هرگونه پلیدی و نسا و هیرنسا(اطراف محل نماز تا چهل گام یا حداقل سه گام)

6-محل نماز به زوراز کسی گرفته نشده باشد یا از پول دزدی خریده نشده باشد.

 

ترتیب وضو

ترتیب وضو این است که دستها را تا مچ و صورت را تا بناگوش و زیر زنخ و بالای پیشانی و نیز پاها را تا قوزک سه بار با آب تمیز خوب شستشو می دهند.آنگاه دعای دست و رو شستن را که سروش باج نام دارد می خولنند و به نو کردن کشتی(باز و بسته کردن کشتی)پرداخته پس از آن شروع به خواندن نماز می کنند.

در صورتی که آب نباشد و یا به علتی استعمال آب مجاز نباشد؛در این صورت دستها را سه بار به روی خاک تمیز می زنند و سپس به صورت و پشت دستها می کشند.

هنگام وضو گرفتن دعایی به نام سروش باج می خوانند،برای آگاهی بیشتر خوانندگان فرزانه ،دعای سروش باج را در زیر آورده می شود:

 

به نام ایزد بخشاینده بخشایشگر مهربان

به خشنودی اهورامزدا-اشم وهی(سه بار)- من اقراردارم و استوارم به دین مزدیسنی که آورنده زرتشت،مخالف دیو پرستی و کیش اهورایی است**.

اگر بامداد باشد-به هاون(صبح گاه)اشوو سردار اشوئئ یزشن و نیایش و درود و ستایش باد-به دهدار نیکخواهی که اشو و سردار اشوئئ باشد یزشن و نیایش و درود و ستایش باد.

اگر نیمروز باشد-برفتون(نیمروز)اشو و سرداراشوئئ یزشن و نیایش و درود و ستایش باد-به شهردار مردم نوازی که اشو و سردار اشوئئ باشد یزشن و نیایش و درود و ستایش باد. ***

اگر پسین باشد-به ازیران (پسین)اشو و سرداراشوئئ یزشن و نیایش و درود و ستایش باد-به پادشاه بادرام پروری که اشو و سردار اشوئئ و باشد یزشن و نیایش و درود وستایش باد.****

اگر شب باشد-به ایوه سریترم(شامگاه) اشو و سرداراشوئئ یزشن و نیایش و درود و ستایش باد-به پیشوای روحانی بشر دوستی که اشو و سردار اشوئئ و باشد یزشن و نیایش و درود وستایش باد.*****

اگر نیم شب باشد-باشهن(سحرگاه) اشو و سرداراشوئئ یزشن و نیایش و درود و ستایش باد-به کدخدای نیک خواهی  که اشو و سردار اشوئئ و باشد یزشن و نیایش و درود وستایش باد.

 

قبله

پرستش سو(قبله)در کیش مزدیسنی از لحاظ اینکه نمی توان برای خدا حدود و جهتی را در نظر گرفت از این رو موقع نماز خواندن،به طوری که در بحث آتش خواهد آمد،به سوی نور و روشنایی از قبیل آفتاب و ماه و چراغ و آتش روی می کنند.همانگونه که گفته شد،زرتشتی ها به سوی نور و روشنایی می ایستند و نماز می خوانند و برداشت آنها از نور و روشنایی چنین است:

فروغ نور و روشنایی ظاهر نموداری از نور و روشنایی عالم حقیقت و معنویت می باشدو در طراوت روح و دل اثری بس بزرگ دارد و انسان را به تجلیات انوار خدایی متوجه می سازد.

تمام آفریدگان به نور نیازمند هستند،همان گونه که حیوانات با بهره گیری از نور زنده اندو نباتات از نور زندگی می گیرند،چنانکه اگر گلدانی را پشت پنجره بگذاریم ،پس از چند روز می بینیم که برگها و شاخه های آن به سوی نور متمایل می شود.در کتاب های مقدس دینی خداوندهمیشه خود و پیامبران خود را نور معرفی می کند،به برخی از پیامبران بنی اسرائیل خداوند به چهره آتش و نور نمایان می شود.

 

نمازمزدیسنی و ترجمه آن

نمازاول

جملات اوستایی:

خَشنَهُ تره اهورَه مَزدا؛اشِم وُهووَهیشتِ م استی؛اُشتا استی اُشتا اهمایی؛هِیَت اشائی وَهیشتائی اشِم

ترجمه فارسی:

به خوشنودی اهورامزدا-به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر مهربان پاکی و راستی بهترین نیکویی است و هم مایه سعادت است،سعادت از برای کسی است که راست و خواستار بهترین بهترین راستی است.

 

نماز دوم

جملات اوستایی:

خَشنَهُ تره اهورَه مَزدا******؛یَتا اهوئی ریوُ؛اتارَتوش اشات چیت هَچا؛وَنگهِوش دَزدامَنَنگهو؛شِیئوت نَنِم انگئوش مَزدائی؛خَشَترِم چا اهورائی آ؛یِم دِریگوُ بِیودَدَت و استارِم

ترجمه فارسی:

به خشنودی اهورامزدا- به نام خداوند بخشاینده بخشایشگر مهربان همانگونه که سردار دنیا(اهو)توانا و نیرومند است به همان اندازه سردار دین(رتورد)نیز به مناسبت پاکی و اشویی خویش نیرومند است موهبت اندیشه نیک (وهومن)لقب کسی است که برابر خواسته مزدا رفتار کند.سلطنت اهورایی ویژه کسی است که درویشان و بینوایان را دستگیری کند.

 

نماز سوم

جملات اوستایی:

یَنگهه هاتم آئت یسن؛یئیتی وَنگهو مَزدا و اهورُو؛وَئثا اشات هَچا یاونگ؛هَمچا تَسچا تاوسچا یَزِمئید

 ترجمه فارسی:

مزدا اهورا آگاه است از آن کسی که(چه مرد چه زن)در میان موجودات ستایشش بیشتر و بهتر است،به حسب راستی ؛این چنین مردان و این چنین زنان را می ستاییم.

 

 

 

 ........................................................................................................................................

 

 *کشتی:الف-سدره پیراهنی است بدون یقه؛با آستینهای کوتاه،سفید و ساده و گشاد که تا زانومیرسد و چاکی در وسط داردکه تا به آخر سینه می رسد و در آخر آن چاک،کیسه کوچکی دوخته شده که مزدا اهورا)کیسه کَرفه(ثواب)نامیده می شود.این کیسه نشانه ای از گنجینه پندارز نیک،گفتار نیک و کردار نیک شمرده می شود.سدره در کتب دینی پهلوی شپیک نوشته شده است.

ب-کُشتی بندی است سفید و باریک که از هفتاد و دو نخ پشم گوسفند بافته می شود،هفتاد و دو نخ علامت هفتادودو نخ علامت هفتادودو های یسناست.برای هر زرتشتی که به هفت سالگی برسد پوشیدن سدره که جامه پرهیزگاری و پارسایی است و بستن کشتی به دور کمر که بند بندگی خداوند است الزامی می باشد.

**واژه مزدا (دانا)و اهورا (سرور و بزرگ)هر دو به معنی خدای یکتا می باشد،در اوستا بیشتر کلمات اهورامزدا بطور منفرد و گاهی به شکل مرکب(اهورامزدا)یا(مزدا اهورا)به همان معنی آمده است.

***دین زرتشتی را مزدیسنا هم میگویند.این کلمه مرکب است از دو جزء،مزده یا مزدا به معنی خداوندیکتا و یسنا به معنی پرستی و معنی ترکیبی آن"پرستش خدای یکتا" یا "خدا پرستی" می باشد.

****پیامبر بزرگ ایران باستان،اشوزرتشت،در زمان پادشاهی شاه گشتاسپ کیانی ظهور نموده ایرانیان را به راه راست مزدیسنا هدایت فرمود.

*****پیش از ظهور اشو زرتشت  پرسش ارباب انواع در بین آریائیها معمول بود.آنها خدایان مورد پرستش خود را دیو می نامیدند چنانچه هندوها کا با ایرانیان از یک نژاد تا به امروز خدایان خود را دِو و خدای بزرگ را مَهادو و پرستشگاه خود را دِوال می گویند.

اشو زرتشت بر ضد دِیو پرستی یعنی پرستش ارباب انولع و خدایان برخاست.

******این جمله اوستایی در زمان زرتشت و بعد از او به معنی به خشنودی اهورامزدا بود،ولی در زمان ساسانیان برای معنی این جمله عبارت به نام خداوند بخشاینده و بخشایشگر مهربان را انتخاب کردند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

صد و یک نام خداوند در دین زرتشت

 

1-ایزد (به معنی سزای پرستش)

2-هروسپ توان (به معنی توانای مطلق)

3-هروسپ آگاه (به معنی دانای مطلق)

4-هروسپ خدا (به معنی خداوند مطلق)

5-آُبده (به معنی بی آغاز)

6-ابی انجام (به معنی بی انجام)

7-بنشت (به معنی ریشه آفرینش)

8-فراخ تنهه (به معنی پایان آفرینش)

9-جمغ (به معنی ازهمه بالاتر)

10-فرجه تره (به معنی از همه برتر)

11-تام آُفیچ (به معنی ویژه تر)

12-اُبره ونده (به معنی از چیزی بیرون نیست)

13-پرواندا (به معنی به همه پیوند دارد)

14-ان ایاپ ( " اوست نایاب –کسی او را نمی بیند.)

15-هم ایاپ (اوست همه یاب-اورا همه می بینند.)

16-آدُرو (راست ترین)

17-گیرا (دستگیر)

18-اُچم (بی سبب)

19-چمنا (مسبب الاسباب)

20-سپنا (پیشرفت دهنده)

21-اُفزا (افزاینده)

22-ناشا (با انصاف)

23-پَروَرا (پرورنده)

24-پانه (پاسبان)

25-اَئین آئینه (دارای چندین شکل)

26-ان آئینه (بدون شکل)

27-خَروشید توم (بی نیاز ترین)

28-مینوتوم (روحانی ترین)

29-واسنا (در همه جا حاضر)

30-هروسپ توم (وجود کل)

31-هوسپاس (سزاوار سپاس)

32-همید (امید همه به اوست)

33-هرنیک فره (اوست هرفر نیکی)

34-بیش ترنا (رنج زدا)

35-تروبیش (دافع درد)

36-انوشَک (بی مرگ)

37-فَرَشک (مراد دهنده)

38-پژوهَدهَه (قابل پژوهش)

39-خاورافخشیا (نور النوار)

40-ابَرزا (بخشاینده)

41-استو(برتری دهنده)

42-رَخو (ستوه نشونده)

43-ورون (بی نیاز)

44-افریفه (از تباهی نجات دهنده)

45-بفریفته (فریب ندهنده)

46-ادوای (یکتا)

47-کام رد (صاحب کام)

48-فرمان کام (به میل خود فرمان دهد)

49-آیختن (بی شریک است)

50-افَرموش (فراموش نکننده)

51-همارنا (شمارکننده ثواب و گناه)

52-شنایا (قدردان)

53-اتَرس (بی ترس و بیم)

54-ابیش (بی رنج)

55-افرازدم (سر افرازترین)

56-هم جون (همیشه یکسان)

57-مینوستی گر(آفریننده جهان مینوی)

58-امینوگر(آفریننده جهان مادی)

59-مینونهب (روح مجرد)

60-آدرُبادگر (سازنده هوا ازآتش)

61-آدرُنم گر (سازنده آب از آتش)

62-بادآدرگر(سازنده آتش ازهوا)

63-بادنم گر(سازنده هوا ازآب)

64-بادگل گر (سازنده خاک ازهوا)

65-بادگرتوم (آفریننده جولایتناهی)

66-آدرکبریت توم (فروزنده کل آتشها)

67-بادگرجای (تولید کننده باد)

68-آب توم (خالق آب)

69-گل آدرگر(سازنده آتش از خاک)

70-گل وادگر(سازنده هوا ارخاک)

71-گل نم گر(سازنده آب ازخاک)

72-گرکر(سازنده کل)

73-گراگر(سازنده سازندگان)

74-گرآگرگر(_____)

75-آگرآگرگر(_____)

76-اگرآگرگر(_____)

77-اگمان (بی گمان)

78-ازمان (بی زمان-همیشگی)

79-اخوان (بی خواب)

80-آمُشت هشیار (همیشه هوشیار)

81-پشوتنا (پاسبان تن )

82-پدمافی (پیمانه دار)

83-چیر (زبردست)

84-پیروزگر (فاتح)

85-اورمزد (دانای مطلق)

86-خداوند (خداوند)

87-ابرین کُهن توان (_____)

88-ابرین نُتَوان (_____)

89-ِوسپان (نگهبان همه)

90-ِوسپار (آفریننده همه)

91-اهو (حاکم مطلق)

92-اوخشیدار (بخشنده)

93-دادار (دادار)

94-رایومند (نورانی)

95-خروه مند (باشکوه)

96-کرفه گر (نیکوکار)

97-داور (داور)

98-بوختار (نجات دهنده)

99-فرشوگر (رستاخیز کننده)

100-هَدهَه (بخودی خودپیدا شده)

101-اشم وُهی (اشم وهی)

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

بهشت و دوزخ در دین زرتشت

جشنهای ملی ایران و زرتشتیان در آمریکا Zoroasterian Iran

 

بهشت و دوزخ در دین زرتشت

 

روشنایی و تاریکی

 

کیش زرتشت مبتنی از سه اصل است:هَُومَت(اندیشه نیک)،هََُوخت(گفتار نیک)،هُوَرِشت(کردار نیک)است.که در برابر آن سه اصل اندیشه بد،گفتار بد،کردار بد قرار دارد.

برای گروندگان به اصول نیک یا بد مکان و مقام هایی برای پاداش و عقاب مهیاست.سه اصل اندیشه نیک ،گفتار نیک،و کردار نیک از هر حیث تازه و بکر بود،زیرا تا آن روز کسی نظیر آن را در جهان نگفته و تعلیم نداده بود.این سه دستور برجسته و مفید در کتاب اوستا به اندازه ای مورد توجه است که بطور مکرر از آنها نام برده شده و به خوبی ستوده شده است.علت عظمت و اهمیت تعالیم سه گانه بسیار واضح و روشن است،زیرا اساس و پایه تمام نیکی ها و روشنی هاست.

اندیشه نیک،گفتار نیک به بار می آورد و در دل انسان تخم نیکی می پروراند و نتیجه آن به صورت اعمال و کردار پسندیده در می آید و به عالم بشریت سود می رساند و باعث آسایش و رفاه خلق خدا می گردد.این سه آموزه ایرانی هیچگاه شامل حال زمان نمی شود و هیچ زمانی نیازمند به بروزرسانی ندارد . زیرا تا دنیا دنیا باشد بشریت به این سه آموزه نیک نیازمند است .

آن کس که اندیشه نیک داشته باشد مورد فضل و رحمت اهورامزدای دانا و توانا واقع میشود و مستحق دخول در بهشت برین می گردد . برعکس،هرگاه نیت و اندیشه انسانی خوب نباشد و به وسوسه اهریمن نفس و هوی گرفتار شود به طور یقین گفتار او سراسر دروغ و اعمالش گناه و معصیت خواهد بود.بدین سبب است که پیامبر ایرانی در هشتاد و پنج قرن پیش ( بین 3700 تا 8500 سال پیش ) این سه اصل اخلاقی و دینی را به ابناء بشر ارزانی داشته و تعلیم داده و آنها را سرچشمه سایر تعالیم اخلاقی قرار داده است.

مطابق کتاب اوستا،در بهشت،برای به کار بستن هر یک از تعالیم مزبور مقام و مرتبه ویژه ای معین شده که در کتاب مینو خرد(یکی از کتابهای پهلوی)فصل پنجاه و هفت فقره سیزده با نامهای هومتگاه(جای اندیشه نیک)هوختگاه(جای گفتار نیک)و هورشت گاه(جای کردار نیک)ذکر شده است. راجع به سه طبقه از بهشت در فصل هفت و هشت و نه کتاب ارداویرافنامه شرحی آمده است که مطابق آن طبقه اول که مکان اندیشه نیک است در کره ستارگان،طبقه دوم در فلک ماه و طبقه سوم در فضای بلندترین روشنایی است.

روان نیکوکار پس از طی مرحله و داخل شدن در سه طبقه بهشت به فضای فروغ بی پایان و روشنایی مطلق میرسد که در اوستا به انَغره رَئوچه معروف است و معنی آن روشنایی بی پایان است.

کلمه بهشت در اصل وَهیشتَ بوده که اشاره به بهترین های جهان و زندگانی خوب دارد.در اوستا برای بهشت و فردوس بهترین واژه،یعنی انگهووهیشت استعمال شده که به معنی بهترین زندگی یا بهترین جهان است(وَهیشتَ به معنی بهترین وانگهوهم به معنی جهان و مکان و هستی و زندگی است).

بارگاه جلال اهورامزدا یا عرش اعظم که آن را در اوستاگرونمان و در ادبیات فارسی گَرِزمان  گویند که خان و مان ستایش معنی می دهد. وانگهووهیشت نیز که به معنی بهترین جهان و بهشت برین است در این مکان قرار دارد. (1)

  

گناهکار پس از رسیدن به سر پل چینوت که همان پل صراط است اول به محل اندیشه بد،گفتار بد،کردار بد داخل می شود و پس از طی این مراحل در مرحله چهارم  به فضای تیرگی بی پایان که انغرتمنگه نام دارد در می آید.آنجا مقر اهریمن است و خان و مان دروغ نامیده می شود. در تورات از بهشت و دوزخ و عالم برزخ نامی برده نشده و در انجیل هم به طور اختصار به آن اشاره شده و در سایر ادیان نیز خیلی کم،نامی از بهشت و دوزخ به اختصار به آن اشاره شده و در سایر ادیان نیز خیلی کم،نامی از بهشت و دوزخ به میان آمده است،ولی در قرآن و احادیث و اخبار اسلامی مفصلاً از آنها گفتگو شده است.

در مندرجات اوستا پس از مردن در صبح روز چهارم ،روح از تن انسان جدا می شود.اگر مرده نیکوکار بوده باشد،نتیجه احساسات یا وجدان او به صورت دختر زیبایی در پیش روی او نمودار گشته او را به طرف فردوس و روشنایی مطلق راهنمایی می کند.روان نیکوکار از روئ پل چینوت(پل صراط) به سرعت گذشته بعد از طی مراحل سه گانه که برای اندیشه نیک،گفتار نیک و کردار نیک تعیین شده به بهشت برین و بارگاه قدس اهورامزدا می رود.

در افسانه های موبدان زرتشتی چنین آمده است : در بهشت برای اوکره فصل بهار و انواع نعمتها را فراهم می سازند و در نهایت خوشی و خرمی به سر خواهد برد. اما نتیجه احساسات شخص بدکار به هیئت پیرزن بد قیافه و اهریمنی در مقابل او مجسم می شود و او را به طرف دوزخ تاریکی ها رهنمون می گردد. پل چینوت که برای نیکوکاران پهن و وسیع می شود،برای این قبیل ارواح باریک و تیز میشود.روان بدکار از پل چینوت به میان نهری که از فلز گداخته است می افتد و  از آنجا پس از طی مراحل سه گانه اندیشه بد،گفتار بد و کردار بد معین شده به چهارمین جایگاه که جای تاریک و محل دروغگویان و بدکاران است میرسد.در آنجا برای او خوراک زهرآلود و متعفن آورده و با دیوان و گناهکاران به سر می برد.ولی اگر عمل خوب و بد انسان مساوی باشد وی را به جایی که همیستگان نام دارد که همان برزخ است می برند.آنجا نه دارای لذات بهشتی و نه دارای عذاب دوزخ است.

در سپنتمدگات ،یسنا و هات پنجاه،بند دو در مورد نیکوکارانی که داخل بهشت می شوند چنین آمده است:

"درمیان گروه انبوه آنانی که برابر آئین مقدس به سر میبرند و خورشید به آنان پرتو افکن است،در روزی که پای حساب واپسین ایستند؛آنان را به سرای هوشمندان جای دهم."

در بند یک همین هات،زرتشت چنین میگوید:"آیا روانم پس از مرگ میتوانداز کسی امید پناه داشته باشد؟یقیناً می دانم که آن کس جز راستی و منش پاک تو ای مزدا که در همین جهان استغاثه ام را اجابت کرده،به من و ستورانم یاری میکنی،کسی دیگر نخواهد بود."

در اهنودگات،یسنا،هات سی و سه،بند سه چنین آمده است:"کسی که دوستدار راستی را خرم خواهد،چه از پیشوایان و چه از اشراف و برزگران،و کسی که از ستوران پرستاری کند،چنین کسی روزی دز بوستان اشا و وهومن(کنایه از فردوس برین)به سر خواهد برد."

برای بهشتی ها کره فصل و عسل و همه گونه میوه ها فراهم است و آب جای خوشگوار از نهرهای بهشت جاری است که برای لذت بردن نیکوکاران است.

در اشتودگات،یسنا،هات چهل و شش،بند یازده چنین آمده است:

"کرپانها(اجرا کنندگان عمل قربانی که مخالف آئین مزدیستی است.)و کاویها(از مخالفان دین زرتشتی و گروه دیو پرستان.)به واسطه تسلط خویش،مردم را به سوی اعمال زشت راهنمایی می کنند تا آنکه زندگی جاودانی آخرت آنها را تباه کنند.روان و وجدان آنان هنگامیکه نزدیک پل چینوت برسند در بیم و هراس افتد و به طور جاویدان در خانه دروغ (دوزخ)بمانند."

پل چینوت در اوستا چینونت پِِرِتو آمده که معنی آن پل تشخیص و تصمیم و داوری است.بنا به کتب پهلوی چینونت برای نیکوکاران به بلندی نه نیزه یا بیست وهفت تیر،فراخ می گردد،اما برای گناهکاران مانند لبه تیغ،باریک و تیز می شود.

در فصل بیست و هشت فقره هیجده کتاب بند هشن آمده:

روزها و شبهایی که هنوز روح میت در روی زمین به سر میبرد،از هیبت دیو ویزارش (2) در بیم و هراس و معذب است(این دیو بر در دوزخ آرام دارد.)روزها و شبهای مزبور همان سه روز و سه شب است که روح پس از مرگ بالای سر مرده می ماند و روز چهارم از جسد دور میشود.

 

 

1)اوستاشناسان  به پیروی از نظرات گزارشگران پهلوی ،چهار مکان مزبور را چنین تقسیم بندی کرده اند:1-خورشید پایه 2-ماه پایه 3-ستاره پایه4-انغزه رئوچه یا فروغ بی پایان.

برای دوزخ هم سه طبقه معین  شده که جایگاه دارندگان اندیشه بد،گفتار بد و کردار بد است و آنها را دژمت و دوژخت و دژخت-نام نهاده اند.

 

2) این دیو یکی از دیوان و عناصر شر است.کار این دیو فریب دادن مردمان و به دوزخ افکندن آنان است به همین جهت وی را هنگامی مشاهده میکنیم که روان پلیدان را در زمان پس از مرگ به سوی دوزخ روانه می سازد(وندیداد فرگرد19)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

نقش خورشيد و مهر در اساطير هند و ايران

 اسطوره‌ها آئينه‌هايي هستندكه فرهنگ ملت‌ها را از زمان هاي گذشته تا به حال در دسترس ما قرار مي‌دهند. در اين ميان اسطوره‌هاي هند داراي جايگاه ويژه‌اي هستند، اگر چه اين اسطوره‌ها برگرفته از هنر و فرهنگ آريايي و ايراني مي‌باشند. هنديان و ايرانيان داراي ميراث‌هاي مشتركي هستند كه تأثير اين ميراث را بر اسطوره‌ها و آئين‌ها هم چنان مي‌توان مشاهده كرد و در اين قلمرو شباهت نقش مايه‌هاي مختلف تزئيني و نمادي و جنبه‌هاي متعدد اساطير بخصوص اهميت ستايش خورشيد را نبايد فراموش كرد و اين نقوش بصورت نقش برجسته‌هايي بر روي نماي زيارتگاه ها و معابد هند قابل مشاهده است .

مضاميني همچون گردونة خورشيد يا گردونة سوريا از نوع ايراني به هند منتقل شده وبا وجود اينكه اين نقش مايه‌ها اغلب متحول شده‌اند منتهي عناصر هنر هخامنشي و ساساني در هنر هند باستان چهره نموده است. در اين مقاله در ابتدا اشاره اي به تقدس خورشيد در اديان مختلف شده ، سپس به نقش خورشيد و مهر در سرزمين شبه قاره پرداخته شده است. در انتها نيز به نمونه هايي چند از اين اسطوره در هند و ايران اشاره خواهد شد .


مقدمه

اسطوره‌ها آئينه‌هايي هستندكه تصويرهايي را از وراي هزاره‌ها منعكس مي‌كنند و آنجا كه تاريخ باستان شناسي خاموش مي‌مانند اسطوره‌ها به سخن درمي‌آيند و فرهنگ آدميان را از دور دست‌ها به زمان مي‌آورند و افكار بلند و منطق گسترده مردماني ناشناخته ولي انديشمند را در دسترس ما مي‌گذارند.

اسطوره‌هاي خاورميانه و خاور دور ثمرة فرهنگ‌هاي گوناگون هستند كه در فاصلة زماني دراز به نگارش درآمده‌‌اند. قديمي‌ترين اسطوره‌هاي خاورميانه كه از آن مردم هند است بيشتر تصويرگر فرهنگ اقوام آريايي است كه در حدود هزارة دوم پيش از ميلاد به هند مهاجرت كردند، و بعدها برخي از اين اسطوره‌ها را هندوها اقتباس كرده و به رنگي ديگر درآوردند كه نمونة آن اسطورة خورشيد و مهر است.

از آنجايي كه مسائلي چون اتفاقات تاريخي، تجارت و اعتقادات مذهبي باعث ورود هنر ايران به ويژه هنر دورة هخامنشي، پارتي و ساساني به هند شده است، از اين رو عناصر هخامنشي در هنر باستان چهره نموده است. اسطوره‌هاي هندي همچون دين هند و مجموعه‌اي گوناگون از اعتقادات ديني مي‌باشد،‌تركيبي از چند اسطوره را به نمايش مي‌‌گذارد. دين و اصولاً تفكر ديني رد هند با تلقي دين در فرهنگ اديان سامي كاملاً متفاوت است  وطبعاً اعتقاد به خدا نيز در اين اديان با باورهاي رايج از خالق سازگار نيست، بهترين منابع براي آشنايي هر چه بيشتر بااين اديان و باورها، متن وداها خصوصاً كتب ريگ ودا مي‌باشد.

رابطه فرهنگي و مذهبي تمدن هاي باستاني ايران و هند سبب شده است كه شباهت‌هايي در نقش مايه‌هاي مختلف تزئيني و نمادين و جنبه‌هاي متعدد اساطير و علي الخصوص اهميت ستايش خورشيد و آتش بوجود آيد و اين نقوش به صورت نقش برجسته‌هايي بر روي نماي زيارتگاههاي هند ديده مي شود،‌ نقش هاي تركيبي نظير گردونة چهار اسبي خورشيد و يا گردونة سوريا از انواع ايراني به هند منتقل شده، اگر چه اين نقش مايه‌ها اغلب متحول شده‌اند. كهن‌ترين خدايان و داها نيروها و عناصر خود طبيعت بودند، چون آسمان، زمين، آتش، نور، باد، آب و بالاخره خورشيد.

تقديس خورشيد در ميان اقوام مختلف

 تقدس خورشيد در اقوام متعددي بوده و در برخي از فرهنگ‌ها نشانه‌هاي اين اعتقاد باقي مانده است.در بين النهرين «شمس ياشاماش» ايزد خورشيد را مي‌پرستيدند، اين ايزد در دستش شيئي را نگاه مي‌داشت كه به تيغة اره همانند بود و سوار برگردونه‌اش به سوي باختر مي‌راند. در مصر خورشيد، عنوان بزرگ‌ترين خدا را داشت و بنام رع (Re) مشهور بود. «قوم سلت EOL يعني ستاره خورشيد را پرستش مي‌كردند و خداي خورشيد فنيقيان همانند نام ستاره خورشيد در لغت قوم سلت EL مي‌باشد. قوم اينكا داراي معبد خورشيد بوده كه ديوارهايش پوشيده از ورقه‌هاي طلا بوده و الان در سرزمين پرو واقع است. همچنين هرم خورشيدي بسيار با شكوهي از تمدن قوم از تك در مكزيك باقيمانده است.»1

توجه به خوشريد در نزد ايرانيان باستان امري معمول بود و تقدس خورشيد به صورت آشكارا ظاهراً تا زمان روي كار آمدن ساسانيان ادامه داشت. اين تقديس به صورت وسيعي در ادبيات فارسي هم منعكس شده است. احترام به خورشيد در قرآن مجيد هم ديده مي‌شود و حتي اسم يكي از سوره‌هاي مباركة قرآن به اين نام است.

خورشيد و مهر

 «از زماني كه بشر به زندگي كشاورزي روي آورد و دريافت كه نورو حرارت خورشيد سبب باروري زمين و پرورش گياهان و موجب گرم كردن و نيرو بخشيدن به انسان مي‌شود. خورشيد به جاي ماه ستايش شد .خورشيد باگرما و نور خود در روز باعث نابودي ديوها و پليدي ها مي‌شد خورشيد مظهر گرما، نور،خشكي و تابستان بود. ازگل‌ها و گياهان، نيلوفر آبي (لوتوس) و گل آفتابگردان، از درختان نخل و سرو و كاج نمادهاي خورشيد هستند. از عناصر، آتش و از رنگها سرخ و زرد و از فلزات طلا منصوب به خورشيد هستند. شكل هندسي مربوط به خورشيد دايره است.»2

«سنت پرستش مهر به دوران‌هاي بسيار كهن برمي‌گردد. در هند دوران و دايي نام او بصورت «ميتره» بامفهوم پيمان و  دوستي ظاهر مي‌شود و يكي از خدايان گروه فرمانروا است و با «ورونه» جفت جاويداني را تشكيل مي‌دهند كه از سوي مردم به ياري خوانده مي‌شوند در سنت هندي نيز ميترا گردونه‌اي درخشان و اقامتگاهي زرين دارد. ميترا در سنت ديني زردتشتي در مقامي پايين تراز اهورامزدا قرار مي‌گيرد و آفريدة اومحسوب مي‌شود تا از آفرينش او پاسداري كند. او خداي پيمان است و وظيفة مهم او نظارت بر همة پيمان‌هاست. او ايزد فروغ و روشنايي و از بزرگترين ايزدان آيين زردتشتي محسوب مي‌شود.»3

«ميتره ـ ورونه زوج خدايي جوان هستند كه چشمان آنها خورشيد مي‌باشد. منزلگاهشان زرين و در آسمان است. آنان شهرياران و فرمانروايان مطلق كيهان اند. اين زوج خدا پديد آورندة آذرخش و باران‌اند.البته بايد گفت كه مهرو خورشيد متفاوت است، مهر ياميترا پيش از خورشيد ظاهر مي‌شود و همراهي او با خورشيد باعث شده است كه بعدها مهر معني خورشيد پيداكند.»4 

خداي خورشيد (سوريا)

در هند خداي خورشيد بانام سوريا شناخته مي‌شود و يكي از مهم‌ترين خدايان و دايي محسوب مي‌شود. اين خدا از يكسو تجلي عظمت آتش الهي است و از ديگر سوي منبع و منشاء نور، گرما. حيات و معرفت است. اشراف سوريا به جهان با برج‌هاي دوازده گانة خورشيد در طول سال نسبت دارد. سوريا مركز عالم خلقت است كه درمرز سپهرهاي متفاوت قرار گرفته است. برفراز خورشيد، افلاك غير متجلي و غير ظاهر قرار دارند كه حوزة حكمراني حاكم اعظم كائنات است و تحت آن كرات و سپهرهاي ظاهر (چون ماه و زمينو ديگر سيارات) واقع شده‌اند. پس جايگاه خورشيد حد اتصال دو مرتبة وجود (متجلي و نامتجلي) است و او نمايندة هر دو وادي به شمار مي‌رود. خورشيد براي انسان بدوي قوي‌ترين عنصر وجود و مهربان ترين قواي طبيعت بوده و قاعدتاً مي‌بايست جزو اولين خدايان و معبودان براي او بوده باشد. حيات و بقاي انسان بدوي به حضور خورشيد متكي بوده و لذا خورشيد كه منشاء نور، قدرت روحاني و قواي فكري و نيروهاي طبيعي بوده نزديك‌ترين پديده به ذات جاوداني الهي شمرده مي‌شد.»5

«هر آنچه كه از آغاز تا انجام بوده و خواهد بود از خورشيد نشأت گرفته .درجة تقدس خورشيد گاه به مرتبة‌فرد اوليه مي‌رسد و با قرباني كيهاني يكي مي‌شود. پروردگار توليد نسل‌ها به خورشيد تبديل مي‌شود و همة موجودات زنده از او متولد مي‌گردند، او توسط انوار تابناك خود به غذا و غلات جان مي‌بخشد، وقتي كه خورشيد طلوع مي‌كند به ربع شرقي وارد مي‌شود و بقاي موجودات را به شعاع هاي خود تضمين مي‌كند، آنگاه جهات غرب و جنوب و شمال و بالا و پايين را و هر آنچه كه در ميان آنهاست منور مي‌سازد.»6

«خورشيد روح جهان است ،منور بودن خورشيد به نيروها بينايي تشبيه شده و او را چشم ميترا، وارونا، آگني و ديگر خدايان دانسته‌اند. سورياي هندي (خداي خورشيد) گاه با هوراي ايراني كه چشمان اهورامزدا است مطابقت دارد. البته خورشيد حيات بخش گاه نيز با صفت نابودكننده بيان شده، «در آخرالزمان خورشيد همة جهان را خشك و از هستي ساقط مي‌كند.»7

صفات ظاهري سوريا

 «در آئين هندو سه خورشيد خدائي ودائي يعني سوريا، سوينزي و يرسوت تبديل به يك خدا و جذب سوريا مي‌شوند.»1سوريا در آئين هندو خيرخواه انسان و نماد او صليب شكسته‌اي است كه نشانة بخشندگي است. او را كشندة اهريمنان مي‌دانند. در خصوص صفات ظاهري خداي خورشيد اشارات زيادي است و اكثر شمايل‌ها و تصاوير آنان بر اساس تجويز همين متون شكل مي‌يابند.

«خداي خورشيد گيسوان و ريشي طلايي دارد. تمام وجود او حتي نوك ناخن‌هايش مشعشع و تاباناس.تچشمانش قهوه‌اي رنگ است او مرتبه اي وراي تمام شياطين دارد. پس هر كه وي را بشناسد و صفات او را دريابد خود به مرتبه‌اي رفيع تر از جايگاه كل شياطين ارتقاء مي‌يابد. گردن او به شكل صدف لاك‌پشت است او با دستبند و تاجي زرين خود را آراسته و ازتلألوي آن زواياي آسمان منور مي‌گردد.»9

خورشيد دو بازوي بلند و يك بازوي كوتاه دارد (منظور شعاع‌هاي خورشيد است) او چكمه‌هاي بلند به پا دارد و كمربند مرصع به كمر بسته. سوار برارابه اي از طلا در دل تاريكي سير مي‌كند و فاني و جاويد را در مكان‌هاي مناسب خويش قرار مي‌دهد. ارابة سوريان يك چرخ دارد و توسط چهار يا هفت اسب ماديان كشيده مي‌شود و گاهي نيز يك اسب هفت سر كه در شعاع هاي نور محصور گشته‌اند، ارابة سوريا را پيش مي‌برند و سوريا برگل نيلوفري بر فراز اين ارابة زرين مي‌نشيند.

«ارابه ران خورشيد آرونا به معني سرخ فام نام دارد او در جلوي سوريا بر روي ارابه مي‌ايستد و جهان را از شدت خشم سوزندة خورشيد در امان نگه مي‌دارد. سوريا در معابدي كه به معابد خورشيد شهرت دارند عبادت مي‌شود وفور سنگ درهند و رواج هنر حجاري موجب گشته كه اكثر تنديس‌ها در سنگ‌هاي موجود در مناطق مختلف ساخته شوند و به همين خاطر اكثر تنديس‌هاي بجاي مانده از سوريا از سنگ هستند.10»

نام‌هاي خورشيد

 «مشهورترين نام هاي خورشيد عبارتند داز: سوريا يعني درخشنده و از ريشة Surya كه آن هم از ريشه Sur يا Swar به معني درخشش و تابش اخذ شده است و نام ديگر خورشيد آدي تيا يعني گسترة‌ازلي و نيز به مفهوم منبع و منشاء نيز آمده است».11

نمادهاي سوريا

 گردش نظام كائنات از ديرباز در نمادهاي باستاني خاورميانه رواج داشته است. يكي از نمادهاي غير شمايلي در هند  چرخ دارما است كه به طور انتزاعي به معبود اشاره دارد. چرخ يا ديسك خورشيدي مظهري از خداوند است. «مادامي كه چرخ كائنات بر محوراصلي‌اش كه همان قانونمندي ازلي هستي است استوار باشد خللي در نظام هستي رخ نمي‌دهد».12 اين صفحة مشعشع در هنگام مقابله با نيروهاي تاريكي و ضد يزداني به سلاحي مهلك تبديل مي‌شودو در اين حالت چون تيغة برنده شمشيري جاوداني كه همان لبة تيز عقل مطلق است مي‌درخشد و سر از تن نيروهاي جهل جدا مي‌كند.

«در برخي موارد اين آلت به چرخي با شش شعاع تبديل مي‌شود. اين چرخ از گردش گردونة حيات، سپري شدن زمان، طي شدن روز، ماه و سال و ظهور و افول ادوار هستي حكايت مي‌كند.»

شش شعاع اين چرخ اشاره به شش جهت (چپ، راست، پيش، پس،‌بالا و پايين) دارد كه همگي حول يك نقطه و محور كه همان نقطه اتكاء هستي است در گردش مي‌باشند. اگر مركز چرخ جابجا شود و محور آن از جاي خود حركت كند نظام كائنات فرو مي‌ريزد. به اعتقاد بودائيان چرخ از پنج اصل تركيب شده است كه همان پنج عنصر (خاك، زمين، آب،‌آتش و باد) تلقي مي‌شوند.»13

چليپا يا گردونة مهر

 نماد ديگر خورشيد پرستي و ميترائيسم در اعتقاد آريائيان همان چليپا يا گردونة مهر است، كه به اعتقاد پيشينيان دربردارنده نيروهاي آسماني بوده و كاربردي وسيع دارد. اين نشانه در هر منطقه‌اي مفهومي خاصي داشته است در ايران و هند و نزد قوم آريايي مظهر و نشانه خورشيد بوده است. آنان معتقد هستند كه هر شاخه از اين علامت جايگاه يكي از عناصر چهارگانه است. بدين ترتيب چهار عنصر با هم و با چرخش خود نظام طبيعت و ذات آفرينش را حفظ مي‌كنند. اين نشانه در ايران به شاهين و فروهر نيز بسيار نزديك است.مركز اين نشان،‌ نماد مركزيت و وحدت الهي است و اين هما گردونه‌اي است كه مهر بر آن مي‌نشيند و چهار اسب سفيد ناميراي مينوي آنرا مي‌كشند.

ديگر نمادهايي كه نشان خوشيد بوده‌اند:

ـ«حلقه در آئين ميترائيسم حلقه خود نماي از چرخ است. مقدس و نشانة پيمان ناگسستني و اتحاد و وابستگي است. از سوي ديگر حلقه كه نشان ويژه ميترا بوده بي‌گمان از هالة نور خورشيد گرفته شده است. دايره اي ازنور كه ايزد مهررا محاط مي‌ساخت. زيرا وي ايزد نور و روشنايي بود.»

ـزيگزاك: زيگزاك‌هاي پياپي نمادي براي اشعه‌هاي خورشيد هستند.

ـ گل لوتوس: اين گل را اصلاحاً گل خورشيد نيز مي‌گويند. اين گل متعلق به مهر و سمبل آفتاب و نيروي آنكه نگهدارنده زمين است.

سرو: درخت سرو يا كاج ويژة خورشيد است. درختي هميشه سبز و با طراوت. نشانة بهار و در عين حال مظهر و جنبة مطرح و مثبت زندگي است.»14

چند نمونه از آثار بجاي مانده از نقش خداي خورشيد

« يك نمونه از اين نقش‌ها، پيك رغولديس بودا است در باميان.در زير يكي از طاق‌هاي اين ديوار تزئينات وسيعي بكار رفته كه موضوع آن مستقيماً ارتباط دارد با خداي خورشيد. در اين نقش خداي خورشيد برگردونه اي است كه چهار اسب بالدار آنرا مي‌كشند و اسبان دو به دو در طرفين بحالت نيمرخ قرارگرفته اند . هاله بزرگي دور خدا را فرا گرفته و شعاع هاي كوتاهي دارد كه اين يادآور هاله‌‌هاي شعاع دار ايراني است. هم چنين شمشير دراز و نيزه اي كه خدا در دست دارد و شنل بزرگ او كه در قسمت سينه بسته مي‌شود و نيز چهرة اطرافيان او كه همگي ريشدار و حالت جدي دارند همه جزئياتي از هنر ساساني را نشان مي‌دهند.»15

«نمونة ديگر نقش برجسته‌اي از ماتورا است كه خداي سوريا را سوار بر گردونة خود نشان مي‌دهد هم چنين تنديس مرمر سفيد سوريا در عبادتگاه برهمني خيرخانه در منطقه كابل كه مربوط است به قرون پنجم و ششم ميلادي نمونة ديگري از اين نقش‌ها مي‌باشد. در اين نمونة اخير نيز باز تاثير هنر ايراني بوضوح مي‌توان مشاهده نمود، از آن جمله لباس و جامة خدا و دستياران او، و حتي حالت كسي كه به خداي خورشيد تاجي رااهداء مي‌كند از سنت ايراني مايه گرفته است.»16

در ايران نيز نماد خورشيد در نقش برجسته ها به صورت گردونة مهر يا خورشيد (چليپا) ‌ دايره، چرخ و يا گل لوتوس و هم چنين نقوش حيواني و گياهي چندي نيز هستند كه به عنوان نماد خورشيد شناخته مي‌شوند از آن جمله شير، بزكوهي، عقاب يا شاهين، گاو و نيز سرو و كاج مي‌باشند. «اگر چه در ايران يك نمونه نقش برجسته نيز وجود دارد كه نشانگر موجود مافوق طبيعي باگرزي در دست و هاله‌اي دور سرش، روي گل نيلوفر ستاره مانندي كه نماد كهن آفتاب پرستي است ايستاده و اين همانا مهر خداي خورشيد است كه در نقش برجسته‌هاي طاق بستان به چشم مي‌خورد. اين نقش برجسته مربوط است به سلطنت اردشير دوم و از آنجايي كه اردشير دوم جانشين عادي و طبيعي شاپور دوم نبود، به همين دليل مهر كه به معني عهد و پيمان بود، در پيكر نگارة او حضور دارد تا بدين گونه بازگوكنندة پيمان اردشير دوم و شاپور دوم باشد تا در زمان مناسب تاج و تخت به شاپور سوم منتقل شود.»17

نتيجه‌گيري

اسطوره‌هاي هيچ ملتي را نمي‌توان از بافت تاريخي آن جدا كرد و براي شناخت اين مهم داشتن اطلاعاتي دربارة‌تحولات فرهنگي و نفوذهاي گوناگوني كه دست اندركار بوده‌اند لازم است. مي‌دانيد كه آريائيان در هزاره دوم و اول پيش از ميلاد بر هند و ايران استيلا يافتند و اين قوم جديد به هند و ايراني معروف شد.

اسطوره‌هاي هندي بازتابي هستند از روش زندگي آنان كه چادرنشين و جنگجو بودند، از طبيعت لذت مي‌بردند و در عين حال از دشمني و بدخواهي آشكار آن در هراس بودند و بدين گونه كهن‌ترين خدايان آن نيروها و عناصر خود طبيعت بودند. اين خدايان از لحاظ شكل و انگيزه به انسانها شباهت دارند. اگر چه در قالب عناصر طبيعي چون خورشيد و ماه و باد و باران و تجلي پيدا مي‌كند

از طرف ديگر حوادث تاريخي، تجارت و مهاجرت نيز از مواردي هستند كه منجر به انتقال هنر ايراني به هند شده و از آنجايي كه ازگذشته‌هاي بسيار دور رابط فرهنگي و مذهبي عميقي بين ايران و هند برقرار بوده، در نتيجه انتقال نقش مايه هاي تزئيني و نمادي از ايران به هند باعث غني‌تر شدن هنر هندي گشته و سبب شده هنرهندي از يكسوي نشانگر مجد  عظمت پيكر تراشي ايراني باشد و از ديگر سوي نشان دهنده احساس ذاتي و عميق هنرمند هندي به زندگي و اشياء زنده و با روح پيرامونش كه ترجيح مي‌داده طبيعت را از نزديك تجربه كند.

 

فهرست:‌

1ـ پير بايار، ژان. رمز پردازي آتش. ترجمه جلال ستاري. تهران، نشر مركز، 1376، ص 104-103.

2ـ افشار مهاجر، كامران.حضور نمادها در هنر هاب سنتي ايران.هنرنامه (فصل نامه عملي، پژوهشي دانشگاه هنر) ، بهار 1379، سال سوم، شماره 6، صص 63-51.

3ـ همان منبع.

4ـ اسماعيل پور،‌ابوالقاسم،‌اسطوره بيان نمادين،تهران، سروش، 1377، ص 80.

5ـ ذكرگو، اميرحسين ،‌اسرار اساطير هند (خدايان ودائي) . تهران، فكر روز، 1377، ص 61-60.

6ـ همان منبع . ص 63

7ـ همان منبع، ص 64.

8 ـ ايونس، ورونيكا . شناخت اساطير هند،‌ترجمة با جلال فرخي ـ تهران، اساطير،‌چاپ اول، 1373، ص 141.

9ـ ذكرگو، اميرحسين، اسرار اساطير هند، ص 64.

10ـ همان منبع،‌ص 65.

11ـ همان منبع، ص 66

12ـ ذكوگر، اميرحسين، تحول شمايل نگاري بودائي در امتداد جاده ابريشم.هنرنامه، پائيز 78، سال اول، شماره 2، ص 63-64.

13ـ ذكرگو،‌اميرحسين،‌اساطير هند، ص 88-87.

14ـ عبداللهيان، بهناز، نمادهاي مهر و ماه در سفالينه‌هاي پيش ازتاريخ ايران، هنرنامه، بهار 78، سال اول،‌شماره 2، ص 63-46.

15ـ مالايد، مادلين،‌هرمان گوتس، هنرمند و ايراني، هند و اسلامي، ترجمه دكتر آژند، تهران، مولي، 1376، ص 27-30.

16ـ همان منبع. ص 21.

17ـ نلسون فراي، ريچارد،ميتره (مهر) در باستان شناسي ايران، ترجمه ابوالقاسم اسماعيل پور مطلق، مجله باستان شناسي و تاريخ، سال دوم، شماره 2، 1367، ص 16-13.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

هفت وادی عرفان در آیین میترائیسم

 

کیش مهرپرستی و کهن ایرانیان

 

عرفان و تصوف در کیش میترائیسم (آیین میترا یا مهر پرستی)

 

 

در کیش کهن میترائیسم (آیین میترا یا مهر پرستی)اسطوره ای به این شرح وجود دارد:

......میترا پس از صرف شام مقدس با پیروان خود به آسمان صعود میکند.وسیله صعود ,گردونه چهار اسبه اوست.در نقاشی های یافته شده دو ایزد به نامهای سُل و هلیوس گردونه را می رانند.میترا در آسمان نیز از یاری به مردمان و آنانی که مومن به کیش باشند خودداری نمیکند.ارواح پیروان را برای گذراندن از هفت طبقه آسمان راهنمائی می کند تا به طبقه هشتم که جایگاه نور و آرامش مطلق  است برسند.البته این موضوع کنایه ای است از اینکه افراد بایستی طی مراحل هفت گانه تزکیه و تصفیه روح از دلبستگی ها آزاد شوند تا با سبکباری به مر حله و درجه ای دیگر برستد و پس از طی هفت مرحله به نور مطلق و کمال دست یابند.درباره ترتیب هفت درجه یا هفت مقام در میان محققان جز در یک مورد ,اختلافی وجود ندارد و آن درباره مقام دوم است که شرحش در ذیل خواهد آمد.

هفت مقام روحانی به ترتیب عبارتند از :

نخست مقام کلاغ که آن را پیک نیز میگویند,دوم  مقام کری فیوس یا کریپ توس که به معنای پنهان و پوشیده است,سوم مقام سرباز ,چهارم مقام شیر ,پنجم مقام پارسی .ششم مقام خورشید,هفتم مقام پدر یا پدر پدران .چون پیروان میترا از زبان یونانی هم استفاده میکردند در نامگذاری این هفت مقام نیز زبان یونانی را به کار گرفته اند.

میترا پس از کشتن گاو و ضیافت مقدس ,با گردونه افتاب به آسمان صعود کرد که به زعم آریائیان هنگام رستاخیز به عنوان یک ناجی یا سوشیانت به زمین باز خواهد گشت.

در کیش مانی نیز میترا نجات بخش جهان در رستاخیز پیش از اشتعال جهان معرفی شده است.

میترا در آسمان هادی ارواح مومنان است.ارواح بایستی از هفت سپهر بگذرد و در هر سپهری (فلکی)یکی از آخشیج های فانی را از خود دور کنند تا سر انجام در فلک هشتم منزه و پاک به وسیله اهورامزدا وارد نور محض شوند.برای مومنان رسیدن به مقام والا مستلزم آن بود تا هفت دوره تصفیه و تزکیه را بگذرانند.در هر مقامی به سوی پیشرفت ,مشقات و دشواری ها و شکنجه ها یی وجود داشت که مریدان و سالکان بایستی آنها را متحمل گردند.کسانی که از مرحله ششم گذشته به مقام هفتم می رسیدند بسیار اندک بودند,ولی اینان بودند که به وسیله خود اهورامزدا و میترا فروغ جاودانی و آخرین پایه آسمانی جای می گرفتند.و اما شرح هفت مقام.

 

مقام اول

برابر روایت پُرفیریوس ,مقام اول ,مقام خدمتکاران مهرابه بوده است.کسانی که میخواستند در زمره پیروان در آیند,زیر نظر پدر مقدس به جرگه مومنان پذیرفته میشدند.

گفته های پژوهشگر و مورخ مزبور با کشفیات باستانی سازگار است,چون  در برخی از پرده های نقاشی,کسانی که خود را به شکل کلاغ در آورده اند,سرگرم پذیرایی از شرکت کنندگان در مجلس صرف طعام مقدس هستند.کسانی که میخواستند به جرگه وارد شوند ناچار بودند یک سلسله مراسم و تشریفات را به جای آورند.

این مراسم راکروینا یا کرواسی نا-ساکرا می نامیدند.هنگامی که این مراسم به پایان پدر یا پیر مقدس آنان را کلاغ مقدس خطاب میکرد و این بدان معنا بود که مقام آنها رسمی شده است و از این هنگام بود که آنها در مهرابه ها ملبس به پوشش کلاغ می شدند و در پاره ای تشریفات از صدا و حرکات کلاغ تقلید می کردند.در حقیقت این پست ترین مقام در مقانات کیش میترایی بود.

 

مقام دوم

این مقام کری فیوس بود که برخی از پژوهندگان آن را مقام کرکس معرفی کرده اند و تحریف شده کلمه یونانی گرپس میدانند که به معنی کرکس است.لیکن باید این مقام را مقام پوشیدگان دانست.گروهی که در مدارج ابتدائی هستند,حق شرکت در مراسم را ندارند و باید با تلاش و جدیت تعالیم لازم را فرا گیرند تا به مقام بالا راه یابند.در تصرف و عرفان اسلامی ایران ,این مرحله یکی از درجات سلوک است که به اتحاد خالق و مخلوقات و مخلوق تعبیر می شود.در کیش میترایی ,زنان را در آئین راهی نیست ,زیرا اشاره و نشانه ای تا کنون پیدا نشده که با صراحت ,آن چنانکه قانع کننده باشد,دلیل بر راه داشتن زنان در آئین میتر باشد.

هنگامی که در مهرابه سرودهای دینی خوانده می شد همسرایان و نوازندگان باید نیمف ها بوده باشند.در پایان سرود خوانی ,زنگ می زده و صدای ناقوس را بلند می کرده اند(نواختن زنگ از ایران همراه میترا به اروپا رفت).یکی از مراسم زرتشتیان که در آتشکده ها انجام می گرفت نواختن زنگ بود.هنوز هم در آتشکده ها در مواقعی ویژه زنگ می زنند.

نا گفته نماند که شرابی که میترائیان مصرف می کردندهمان هئوم ,شیره گیاه هوم بود,ولی چون این گیاه درز اروپا وجود نداشت تا از آن شادی انگیز نداشت,آب انگور یا شراب مصرف می کردند.در نقاشی هنگام زادن میترا از تخته سنگ (ابر,آسمان)در دستش خوشه انگوری است که اشاره به همین اصل است.

 

مقام سوم

سومین مقام ,منصب سرباز است.در متن اوستایی مهریشت ,میترا خدای شکست ناپذیر جنگ است و سرباز و جنگاوران در آوردگاه از او یاری می جویند و میترا نیز بسرعت به یاریشان می شتابد.جنگاوران مهرآئین ,همواره پیروزی را از آن خود می دانستند.

این نیروی روحی زاده این اعتقاد بود که مهر و یارانش نیز در کنار آنان میجنگند و آنها را به پیروزی می رسانند .بر عکس دشمنان مهر دینان از هیبت این خدا که چنان جرات و جسارتی به آنان می بخشید ,به ترس و بیم و تردید دچار میشدند.

در بندهای اولیه مهر یشت می توان به مقام سرباز و روایط او با میترایی و چگونگی حمایت میترا از وی پی برد.

علامت و نشان سرباز ,کوله پشتی و کلاه خود و نیزه است.سربازان میترا در دو جبهه مشغول جنگ بودند.اول جنگهای معمولی بود که برای نگهداری کشور و گسترش آن صورت میگرفت .آنچه مهم تر بود جنگ و ستیز با نیروهای شر و اهریمنی بود.بنابر درک صحیح کومنت,کیش میترا صرفاً بر اساس اخلاقیات مبتنی بود و بدین سبب آنها موظف بودند تا به هر شکلی که باشد با شر و بدی مبارزه کنند.داخل شدن به مرحله سربتزی نیز دارای تشریفات ویژه ای بود.این را هم باید اضافه کرد که اصولا ,سرباز در رموز آئین میترا کنایه از آخیش با دونمیفوس کنایه از آخشیج آب لست.کسانی که خواهان تشرف به مقام سربازی بودند,مجبور می شدند از آزمایشهای دشواری پیروز و کامیاب به در آیند.آین آزملیشها عبارت بود از گور خوابی که بایستی با تحمل گرسنگی و تاریکی و هول و هراسی که برایشان ایجاد می شد,انجام میگرفت ,سرباز چون برای مدتی در تابوت مصنوعی ,مانند مرده ای میخوابید,قرار می دادند.سالک آنرا می پذیرفت اما بر سر نمیگذاشت,بلکه بر روی شانه نهاده میگفت" میترا تاج سر من است"اگر در این مورد پژوهش بشود معلوم میگردد که این عمل به مثابه مراسم سوگند سربازی است.سالکین در شرایط سختی با گرگ می جنگیدند.دستهای آنان را با روده جوجه می بستند و در گودال آب می افکندند.آنان بایستی با دست بسته به هر نحوی که می توانند خودشان را ازآب نجات دهند.در زمستان باید با پای برهنه روی برف و یخ راه بروند و متحمل گرسنگی و تشنگی بشوند.

آخرین مرحله آزمایش ,تقدیم تاج بود ,تاجی که از شمشیری آویخته بود.این مراسم در سردابهای تاریک و وهم انگیز انجام می شد.در این مراسم سالک تاج را واپس می زد و میگفت میترا تاج سر من است,در این مرحله بود که به منصب سربازی پذیرفته می شد,در این هنگام او را در آب می افکندند

 و بیرون می آوردند که در واقع این عمل به معنای تولد مجدد بود,یعنی گذشته ها محو می شد و او به عنوان سرباز میترا دوباره زاده می شد.

سربازان پس از پذیرفته شدن بایستی وجهه ممیزه ای داشته باشند,به همین جهت پیشانی آنها را با مُهر مِهر داغ میکردند و بالاخره واپسین کار،یعنی مراسم سوگند انجام میگرفت.این مراسم را ساکرامنتوم  میگفتند.

 

مقام چهارم

چهارمین مقام ،منصب شیر بود.در پرده های نقاشی و سنگ برجسته های منقوش ،نقش شیر فراوان است و همین عمل سبب شد که بعد از اسلام،به ویژه در زمان سلجوقیان ،علامت شیر و خورشید بر پرچمها نقش بست،(رابطه شیر و خورشید در ایران باستان پیش از زرتشت وجود داشته است)در این پرده ها کسانی که به مقام چهارم رسیده اند گاه در حال خدمتگذاری و گاه در حال اهدای هدایا به حضور میترا نشان داده شده اند.

این طبقه نیز ناگزیر از گذراندن آزمایشهایی بودند که البته دیگر تحمل ریاضات و شکنجه های بدنی نبود،بلکه باید به ورزیدگی های روانی ،شایستگی اخلاقی،وحدت ذهنی و خلاصه فهم اسرار دست می یافتند چنانکه گفته شد شیر کنایه از آتش است.روایات رمزی میترایی ،حاکی از آن است که در واپسین روز در عمر جهان ،آتش سوزی بزرگی رخ خواهد داد.در این آتش سوزی ناپاکان خواهند سوخت و پاکان مثل اینکه در چشمه ای شستشو می کنند،آسایش خواهند داشت.

  

مقام پنجم

پنجمین مقام ؛مقام پارسی بوده است،مقام پارسی گذشته از وجوه رمزی ،کنایه ای است که با طبیعت و روئیدن گیاهان پیوند دارد و میان پیروان کیش میترا ،نشان آزادی و آزادگی بوده است.بی گمان مهری دینان،آزادی و آزادگی و شجاعت را یکی از وجوه مشخص ایرانیان می دانستند که آن را مقام پارسی نامیده اند.دستهای کسانی را که به این مرحله می رسیدند،طی تشریفات ویژه ای ،با عسل پاک میکردند و بر سرشان کلاه فریژی که میترا بر سر داشت و کنایه ای از آزادی و آزادگی بود می نهادند.

یکی از نشانهای ویژه پارسی هلال ماه و داس است که در واقع این هر دو بار درو و دروگری مناسب دارد.

چون با قربانی کردن گاو،گیاهان می روئیدند،فرد پارسی با داس خود ساقه های خوردنی را درو کرده برای تامین معاش انبار میکرد.در صحنه های نقاشی دیواری،یکی دیگر از نشانه های رمزی پارسی،یعنی هلال ماه نشان داده می شود.پیش از این اشاره شد که در مراسم تشرف به مقام پارسی،دستهای شخص را با عسل تطهیر می کردند،این کار کنایه از وجود خیر و برکت،ثروت و نعمت در میان ایرانیان بود.برابر با زمینه اعتقادی در ایران باستان (پیش از ظهور زرتشت)،ماه سرچشمه عسل بوده است.پس از کشته شدن گاو،نطفه اش به ماه رفته در آنجا پاکیزه میشد و همین نطفه بود که موجب قوام و رویش گیاهان و سلامت و ازدیاد چارپایان میگشت.

پس ماه در حقیقت آن گونه که به روشنی در امستا و نامه های پهلوی اشاره شده حافظ گیاهان و چارپایان ، نشان ویژه مقام پارسی و سرچشمه عسل است.هنوز هم در ایران این عقیده کهن به ویژه میان کشاورزان باقی است که نور ماه در رویاندن و به ثمر رساندن گیاهان و میوه ها تاثیر بسزایی دارد.

 

مقام ششم

ششمین مقام ؛منصب خورشید است،ولی در حقیقت نماینده خورشید یا سل و یا پیک هلیوس است سل خدای خورشید در میان رومیان و هلیوس خدای خورشید در اساطیر یونان باستان است.در کتاب اوستا به ویژه یشت دهم که ویژه میثر(مهر)است،میترا و خورشید روابط بسیار نزدیکی با هم داشته در واقع متحد هم هستند و آنقدر و آنقدر به هم نزدیک اند که مهر،پرتو خورشید معرفی شده است.آئین میترا چون به اروپا راه یافت و شایع شد،رومیان خدای خود را به جای خورشید ایرانی نهادند.سل خدای خورشید و در یونان هلیوس خدای خورشید نامگذاری شد.

بنا به باور رومیان،میترا پس از تولد،همه موجودات و آخشیج ذها را رام کرده آنگاه با خورشید زورآزمایی نمود و اورا زیر فرمان خود آورد و رابطه بین آن دو بسیار صمیمی و دوستانه شدو این نخستین پیوند میترا با آیین رومیان بود.

میترا و سل نیز پس از کشته شدن گاو،در مجلس تودیع و ضیافت،در کنار هم و در میان گروه پیروان گوشت و خون گاو،نان و شراب را صرف کردند و پس از آن با گردونه خورشید به آسمان رفتند.اگر پارسی معرف و نشانه و نماینده عنصر مشخصه ایرانی در مقامهای هفت گانه است،هِلدیودروُموس نیز شاخص عنصر رومی است،چون در مجمع مهری دینان،وی پیک خورشید است.او همچنین نماینده سل-هلیوس در صحنه هایی از نقاشی های کشف شده هِلدیودروُموس(پیک خورشید)و سل هر دو حاضرند و از نظر لباس شباهت تام دارند و برای هر دو،رنگهای مشابهی به کار برده شده است.

 

مقام هفتم

این مقام والاترین و عالی ترین مرحله تشرف برای یک سالک میترایی بوده،این مقام را مقام پتر یا پدر و پدر پدران می نامیدند. پدران در حقیقت عالیترین مناصب را در آئین میترایی داشتند  و همین لقب را عیسویان از مراسم میترایی اقتباس کردند دم به خئد نسبت دادند. هفت منصب روحانی و هفت مقام برای تکمیل و ارتقاء مدارج در میان فرقه باطنیه یا اسماعیلیان تقلیدی از همین بنیان میترایی بود.میان صوفیه نیز هفت وادی سلوک بر اساس همین هفت مرحله میترایی بنا شد.جالب توجه است که مقام پیر در تصوف و عرفان بایستی الگوی بی خدشه ای از مقام پتر(پدر)در آئین نیترایی باشد.در کیش میترایی مقام هفتم مقام عقاب بود که نهایی ترین مرحله ارتقاء میترایی بود.

وقتی که به عرفان می نگریم،به ویژه در منطق الطیر عطار،متوجه می شویم که سیمرغ نهایی ترین مدارج کمال صوفیه به شمار می رفته است.مقام پدر پدران که بسیار پارسا بود و عالی ترین مقام دیگ نیس سی موس را در مدارج میترایی داشت،در ادبیات پارسی بویژه در اشعار حافظ به پیر مغان تبدیل گردید:

 

حلقه پیر مغانم ز ازل در گوش است                   برهمانیم که بودیم و همان خواهد بود

یا:

گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن              پیر ما گفت که در صومعه همت نبود

 

و در جای دیگر از مُهر مهر پرستان یاد میکند می گوید:

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود                     رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود

 

و بویژه در بیت زیر به کلاه فریژی یا کلاه شکسته مهری اشاره میکند*.

یاد باد آنکه نگارم چو کله بشکستی                 در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود

 

باید توجه داشت که حافظ این غزل را با توجه به آئین میترا که خود از سالکان آن بوده سروده است.هنگام برگزاری تشریفات و مراسن در مهرابه،پدر یا پیر که در پارسی پیر مغان است لباسی همسان لباس میترا می پوشید و کلاه شکسته مهری بر سر می نهاد.

نشان ویژه عصایی و حلقه ای بود.وی دانای اسرار،مرشد اعظم و روحانی بزرگ به شمار می رفت و همه امور مهرابه از نظرش می گذشت.تازه واردان و سالکان تازه با نظر وی پذیرفته می شدند.ترفیع درجات و آزمایشهای راهروان راه میترا با نظر وی انجام می گرفت او مغان اعظم بود،نماینده میترا محسوب می شد و اعمال دینی را شخصاً انجام می داد.با همه احوال،این مردمان یعنی پیروان میترا در مهرابه برادری و برابری تام داشتند و این برادری و برابری از مشخصات آن دروره بشمار می رفت.

 

*کلاهی است که از قسمت بالا به سوی جلو برگشته و به اصطلاح مهری دینان شکسته است و آنان برای تشخیص به پیروی از میترا آن کلاه را بر سر می نهادند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

ضرب المثلهای کهن ایرانی

آب از سر چشمه گله !

آب از آب تكان نميخوره !
 
آب از سرش گذشته !
 
آب پاكي روي دستش ريخت !
 
آب در كوزه و ما تشنه لبان ميگرديم !
 
آب را گل آلود ميكنه كه ماهي بگيره !
 
آب زير پوستش افتاده !
 
آب كه يه جا بمونه، ميگنده .
 
آبكش و نگاه كن كه به كفگير ميگه تو سه سوراخ داري !
 
آب كه از سر گذشت، چه يك ذرع چه صد ذرع ـ چه يك ني چه چه صد ني !
 
آب كه سر بالا ميره، قورباغه ابوعطا ميخونه !
 
آب نمي بينه و گرنه شناگر قابليه !
 
آبي از او گرم نميشه !
 
آتش كه گرفت، خشك و تر ميسوزد !
 
آخر شاه منشي، كاه كشي است !
 
آدم با كسي كه علي گفت، عمر نميگه !
 
آدم بد حساب، دوبار ميده !
 
آدم تنبل، عقل چهل وزير داره !
 
آدم خوش معامله، شريك مال مردمه !
 
آدم دست پاچه، كار را دوبار ميكنه !
 
آدم زنده، زندگي ميخواد !
 
آدم گدا، اينهمه ادا ؟!
 
آدم گرسنه، خواب نان سنگك مي بينه !
 
آدم ناشي، سرنا را از سر گشادش ميزنه !
 
آرد خودمونو بيختيم، الك مونو آويختيم !
 
آرزو بر جوانان عيب نيست !
 
آستين نو پلو بخور !
 
آسوده كسي كه خر نداره --- از كاه و جوش خبر نداره !
 
آسه برو آسه بيا كه گربه شاخت نزنه !
 
آشپز كه دوتا شد، آش يا شوره يا بي نمك !
 
آش نخورده و دهن سوخته !
 
آفتابه خرج لحيمه !
 
آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هيچي !
 
آفتابه و لولهنگ هر دو يك كار ميكنند، اما قيمتشان موقع گرو گذاشتن معلوم ميشه !
 
آمدم ثواب كنم، كباب شدم !
 
آمد زير ابروشو برداره، چشمش را كور كرد !
 
آنانكه غني ترند، محتاج ترند !
 
آنچه دلم خواست نه آن شد --- آنچه خدا خواست همان شد .
 
آنرا كه حساب پاكه، از محاسبه چه باكه ؟!
 
آنقدر بايست، تا علف زير پات سبز بشه !
 
آنقدر سمن هست، كه ياسمن توش گمه !
 
آنقدر مار خورده تا افعي شده !
 
آن ممه را لولو برد !
 
آنوقت كه جيك جيك مستانت بود، ياد زمستانت نبود ؟
 
آواز دهل شنيده از دور خوشه !
 
ارزان خري، انبان خري !
 
از اسب افتاده ايم، اما از نسل نيفتاده ايم !
 
آب از دستش نميچكه !
   
از اون نترس كه هاي و هوي داره، از اون بترس كه سر به تو داره !
 
از اين امامزاده كسي معجز نمي بينه !
 
از اين دم بريده هر چي بگي بر مياد !
 
از اين ستون بآن ستون فرجه !
 
از بي كفني زنده ايم !
 
از دست پس ميزنه، با پا پيش ميكشه !
 
از تنگي چشم پيل معلومم شد --- آنانكه غني ترند محتاج ترند !
 
از تو حركت، از خدا بركت .
 
از حق تا نا حق چهار انگشت فاصله است !
 
از خر افتاده، خرما پيدا كرده !
 
از خرس موئي، غنيمته !
 
از خر ميپرسي چهارشنبه كيه ؟!
 
از خودت گذشته، خدا عقلي به بچه هات بده !
 
از درد لا علاجي به خر ميگه خانمباجي !
 
از دور دل و ميبره، از جلو زهره رو !
 
از سه چيز بايد حذر كرد، ديوار شكسته، سگ درنده، زن سليطه !
 
از شما عباسي، از ما رقاصي !
 
از كوزه همان برون تراود كه در اوست ! (( گر دايره كوزه ز گوهر سازند ))
 
از كيسه خليفه مي بخشه !
 
از گدا چه يك نان بگيرند و چه بدهند !
 
از گير دزد در آمده، گير رمال افتاد !
 
از ماست كه بر ماست !
 
از مال پس است و از جان عاصي !
 
از مردي تا نامردي يك قدم است !
 
از من بدر، به جوال كاه !
 
از نخورده بگير، بده به خورده !
 
از نو كيسه قرض مكن، قرض كردي خرج نكن !
 
از هر چه بدم اومد، سرم اومد !
 
از هول هليم افتاد توي ديگ !
 
از يك گل بهار نميشه !
 
از اين گوش ميگيره، از آن گوش در ميكنه !
 
اسباب خونه به صاحبخونه ميره !
 
اسب پيشكشي رو، دندوناشو نميشمرند !
 
اسب تركمني است، هم از توبره ميخوره هم ازآخور !
 
اسب دونده جو خود را زياد ميكنه !
 
اسب را گم كرده، پي نعلش ميگرده !
 
اسب و خر را كه يكجا ببندند، اگر همبو نشند همخو ميشند !
 
استخري كه آب نداره، اينهمه قورباغه ميخواد چكار ؟!
 
اصل كار برو روست، كچلي زير موست !
 
اكبر ندهد، خداي اكبر بدهد !
 
اگر بيل زني، باغچه خودت را بيل بزن !
 
اگر براي من آب نداره، براي تو كه نان داره !
 
اگر بپوشي رختي، بنشيني به تختي، تازه مي بينمت بچشم آن وختي !
 
اگه باباشو نديده بود، ادعاي پادشاهي ميكرد !
 
اگه پشيموني شاخ بود، فلاني شاخش بآسمان ميرسيد !
 
از اونجا مونده، از اينجا رونده !
 
اگر جراحي، پيزي خود تو جا بنداز !
 
اگه خدا بخواهد، از نر هم ميدهد !
 
اگه خاله ام ريش داشت، آقا دائيم بود !
 
اگه خير داشت، اسمشو مي گذاشتند خيرالله !
 
اگر داني كه نان دادن ثواب است --- تو خود ميخور كه بغدادت خرابست !
 
اگه دعاي بچه ها اثر داشت، يك معلم زنده نمي موند !
 
اگه زاغي كني، روقي كني، ميخورمت !
 
اگه زري بپوشي، اگر اطلس بپوشي، همون كنگر فروشي !
 
اگه علي ساربونه، ميدونه شترو كجا بخوابونه !
 
اگه كلاغ جراح بود، ماتحت خودشو بخيه ميزد .
 
اگه لالائي بلدي، چرا خوابت نميبره !
 
اگه لر ببازار نره بازار ميگنده !
 
اگه مردي، سر اين دسته هونگ ( هاون ) و بشكن !
 
اگه بگه ماست سفيده، من ميگم سياهه !
 
اگه مهمون يكي باشه، صاحبخونه براش گاو مي كشه !
 
اگه نخورديم نون گندم، ديديم دست مردم !
 
اگه ني زني چرا بابات از حصبه مرد !
 
اگه هفت تا دختر كور داشته باشه، يكساعته شوهر ميده !
 
اگه همه گفتند نون و پنير، تو سرت را بگذار زمين و بمير !
 
امان از خانه داري، يكي ميخري دو تا نداري !
 
امان ازدوغ ليلي ، ماستش كم بود آبش خيلي !
 
انگور خوب، نصيب شغال ميشه !
 
اوسا علم ! اين يكي رو بكش قلم !
 
اولاد، بادام است اولاد اولاد، مغز بادام !
 
اول بچش، بعد بگو بي نمكه !
 
اول برادريتو ثابت كن، بعد ادعاي ارث و ميراث كن !
 
اول بقالي و ماست ترش فروشي !
 
اول پياله و بد مستي !
 
اول ، چاه را بكن، بعد منار را بدزد !
 
اي آقاي كمر باريك، كوچه روشن كن و خانه تاريك !
 
اين تو بميري، از آن تو بميري ها نيست !
 
اينجا كاشون نيست كه كپه با فعله باشه !
 
اين حرفها براي فاطي تنبون نميشه !
 
اين قافله تا به حشر لنگه !
 
اينكه براي من آوردي، ببر براي خاله ات !
 
اينو كه زائيدي بزرگ كن !
 
اين هفت صنار غير از اون چارده شي است !
 
اينهمه چريدي دنبه ات كو ؟!
 
اينهمه خر هست و ما پياده ميريم !
 

ب

با اون زبون خوشت، با پول زيادت، يا با راه نزديكت !
 
با اين ريش ميخواهي بري تجريش ؟
 
با پا راه بري كفش پاره ميشه، با سر كلاه !
 
با خوردن سيرشدي با ليسيدن نميشي !
 
باد آورده را باد ميبرد !
 
با دست پس ميزنه، با پا پيش ميكشه !
 
بادنجان بم آفت ندارد !
 
بارون آمد، تركها بهم رفت !
 
بار كج به منزل نميرسد !
 
با رمال شاعر است، با شاعر رمال، با هر دو هيچكدام با هرهيچكدام هر دو !
 
بازي اشكنك داره ، سر شكستنك داره !
 
بازي بازي، با ريش بابا هم بازي !
 
با سيلي صورت خودشو سرخ نگهميداره !
 
با كدخدا بساز، ده را بچاپ !
 
با گرگ دنبه ميخوره، با چوپان گريه ميكنه !
 
بالابالاها جاش نيست، پائين پائين ها راش نيست !
 
بالاتو ديديم ، پائينتم ديديم !
 
با مردم زمانه سلامي و والسلام .
 
تا گفته اي غلام توام، ميفروشنت !
 
با نردبان به آسمون نميشه رفت !
 
با همين پرو پاچين، ميخواهي بري چين و ماچين ؟
 
بايد گذاشت در كوزه آبش را خورد !
 
با يكدست دو هندوانه نميشود برداشت !
 
با يك گل بهار نميشه !
 
به اشتهاي مردم نميشود نان خورد !
 
به بهلول گفتند ريش تو بهتره يا دم سگ ؟ گفت اگر از پل جستم رريش من و گرنه دم سگ !
 
بجاي شمع كافوري چراغ نفت ميسوزد !
 
بچه سر پيري زنگوله پاي تابوته !
 
بچه سر راهي برداشتم پسرم بشه، شوهرم شد !
 
بخور و بخواب كار منه، خدا نگهدار منه !
 
بد بخت اگر مسجد آدينه بسازد --- يا طاق فرود آيد، يا قبله كج آيد !
 
به درويشه گفتند بساطتو جمع كن ، دستشو گذاشت در دهنش !
 
بدعاي گربه كوره بارون نمياد !
 
بدهكار رو كه رو بدي طلبكار ميشه !
 
برادران جنگ كنند، ابلهان باوركنند !
 
برادر پشت ، برادر زاده هم پشت
 
خواهر زاده را با زر بخر با سنگ بكش!
 
برادري بجا، بزغاله يكي هفت صنار !
 
براي كسي بمير كه برات تب كنه !
 
براي همه مادره، براي ما زن بابا !
 
براي يك بي نماز، در مسجد و نمي بندند !
 
براي يه دستمال قيصريه رو آتيش ميزنه !
 
بر عكس نهند نام زنگي كافور !
 
به روباهه گفتند شاهدت كيه ؟ گفت: دمبم !
 
بزبون خوش مار از سوراخ در مياد !
 
بزك نمير بهار مياد --- كنبزه با خيار مياد !
 
بز گر از سر چشمه آب ميخوره !
 
به شتره گفتند شاشت از پسه ، گفت : چه چيزم مثل همه كسه ؟!
 
به شتر مرغ گفتند بار ببر، گفت : مرغم، گفتند : بپر، گفت : شترم !
 
بعد از چهل سال گدايي، شب جمعه را گم كرده !
 
بعد از هفت كره، ادعاي بكارت !
 
بقاطر گفتند بابات كيه ؟ گفت : آقادائيم اسبه !
 
به كيشي آمدند به فيشي رفتند !
 
به گربه گفتند گهت درمونه، خاك پاشيد روش !
 
به كچله گفتند : چرا زلف نميزاري ؟ گفت : من از اين قرتي گيريها خوشم نمياد !
 
به كك بنده كه رقاص خداست !
 
بگو نبين، چشممو هم ميگذارم، بگو نشنو در گوشمو ميگيرم، اما اگر بگي نفهمم، نميتونم !
 
بگير و ببند بده دست پهلوون !
 
بلبل هفت تا بچه ميزاره، شيش تاش سسكه، يكيش بلبل !
 
بمالت نناز كه بيك شب بنده، به حسنت نناز كه بيك تب بنده !
 
بماه ميگه تو در نيا من در ميام !
 
بمرغشان كيش نميشه گفت !
 
بمرگ ميگيره تا به تب راضي بشه !
 
بوجار لنجونه از هر طرف باد بياد، بادش ميده !
 
بهر كجا كه روي آسمان همين رنگه !
 
به يكي گفتند : سركه هفت ساله داري ؟ گفت : دارم و نميدم، گفتند : چرا ؟ گفت : اگر ميدادم هفت ساله نميشد !
 
به يكي گفتند : بابات از گرسنگي مرد . گفت : داشت و نخورد ؟ !
 
بمير و بدم !
 
به گاو و گوسفند كسي كاري نداره !
 
بيله ديگ، بيله چغندر !
 

پ

پا را به اندازه گليم بايد دراز كرد !
 
پاي خروستو ببند، بمرغ همسايه هيز نگو !
 
پايين پايين ها جاش نيست، بالا بالا ها راش نيست !
 
پز عالي، جيب خالي !
 
پس از چهل سال چارواداري، الاغ خودشو نميشناسه !
 
پس از قرني شنبه به نوروز ميافته !
 
پستان مادرش را گاز گرفته !
 
پسر خاله دسته ديزي !
 
پسر زائيدم براي رندان، دختر زائيدم براي مردان، موندم سفيل و سرگردان !
 
پدر كو ندارد نشان از پدر --- تو بيگانه خوانش نخوانش پسر !
 
پشت تاپو بزرگ شده !
 
پنج انگشت برادرند، برابر نيستند !
 
پوست خرس نزده ميفروشه !
 
پول است نه جان است كه آسان بتوان داد !
 
پول پيدا كردن آسونه، اما نگهداريش مشكله !
 
پول حرام، يا خرج شراب شور ميشه يا شاهد كور !
 
پولدارها به كباب، بي پولها به بوي كباب !
 
پول ما سكه عُمَر داره !
 
پياده شو با هم راه بريم !
 
پياز هم خودشو داخل ميوه ها كرده !
 
پي خر مرده ميگرده كه نعلش را بكنه !
 
پيراهن بعد از عروسي براي گل منار خوبه !
 
پيرزنه دستش به درخت گوجه نميرسيد، مي گفت : ترشي بمن نميسازه !
 
پيش از آخوند منبر نرو !
 
پيش رو خاله، پشت سر چاله !
 
پيش قاضي و معلق بازي !

 

ت

تا ابله در جهانه، مفلس در نميمانه !
 
تابستون پدر يتيمونه !

تا پريشان نشود كار بسامان نرسد !
 
تا ترياق از عراق آرند، مار گزيده مرده باشد !
 
تا تنور گرمه نون و بچسبون !
 
تا چراغ روشنه جونورها از سوراخ ميان بيرون !
 
تا شغال شده بود به چنين سوراخي گير نكرده بود !
 
تا كركس بچه دارشد، مردار سير نخورد !
 
تا گوساله گاو بشه ، دل مادرش آب ميشه !
 
تا مار راست نشه توي سوراخ نميره !
 
تا نازكش داري نازكن، نداري پاهاتو دراز كن !
 
تا نباشد چيزكي مردم نگويند چيزها !
 
تا هستم بريش تو بستم !
 
تب تند عرقش زود در مياد !
 
تخم مرغ دزد، شتر دزد ميشه !
 
تخم نكرد نكرد وقتي هم كرد توي كاهدون كرد !
 
تا تو فكر خر بكني ننه، منو در بدر ميكني ننه !
 
ترب هم جزء مركبات شده !
 
ترتيزك خريدم قاتق نونم بشه، قاتل جونم شد !
 
تره به تخمش ميره، حسني به باباش !
 
تعارف كم كن و بر مبلغ افزا !
 
تغاري بشكنه ماستي بريزد --- جهان گردد به كام كاسه ليسان !
 
تف سر بالا، بر ميگرده بريش صاحبش !
 
تلافي غوره رو سر كوره در مياره !
 
تنبان مرد كه دو تا شد بفكر زن دوم ميافته !
 
تنبل مرو به سايه، سايه خودش ميآيه !
 
تنها بقاضي رفته خوشحال برميگرده !
 
تو از تو، من ازبيرون !
 
تو بگو (( ف )) من ميگم فرحزاد !
 
توبه گرگ مرگه !
 
تو كه ني زن بودي چرا آقا دائيت از حصبه مرد !
 
تومون خودمونو ميكشه، بيرونمون مردم را !
 
توي دعوا نون و حلوا خير نميكنند
 

ج

جا تره و بچه نيست !
 
جاده دزد زده تا چهل روز امنه !
 
جايي نميخوابه كه آب زيرش بره !
 
جايي كه ميوه نيست چغندر ، سلطان مركباته !
 
جواب ابلهان خاموشيست !
 
جواب هاي، هويه !
 
جواني كجائي كه يادت بخير !
 
جوجه را آخر پائيز ميشمرند !
 
جوجه همسشه زير سبد نميمونه !
 
جون بعزرائيل نميده !
 
جهود، خون ديده !
 
جهود، دعاش را آورده !
 
جيبش تار عنكبوت بسته !
 
جيگر جيگره ، ديگر ديگره
 

چ

چار ديواري اختياري !
 
چاقو دسته خودشو نميبره !
 
چاه كن هميشه ته چاهه !
 
چاه مكن بهر كسي، اول خودت، دوم كسي !
 
چاه نكنده منار دزديده !
 
چرا توپچي نشدي !
 
چراغي كه به خونه رواست، به مسجد حرام است !
 
چشته خور بدتر از ميراث خوره !
 
چشم داره نخودچي، ابرو نداره هيچي !
 
چشمش آلبالو گيلاس مي چينه !
 
چشمش هزار كار ميكنه كه ابروش نميدونه !
 
چغندر گوشت نميشه، دشمنم دوست نميشه !
 
چنار در خونه شونو نمي بينه !
 
چوب خدا صدا نداره ، هر كي بخوره دوا نداره !  
 
چوب دو سر طلا ست !
 
چوب را كه برداري، گربه دزده فرار ميكنه !
 
چوب معلم گله، هر كي نخوره خله !
 
چو به گشتي، طبيب از خود ميازار --- چراغ از بهر تاريكي نگه دار !
 
چو دخلت نيست خرج آهسته تر كن --- كه گوهر فرو شست يا پيله ور!
 
چه خوشست ميوه فروشي --- گر كس نخرد خودت بنوشي !
 
چه عزائيست كه مرده شور هم گريه ميكنه !
 
چه علي خواجه، چه خواجه علي !
 
چه مردي بود كز زني كم بود !
 
چيزي كه شده پاره، وصله ور نمي داره !
 
چيزي كه عوض داره گله نداره !
 

خ

خار را در چشم ديگران مي بينه و تير را در چشم خودش نمي بينه !
 
خاشاك به گاله ارزونه، شنبه به جهود !
 
خاك خور و نان بخيلان مخور ! (( ... خار نه اي زخم ذليلان مخور ))
 
خاك كوچه براي باد سودا خوبه !
 
خال مهرويان سياه و دانه فلفل سياه --- هر دو جانسوز است اما اين كجا و آن كجا ؟!
 
خاله ام زائيده، خاله زام هو كشيده !
 
خاله را ميخواهند براي درز ودوز و گرنه چه خاله چه يوز !
 
خاله سوسكه به بچه اش ميگه : قربون دست و پاي بلوريت !
 
خانه اي را كه دو كدبانوست، خاك تا زانوست !
 
خانه اگر پر از دشمن باشه بهتره تا خالي باشه !
 
خانه خرس و باديه مس ؟
 
خانه داماد عروسيست، خانه عروس هيچ خبري نيست !
 
خانه دوستان بروب و در دشمنان را مكوب !
 
خانه قاضي گردو بسياره شماره هم داره !
 
خانه كليمي نرفتم وقتي هم رفتم شنبه رفتم !
 
خانه نشيني بي بي از بي چادريست !
 
خانه همسايه آش ميپزند بمن چه ؟!
 
خدا به آدم گدا، نه عزا بده نه عروسي !
 
خدا برف را به اندازه بام ميده !
 
خدا جامه ميدهد كو اندام ؟ نان ميدهد كو دندان ؟
 
خدا خر را شناخت، شاخش نداد !
 
خدا داده بما مالي، يك خر مانده سه تا نالي !
 
خدا دير گيره، اما سخت گيره !
 
خدا را بنده نيست !
 
خدا روزي رسان است، امااِهني هم مي خواد !
 
خدا سرما را بقدر بالا پوش ميده !
 
خدا شاه ديواري خراب كنه كه اين چاله ها پر بشه !
 
خدا گر ببندد ز حكمت دري --- ز رحمت گشايد در ديگري !
 
خدا ميان دانه گندم خط گذاشته !
 
خدا ميخواهد بار را بمنزل برساند من نه، يك خر ديگه !
 
خدا نجار نيست اما در و تخته رو خوب بهم ميندازه !
 
خدا وقتي بخواد بده، نميپرسه تو كي هستي ؟
 
خدا وقتي ها ميده، ور ور جماران هم ، ها ميده !
 
خدا همه چيز را به يك بنده نمي ده !
 
خدا همونقدر كه بنده بد داره، بنده خوب هم داره !
 
خدايا آنكه را عقل دادي چه ندادي و آنكه را عقل ندادي چه دادي ؟ ((خواجه عبدالله انصاري ))
 
خدا يه عقل زياد بتو بده يه پول زياد بمن !
 
خر، آخور خود را گم نميكنه !
 
خراب بشه باغي كه كليدش چوب مو باشه !
 
خر، ار جل ز اطلس بپوشد خر است !
 
خر است و يك كيله جو !
 
خر از لگد خر ناراحت نميشه !
 
خر باربر، به كه شير مردم در !
 
خر به بوسه و پيغام آب نمي خوره !
 
خربزه شيرين مال شغاله !
 
خربزه كه خوردي بايد پاي لرزش هم بشيني !
 
خربزه ميخواهي يا هندوانه : هر دو دانه !
 
خربيارو باقلا بار كن !
 
خر، پايش يك بار به چاله ميره !
 
خرج كه از كيسه مهمان بود --- حاتم طايي شدن آسان بود !
 
خر چه داند قيمت نقل و نبات ؟
 
خر خالي يرقه ميره !
 
خر، خسته - صاحب خر، ناراضي !
 
خر خفته جو نمي خوره !
 
خر ديزه است، به مرگ خودش راضي است تا ضرر بصاحبش بزنه !
 
خر را با آخورميخوره، مرده را با گور !
 
خر را جايي مي بندند كه صاحب خر راضي باشه !
 
خر را كه به عروسي ميبرند، براي خوشي نيست براي آبكشي است !
 
خر را گم كرده پي نعلش ميگرده !
 
خر، رو به طويله تند ميره !
 
خرس، تخم ميكنه يا بچه ؟ از اين دم بريده هر چي بگي برمياد !
 
خرس در كوه، بو علي سيناست !
 
خرس شكار نكرده رو پوستشو نفروش !
 
خر سواري را حساب نميكنه !
 
خر، سي شاهي ، پالون دو زار !
 
خر كريم را نعل كردن !
 
خر كه جو ديد، كاه نميخوره !
 
خر، كه علف ديد گردن دراز ميكنه !
 
خر گچ كش روز جمعه از كوه سنگ مياره !
 
خر لخت راپالانشو بر نميدارند!
 
خر ما از كرگي دم نداشت !
 
خر ناخنكي صاحب سليقه ميشود !
 
خروار نمكه، مثقال هم نمكه !
 
خر وامانده معطل چشه !
 
خروسي را كه شغال صبح ميبره بگذار سر شب ببره !
 
خر، همان خره پالانش عوض شده !
 
خريت ارث نيست بهره خداداده س !
 
خري كه از خري وابمونه بايد يال و دمشو بريد !
 
خوشبخت آنكه خورد و كِشت، بدبخت آنكه مرد و هِشت !
 
خواب پاسبان، چراغ دزده !
 
خنده كردن دل خوش ميخواد و گريه كردن سر وچشم !
 
خواهر شوهر، عقرب زير فرشه !
 
خواست زير ابروشو برداره، چشماشو كور كرد !
 
خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو !
 
خوبي لر به آنست كه هر چه شب گويد روزنه انست !
 
خودتو خسته ببين، رفيقتو مرده !
 
خودشو نميتونه نگهداره چطور منو نگهميداره ؟
 
خود گوئي و خود خندي، عجب مرد هنر مندي !
 
خودم كردم كه لعنت بر خودم باد !
 
خوردن خوبي داره ، پس دادن بدي !
 
خوشا بحال كساني كه مردند و آواز ترا نشنيدند !
 
خوشا چاهي كه آب از خود بر آرد !
 
خوش بود گر محك تجربه آيد بميان --- تا سيه روي شود هر كه دراو غش باشد .
 
خوش زبان باش در امان باش !
 
خولي بكفم به كه كلنگي بهوا !
 
خونسار است و يك خرس !
 
خير در خانه صاحبش را ميشناسد !
 
خيك بزرگ، روغنش خوب نميشه !
 

د

دادن بديوانگي گرفتن بعاقلي !
 
دارندگيست و برازندگي !
 
داري طرب كن، نداري طلب كن !
 
داشتم داشتم حساب نيست، دارم دارم حسابه !
 
دانا داند و پرسد نادان نداند و نپرسد !
 
دانا گوشت ميخورد نادان چغندر !
 
دانه فلفل سياه و خال مهرويان سياه --- هر دو جانسوز است اما اين كجا و آن كجا !
 
دايه از مادر مهربانتر را بايد پستن بريد !
 
دختر، تخم تر تيزك است !
 
دختر تنبل، مادر كدبانو را دوست داره !
 
دخترميخوهي ماماش را بين --- كرباس ميخواهي پهناش را ببين !
 
دختر همسايه هر چه چل تر براي ما بهتر !
 
دختري كه مادرش تعريف بكنه براي آقا دائيش خوبه !
 
درازي شاه خانم به پهناي ماه خانم در !
 
در بيابان گرسنه را شلغم پخته به ز نقره خام !
 
در بيابان لنگه كفش، نعمت خداست !
 
در پس هر گريه آخر خنده ايست !
 
در جنگ، حلوا تقسيم نميكنند !
 
در جواني مستي، در پيري سستي، پس كي خدا پرستي ؟!
 
در جهان هر كس كه داره نان مفت، ميتواند حرفهاي خوب گفت !
 
در جهنم عقربي هست كه از دستش به مار غاشيه پناه ميبرند !
 
در جيبش را تار عنكبوت گرفته است !
 
در چهل سالگي طنبور ميآموزد در گور استاد خواهد شد !
 
در حوضي كه ماهي نيست ، قورباغه سپهسالاره !
 
در خانه ات را ببند همسايه تو دزد نكن !
 
در خانه اگر كس است يكحرف بس است !
 
در خانه بيعاره ها نقاره ميزنند !
 
در خانه مور، شبنمي طوفانست !
 
در خانه هر چه، مهمان هر كه !
 
درخت اگر متحرك شدي ز جاي بجاي --- نه جور اره كشيدي نه جفاي تبر !
 
درخت پر بار، سنگ ميخوره !
 
درخت هر چه بارش بيشتر بشه، سرش پائين تر مياد !
 
درخت كاهلي بارش گرسنگي است !
 
درخت كج جز بآتش راست نميشه !
 
درخت گردكان باين بلندي --- درخت خربزه الله اكبر !
 
درهفت آسمان يك ستاره نداره !
 
درد دل خودم كم بود، اينهم قرقر همسايه !
 
درد، كوه كوه مياد، مومو ميره !
 
در دروازه را ميشه بست، اما در دهن مردم و نميشه بست !
 
در دنيا هميشه بيك پاشنه نميچرخه !
 
در دنيا يه خوبي ميمونه يه بدي !
 
در ديزي وازه، حياي گربه كجا رفته !
 
در زمستان، الو، به از پلوه !
 
در زمستان يه جل بهتر از يه دسته گله !
 
درزي در كوزه افتاد !
 
در زير اين گنبد آبنوسي، يكجا عزاست يكجا عروسي !
 
درس اديب اگر بود زمزمه محبتي --- جمعه به مكتب آورد طفل گريز پاي را . ((‌ نظيري نيشابوري ))
 
در شهر كورها يه چشمي پادشاست !
 
در شهر ني سواران بايد سوار ني شد !
 
در عفو لذتيست كه در انتقام نيست !
 
در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست ! ((‌ حافظ شيرازي ))
 
در كف شير نر خونخواره اي --- غير از تسليم و رضا كو چاره اي ؟
 
در مجلس خود راه مده همچو مني را --- كافسرده دل افسرده كند انجمني را !
 
درم داران عالم را كرم نيست --- كريمان را بدست اندر درم نيست !
 
در مسجده، نه كند نيست نه سوزوندني !
 
در نمك ريختن توي ديگ بايد به مرد پشت كرد !
 
درويش از ده رانده، ادعاي كدخدائي كند !
 
درويش موميائي، هي ميگي و نميائي !
 
درويش را گفتند : در دكانتو ببند دهنشو هم گذاشت !
 
در، هميشه بيك پاشنه نميگرده !
 
دزدي كه نسيم را بدزدد دزد است !
 
دزد،آب گرون ميخوره !
 
دزد بازار آشفته ميخواهد!
 
دزد باش و مرد باش !
 
دزد به يك راه ميرود، صاحب مال به هزار راه !
 
دزد حاضر و بز حاضر !
 
دزد ناشي به كاهدون ميزنه !
 
دزدي آنهم شلغم ؟ !
 
دست دكاندار تلخ است !
 
دست بالاي دست بسيار است . (( در جهان پيل مست بسيار است ... ))
 
دست به دنبك هر كي بزني صدا ميده !
 
دست بريده قدر دست بريده را ميدونه !
 
دست بشكند در آستين، سر بشكند دركلاه !
 
دست بيچاره چون بجان نرسد --- چاره جز پيرهن دريدن نيست !
 
دست بي هنر كفچه گدئيست !
 
دست پشت سر نداره !
 
دست پيش را گرفته كه پس نيفته !
 
دستت چربه، بمال سرت !
 
دستت چو نميرسد به خانم --- درياب كنيز مطبخي را !
 
دستت چو نميرسد به كوكو، خشكه پلو را فرو كو !
 
دست تنگي بدتر از دلتنگي است !
 
دست خالي براي تو سر زدن خوبه !
 
دست در كاسه و مشت در پيشاني !
 
دست، دست را ميشناسه !
 
دست راست را از چپ نميشناسه !
 
دستش به خر نميرسه پالان خر را بر ميدارد !
 
دستش به دم گاو بند شده !
 
دستش به عرب و عجم بند شده است !
 
دستش بدهنش ميرسه !
 
دستش در كيسه خليفه است !
 
دستش را به كمرش گرفته كه از بيگي نيفته !
 
دستش شيره ايست يا دستش چسبناك است !
 
 

دستش را توي حنا گذاشت !
 
دست شكسته بكار ميره، دل شكسته بكار نميره !
 
دست شكسته وبال گردنه !
 
دستش نمك نداره !
 
دست كار دل و نميكنه و دل كار دست و نميكنه !
 
دستش كجه !
 
دست كه به چوب بردي گربه دزده حساب كار خودشو ميكنه !
 
دست كه بسيار شد بركت كم مي شود !
 
دست ما كوتاه و خرما بر نخيل . (( پاي ما لنگ است و منزل بس دراز )) ((‌ حافظ شيرازي ))
 
دست ننت درد نكنه !
 
دست و روت را بشور منم بخور !
 
دست و رويش را با آب مرده شور خانه شسته است !
 
دستي را كه حاكم ببره خون نداره يا ديه نداره !
 
دستي را كه نميتوان بريد بايد بوسيد !
 
دستي را كه از من بريد، خواه سگ بخورد خواه گربه !
 
دشمنان در زندن با هم دوست شوند !
 
دشمن دانا بلندت ميكند --- بر زمينت ميزند نادان دوست !
 
دشمن دانا كه غم جان بود --- بهتر از دوست كه نادان بود . ((‌ نظامي ))
 
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد . (( داني كه چه گفت زال با رستم گرد )) ((‌ سعدي ))
 
دعا خانه صاحبش را ميشناسد !
 
دعا كن (( الف )) بميره يا دعا كن بابات بميره !
 
دعوا سر لحاف ملا نصرالدين بود !
 
دلاكها كه بيكار ميشوند سر هم را ميتراشند !
 
دل بيغم دراين عالم نباشد --- اگر باشد بني آدم نباشد .
 
دل سفره نيست كه آدم پيش هر كس باز كنه !
 
دلش درو طاقچه نداره !
 
دلم خوشه زن بگم اگر چه كمتر از سگم !
 
دلو هميشه از چاه درست در نمياد !
 
دماغش را بگيري جانش در مياد !
 
دم خروس از جيبش پيداست !
 
دمش را توي خمره زده است !
 
دندن اسب پيشكشي را نميشمارند !
 
دنده را شتر شكست، تاوانش را خر داد !
 
دنيا پس از مرگ ما، چه دريا چه سراب !
 
دنيا دمش درازه !
 
دنيا جاي آزمايش است، نه جاي آسايش !
 
دنيا، دار مكافاته !
 
دنيا را آب ببره او راخواب ميبره !
 
دنيا را هر طور بگيري ميگذره !
 
دنيايش مثل آخرت يزيده !
 
دنيا محل گذره !
 
دو تا در را پهلوي هم ميگذارند براي اينست كه به درد هم برسند !
 
دو خروس بچه از يك مرغ پيدا ميشوند، يكي تركي ميخونه يكي فارسي !
 
دود از كنده بلند ميشه !
 
دود، روزنه خودشو پيدا ميكنه !
 
دو دستماله ميرقصه !
 
دور اول و بد مستي ؟
 
دور دور ميرزا جلاله ، يك زن به دو شوهر حلاله !
 
دوري و دوستي !
 
دوست آنست كه بگرياند. دشمن آنست كه بخنداند !
 
دوست همه كس، دوست هيچكس نيست !
 
دوستي بدوستي در، جو بيار زرد آلو ببر !
 
دوستي دوستي از سرت ميكنند پوستي ؟!
 
دوصد گفته چو نيم كردار نيست !
 
دو صد من استخوان بايد كه صدمن بار بردارد !
 
دوغ در خانه ترش است !
 
دوغ و دوشاب در نظرش يكيست !
 
دو قرت و نيمش باقيه !
 
دو قرص نان اگر از گندم است و گر از جو --- دوتاي جامه اگر كهنه است و گر از نو .
 
هزار مرتبه بهتر بنزد ابن يمين --- زفرمملكت كيقباد و كيخسرو .
 
ده انگشت را خدا برابر نيافريده !
 
ده، براي كدخدا خوبه و برادرش !
 
ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند .
 
دهنش آستر داره !
 
دهنش چاك و بست نداره !
 
دهن مردم را نميشود بست !
 
دهنه جيبش را تار عنكبوت گرفته !
 
ديده مي بينه، دل ميخواد !
 
دير آمده زود ميخواد بره !
 
دير زائيده زود ميخواد بزرگ كنه !
 
ديشب همه شب كمچه زدي كو حلوا ؟!
 
ديگ به ديگ ميگه روت سياه ، سه پايه ميگه صل علي !
 
ديگران كاشتند ما خورديم، ما ميكاريم ديگران بخورند !
 
ديگ ملا نصرالدين است !
 
ديوار حاشا بلنده !
 
ديوار موش داره ، موش هم گوش داره !
 
ديوانه چو ديوانه به بيند خوشش آيد !
 

ذ

ذات نايافته از هستي بخش --- كي تواند كه شود هستي بخش ؟! (( جامي ))
ذره ذره كاندرين ارض و سماست --- جنس خود را همچو كاه و كهرباست . ((مولوي ))
ذره ذره جمع گردد وانگهي دريا شود .
 

ر

راستي هيبت اللهي يا ميخواهي منو بترسوني ؟!
 
راه دزد زده تا چهل روز امنه !

راه دويده، كفش دريده !
 
رحمت بكفن دزد اولي !
 
رخت دو جاري را در يك طشت نميشه شست !
 
رستم است و يكدست اسلحه !
 
رستم در حمام است !
 
رستم صولت و افندي پيزي !
 
رسيده بود بلايي ولي به خير گذشت . (( نريخت درد مي و محتسبز دير گذشت ... )) (( آصفي هروي ))
 
رطب خورده كي منع رطب چون كند !
 
رفت زير ابروش را برداره چشمش را هم كور كرد !
 
رفت به نان برسه بجان رسيد !
 
رفتم ثواب كنم كباب شدم !
 
رفتم خونه خاله دلم واشه ، خاله خسبيد دلم پوسيد !
 
رفتم شهر كورها ، ديدم همه كور، منهم كور !
 
رقاصه نميتونست برقصه ميگفت زمين كجه !
 
رند را بند و قحبه را پند سود نكند !
 
رنگم ببين و حالمو نپرس !
 
روبرو خاله و پشت سر چاله !
 
روده بزرگه روده كوچيكه رو خورد !
 
روز از نو، روزي از نو !
 
روز گار آئينه را محتاج خاكستر كند !
 
روزگار است اينكه گه عزت دهد و گه خوار دارد --- چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد .(( قائم مقام فراهاني ))
 
روزه خوردنشو ديدم، ولي نماز كردنش را نديده ام !
 
روزي به قدمه !
 
روزي گريه دست زن شلخته است !
 
روضه خوان پشمه چال است !
 
روغن چراغ ريخته وقف امامزاده !
 
روغن روي روغن ميره ، بلغور، خشك ميمونه !
 
رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز --- تا داد خود از كهتر و مهتر بستاني . (( عبيد زاكاني ))
 
روي گدا سياهه ولي كيسه اش پره !
 
ريسمان سوخت و كجيش بيرون نرفت !
 
ريش و قيچي هر دو در دست شماست !
 

ز

ز آب خرد، ماهي خرد خيزد --- نهنگ آن به كه از دريا گريزد !
 
زاغم زد و زو غم زد، پس مانده كلاغ كورم زد !
 
زبان بريده بكنجي نشسته صم بكم --- به از كسي كه نباشد زبانش اندر حكم . (( سعدي ))  
 
زبان خر را خلج ميدونه !
 
زبان خوش، مار را از سوراخ بيرون ميآورد !
 
زبان سرخ سر سبز ميدهد بر باد --- بهوش باش كه سر در سر زبان نكني .
 
زبان گوشت است بهر طرف كه بچرخاني ميچرخه !
 
زخم زبان از زخم شمشير بدتره !
 
زدي ضربتي ضربتي نوش كن !
 
زرد آلو را ميخورند براي هسته اش !
 
زرنگي زياد فقر ميآره !
 
زرنگي زياد مايه جوانمرگيست !
 
ز عشق تا بصبوري هزار فرسنگ است ! (( دلي كه عاشق و صابر بود مگر سنگ است ؟ )) (( سعدي ))
 
زعفران كه زياد شد بخورد خر ميدهند !
 
زكوة تخم مرغ يك دانه پنبه دونه است !
 
زمانه ايست كه هر كس بخود گرفتار است ! (( تو هم در آينه حيران حسن خويشي ... )) (( آصفي هروي ))
 
زمانه با تو نسازد، تو با زمانه بساز!
 
زمستان رفت و رو سياهي به زغال موند !
 
زن آبستن گل ميخوره اما گل داغستان !
 
زن ازغازه سرخ رو شود و مرد از غزا !
 
زن بد را اگر در شيشه هم بكنند كار خودشو ميكنه !
 
زن بلاست ، اما الهي هيچ خانه اي بي بلا نباشه !
 
زن بيوه را ميوه اش ميخواهند !
 
زن تا نزائيده دلبره، وقتيكه زائيد مادره !
 
زن جوان را تيري به پهلو نشيند به كه پيري !
 
زن راضي، مرد راضي، گور پدر قاضي !
 
زن سليطه سگ بي قلاده است !
 
زن كه رسيد به بيست، بايد بحالش گريست !
 
زنگوله پاي تابوت !
 
زن نجيب گرفتن آسونه، ولي نگهداريش مشكله !
 
زن و شوهر جنگ كنند، ابلهان باور كنند !
 
زني كه جهاز نداره، اينهمه ناز نداره !
 
زورش بخر نميرسه پالون خر را بر ميداره !
 
زور داري، حرفت پيشه !
 
زور دار پول نميخواد، بي زور هم پول نميخواد !
 
زهر طرف كه كشته شود اسلام است !
 
زير اندزش زمين است و رواندازش آسمون !
 
زير پاي كسي پوست خربزه گذاشتن !
 
زير دمش سست است !
 
زير ديگ اتش است و زير آدم آدم !
 
زير سرش بلنده !
 
زير شالش قرصه !
 
زير كاسه نيم كاسه ايست .
 
زيره به كرمان ميبره !
 

س

سال به دوازده ماه ما مي بينيم يكدفعه هم تو ببين !
 
سال به سال دريغ از پارسال !
 
سالها ميگذاره تا شنبه به نوروز بيفته ! 
 
سالي كه نكوست از بهارش پيداست !
 
سبوي خالي را بسبوي پر مزن !
 
سبوي نو آب خنك دارد !
 
سبيلش آويزان شد !
 
سبيلش را بايد چرب كرد !
 
سپلشت آيد و زن زايد و مهمان عزيزت برسد !
 
سخن خود تو كجا شنيدي، اونجا كه حرف مردمو شنيدي !
 
سر بريده سخن نگويد !
 
سر بزرگ بلاي بزرگ داره !
 
سر بشكنه در كلاه، دست بشكنه در آستين !
 
سر بي صاحب ميتراشه !
 
سر بيگناه، پاي دار ميره اما بالاي دار نميره !
 
سر پيري و معركه گيري !
 
سر تراشي را از سر كچل ما ميخواد ياد بگيره !
 
سر حليم روغن ميرود !
 
سر خر باش، صاحب زر باش !
 
سر را با پنبه ميبرد !
 
سر را قمي مي شكنه تاوانش را كاشي ميده !
 
سر زلف تو نباشد سر زلف دگري !
 
سرش از خودش نيست .
 
سرش به تنش زيادي ميكنه !
 
سرش به كلاش ميارزه !
 
سرش بوي قرمه سبزي ميده !
 
سرش توي حسابه !
 
سرش توي لاك خودشه !
 
سرش جنگه اما دلش تنگه !
 
سرش را پيراهن هم نميدونه !
 
سر قبري گريه كن كه مرده توش باشه !
 
سر قبرم كثافت نكن از فاتحه خواندنت گذشتم !
 
سر كچل را سنگي و ديوانه را دنگي !
 
سر كچل و عرقچين !
 
سركه مفت از عسل شيرين تره !
 
سركه نقد بهتر از حلواي نسيه است !
 
سركه نه در راه عزيزان بود --- بار گرانيست كشيدن بدوش ! (( سعدي ))
 
سر گاو توي خمره گير كرده !
 
سر گنجشكي خورده !
 
سر گنده زير لحافه !
 
سرم را ميشكنه نخودچي جيبم ميكنه !
 
سرم را سرسري متراش اي استاد سلماني --- كه ما هم در ديار خود سري داريم و ساماني .
 
سرنا را از سر گشادش ميزنه !
 
سرناچي كم بود يكي هم از غوغه اومد !
 
سري را مه درد نيمكند دستمال مبند !
 
سري كه عشق ندارد كدوي بي بار است . (( لبي كه خنده ندارد شكاف ديوار است ... ))
 
سزاي گرانفروش نخريدنه !
 
سسك هفت تا بچه ميآره يكيش بلبله !
 
سفره بي نان جله، كوزه بي آب گله !
 
سفره نيفتاده ( نينداخته ) بوي مشك ميده !
 
سفره نيفتاده يك عيب داره ! سفره افتاده هزار عيب !
 
سفيد سفيد صد تومن، سرخ و سفيد سيصد تومن، حالا كه رسيد به سبزه هر چي بگي ميارزه !
 
سقش سياه است !
 
سگ بادمش زير پاشو جارو ميكنه !
 
سگ باش، كوچك خونه نباش !
 
سگ پاچه صاحبش را نميگيره !
 
سگ، پدر نداشت سراغ حاج عموشو ميگرفت !
 
سگ چيه كه پشمش باشه !
 
سگ درحضور به از برادر دور !
 
سگ در خانه صاحبش شيره !
 
سگ داد و سگ توله گرفت !
 
سگ دستش نميشه داد كه اخته كنه !
 
سگ را كه چاق كنند هار ميشه !
 
سگ زرد برادر شغاله !
 
سگست آنكه با سگ رود در جوال !
 
سگ سفيد ضرر پنبه فروشه !
 
سگ سير دنبال كسي نميره !
 
سگش بهتر از خودشه !
 
سگ كه چاق شد گوشتش خوراكي نميشه !
 
سگ گر و قلاده زر ؟!
 
سگ ماده در لانه، شير است !
 
سگ نازي آباده، نه خودي ميشناسه نه غريبه !
 
سگ نمك شناس به از آدم ناسپاس !
 
سگي به بامي جسته گردش به ما نشسه !
 
سگي كه براي خودش پشم نميكند براي ديگران كشك نخواهد كرد !
 
سگي كه پارس كنه ، نميگيره !
 
سلام روستائي بي طمع نيست !
 
سنده را انبر دم دماغش نميشه برد !
 
سنگ به در بسته ميخوره !
 
سنگ بزرگ علامت نزدنه !
 
سنگ بنداز بغلت واشه !
 
سنگ خاله قورباغه را گرو ميكشه !
 
سنگ كوچك سر بزرگ را ميشكنه !
 
سنگ مفت، گنجشك مفت !
 
سنگي را كه نتوان برداشت بايد بوسد و گذاشت !
 
سواره از پياده خبر نداره، سير از گرسنه !
 
سودا، به رضا، خويشي بخوشي .
 
سودا چنان خوشست كه يكجا كند كسي ! (( دنيا و آخرت به نگاهي فروختيم )) (( قصاب كاشاني ))
 
سودا گر پنير از شيشه ميخوره !
 
سوداي نقد بوي مشك ميده !
 
سوراخ دعا را گم كرده !
 
سوزن، همه را ميپوشونه اما خودش لخته !
 
سوسكه از ديوار بالا ميرفت مادرش ميگفت : قربون دست و پاي بلوريت !
 
سهره ( سيره ) رنگ كرده را جاي بلبل ميفروشه !
 
سيب سرخ براي دست چلاق خوبه ؟!
 
سيب مرا خوردي تا قيامت ابريشم پس بده !
 
سيبي كه بالا ميره تا پائين بياد هزار چرخ ميخوره !
 
سيبي كه سهيلش نزند رنگ ندارد ! (( تعليم معلم بكسي ننگ ندارد ))
 
سيلي نقد به از حلواي نسيه !
 

ش

شاگرد اتو گرم، سرد ميارم حرفه، گرم ميارم حرفه !
 
شاه خانم ميزاد، ماه خانم درد ميكشه !
 
شاه مي بخشه شيخ عليخان نمي بخشه !  
 
شاهنامه آخرش خوشه !
 
شب دراز است و قلندر بيكار !
 
شب سمور گذشت و لب تنور گذشت !
 
شب عيد است و يار از من چغندر پخته ميخواهد --- گمانش ميرسد من گنج قارون زير سر دارم !
 
شبهاي چهارشنبه هم غش ميكنه !
 
شپش توي جيبش سه قاب بازي ميكنه !
 
شپش توي جيبش منيژه خانومه !
 
شتر اگر مرده هم باشد پوستش بار خره !
 
شتر بزرگه زحمتش هم بزرگه !
 
شتر پير شد و شاشيدن نياموخت !
 
شتر خوابيده شم بلندتر از خر ايستاده است !
 
شتر در خواب بيند پنبه دانه --- گهي لف لف خورد گه دانه دانه !
 
شتر ديدي نديدي ؟!
 
شتر را چه به علاقه بندي ؟
 
شتر را گفتند : چرا شاشت از پسه ؟ گفت : چه چيزم مثل همه كسه !
 
شتر را گفتند : چرا گردنت كجه ؟ گفت : كجام راسته !
 
شتر را گفتند : چكاره اي ؟ گفت : علاقه بندم . گفتند : از دست و پنجه نرم و نازكت پيداست !
 
آن يكي مي گفت استر را كه هي- از كجا مي آيي اي فرخنده پي- گفت: از حمام گرم كوي تو - گفت:خود پيداست از زانوي تو !
 
شتر را گم كرده پي افسارش ميگرده !
 
شتر سواري دولا دولا نميشه !
 
شتر كه نواله ميخواد گردن دراز ميكنه !
 
شتر كجاش خوبه كه لبش بده ؟!
 
شتر گاو پلنگ !
 
شتر مرد و حاجي خلاص !
 
شتر مرغ را گفتند : بار بردار . گفت : من مرغم . گفتند : پرواز كن . گفت : من شترم !
 
شترها را نعل ميكردند، كك هم پايش را بلند كرد !
 
شراب مفت را قاضي هم ميخوره !
 
شريك اگر خوب بود خدا هم شريك ميگرفت !
 
شريك دزد و رفيق قافله !
 
شست پات توي چشمت نره !
 
شش ماهه به دنيا اومده !
 
شعر چرا ميگي كه توي قافيه اش بموني ؟!
 
شغال، پوزش بانگور نميرسه ميگه ترشه !
 
شغال ترسو انگور خوب نميخوره !
 
شغال كه از باغ قهر كنه منفعت باغبونه !
 
شغالي كه مرغ ميگيره بيخ گوشش زرده !
 
شكمت گوشت نو بالا آورده !
 
شكم گشنه، گوز فندقي !
 
شلوار نداره، بند شلوارش را مي بنده !
 
شمر جلودارش نميشه !
 
شنا بلد نيست زير آبكي هم ميره !
 
شنا بلد نيست زير آبی هم ميره !
 
شنونده بايد عاقل باشه !
 
شنيدي كه زن آبستن گل ميخوره اما نميدوني چه گلي !
 
شوهر كردم وسمه كنم نه وصله كنم !
 
شوهر برود كاروانسرا، نونش بياد حرمسرا !
 
شوهرم شغال باشد، نونم در تغار باشد !
 
شير بي يال و اشكم كه ديد --- اينچنين شيري خدا هم نافريد . (( مولوي ))
 

ص

صابونش به تن ما خورده !
 
صبر كوتاه خدا سي ساله !
 
صداش صبح در مياد ! 
 
صد پتك زرگر، يك پتك آهنگر !
 
صد تا گنجشك با زاق و زوقش نيم منه !
 
صد تا چاقو بسازه، يكيش دسته نداره !
 
صد تومن ميدم كه بچه ام يكشب بيرون نخوابه وقتي خوابيد ، چه يكشب چه هزار شب !
 
صد رحمت به كفن دزد اولي !
 
صد سال گدائي ميكنه هنوز شب جمعه را نميدونه !
 
صد سر را كلاه است و صد كور را عصا !
 
صد من پرقو يكمشت نيست !
 
صد من گوشت شكار به يك چس تازي نميارزه !
 
صد موش را يك گربه كافيه !
 
صفراش به يك ليمو مي شكنه !
 
صنار جيگرك سفره قلمگار نمي خواد !
 
صنار ميگيرم سگ اخته ميكنم، يه عباسي ميدم غسل ميكنم !
 

ض

ضرب خورده جراحه !
 
ضرر را از هر جا جلوشو بگيري منفعته !
 
ضامن روزي بود روزي رسان !
 
ضرر بموقع بهتر از منفعت بيموقعه !
 
ضرر كار كن، كار نكردنه !
 

ط


طاس اگر نيك نشيند همه كس نراد است !
 
طالع اگر اري برو دمر بخواب !
 
طاووس را به نقش و نگاري كه هست خلق --- تحسين كنند و او خجل از پاي زشت خويش !(( سعدي ))
 
طبل تو خاليست !
 
طبيب بيمروت، خلق را رنجور ميخواهد !
 
طشت طلا رو سرت بگير و برو !
 
طعمه هر مرغكي انجير نيست !
 
طمع آرد بمردان رنگ زردي !
 
طمع پيشه را رنگ و رو زرده !
 
طمع را نبايد كه چندان كني --- كه صاحب كرم را پشيمان كني !
 
طمع زياد مايه جونم مرگي ( جوانمرگي ) است !
 
طمعش از كرم مرتضي علي بيشتره !
 

ظ

ظالم پاي ديوار خودشو ميكنه !
 
ظالم دست كوتاه !
 
ظالم هميشه خانه خرابه ! 
 
ظاهرش چون گور كافر پر حلل --- باطنش قهر خدا عزوجل !
 

ع


عاشقان را همه گر آب برد --- خوبرويان همه را خواب برد . (( ايرج ميرزا ))
 
عاشق بي پول بايد شبدر بچينه !
 
عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم !
 
عاشقي پيداست از زاري دل --- نيست بيماري چو بيماري دل . (( مولوي ))
 
عاشقي شيوه رندان بلا كش باشد ! (( حافظ ))
 
عاشقي كار سري نيست كه بر بالين است ! (( سعدي ))
 
عاقبت جوينده بابنده بود ! (( مولوي))
 
عاقبت گرگ زاده گرگ شود --- گر چه باآدمي بزرگ شود . (( سعدي ))
 
عاقل بكنار آب تا پل ميجست --- ديوانه پا برهنه از آب گذشت !
 
عاقل گوشت ميخوره، بي عقل بادمجان !
 
عالم بي عمل، زنبور بي عسله !
 
عالم شدن چه آسون آدم شدن چه مشكل !
 
عالم ناپرهيزكار، كوريست مشعله دار !
 
عبادت بجز خدمت خلق نيست --- به تسبيح و سجاده و دلق نيست ! (( سعدي ))
 
عجب كشگي سابيديم كه همش دوغ پتي بود !
 
عجله، كار شيطونه !
 
عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد !
 
عذر بدر از گناه !
 
عروس بي جهاز، روزه بي نماز، دعاي بي نياز، قرمه بي پياز !
 
عروس تعريفي عاقبت شلخته در آمد !
 
عروس كه بما رسيد شب كوتاه شد !
 
عروس مردني را گردن مادر شوهر نگذاريد !
 
عروس مياد وسمه بكشه نه وصله بكنه !
 
عروس نميتونست برقصه ميگفت : زمين كجه !
 
عروس را كه مادرش تعريف كنه براي آقا دائيش خوبه !
 
عروس كه مادر شوهر نداره اهل محل مادر شوهرشند !
 
عزيز كرده خدا را نميشه ذليل كرد !
 
عزيز پدر و مادر !
 
عسس بيا منو بگير !
 
عسل در باغ هست و غوره هم هست !
 
عسل نيستي كه انگشتت بزنند !
 
عشق پيري گر بجنبد سر به رسوائي زند !
 
عقد پسر عمو و دختر عمو را در آسمان بسته اند !
 
عقلش پاره سنگ بر ميداره !
 
عقل كه نيست جون در عذابه !
 
عقل مردم به چشمشونه !
 
عقل و گهش قاطي شده !
 
علاج واقعه پيش از وقوع بايد كرد . ((‌ ... دريغ سود ندارد چو رفت كار از دست )) (( سعدي ))
 
علاج بكن كز دلم خون نيايد . (( سرشك از رخم پاك كردن چه حاصل ... )) (( مير والهي))
 
علف بدهان بزي بايد شيرين بياد !
 
عيدت را اينجا كردي نوروزت را برو جاي ديگه !
 

غ

غاز ميچرونه !
 
غربال را جلوي كولي گرفت و گفت : منو چطور مي بيني ؟ گفت : هر طور كه تو منو ميبيني !
 
غلام به مال خواجه نازد و خواجه به هر دو !

غليان بكشيم يا خجالت ! (( مائيم ميان اين دو حالت ... ))
 
غم مرگ برادر را برادر مرده ميداند !
 
غوره نشده مويز شده است !
 

ف

فردا كه برمن و تو وزد باد مهرگان --- آنگه شود پديد كه نامرد و مرد كيست ؟ (( ناصر خسرو))
 
فرزند بي ادب مثل انگشت ششمه، اگر ببري درد داره ، اگر هم نبري زشته
 
فرزند عزيز نور ديده --- از دبه كسي ضرر نديده
 
فرزند كسي نميكند فرزندي --- گر طوق طلا به گردنش بر بندي !
 
فرزند عزيز دردونه، يا دنگه يا ديوونه !
 
فرشش زمينه، لحافش آسمون !
 
فرش، فرش قالي، ظرف، ظرف مس، دين، دين محمد !
 
فضول را بجهنم بردند گفت : هيزمش تره !
 
فقير، در جهنم نشسته است !
 
فكر نان كن كه خربزه آبه !
 
فلفل نبين چه ريزه بشكن ببين چه تيزه !
 
فلك فلك، بهمه دادي منقل، به ما ندادي يك كلك !
 
فواره چون بلند شود سرنگون شود !
 
فيل خوابي مي بيند و فيلبان خوابي !
 
فيلش ياد هندوستان كرده !
 
فيل و فنجان !
 
فيل زنده اش صد تومنه، مرده شم صد تومنه !
 

ق

قاپ قمار خونه است !
 
قاتل بپاي خود پاي دار ميره !
 
قاچ زين را بگير اسب دواني پيشكشت ! 
 
قاشق سازي كاري نداره، مشت ميزني توش گود ميشه، دمش را ميكشي دراز ميشه !
 
قاشق نداري آش بخوري نونتو كج كن بيل كن !
 
قاطر را گفتند : پدرت كيست ؟ گفت : اسب آقادائيمه !
 
قاطر پيش آهنگ آخرش توبره ميشه !
 
قبا سفيد قبا سفيده !
 
قباي بعد از عيد براي گل منار خوبه !
 
قدر زر، زرگر شناسد قدر گوهر، گوهري .
 
قران كنند حرز و امام مبين كشند ! (( ياسين كنند ورد وبه طاها كشند تيغ ... ))
 
قربون برم خدا رو، يك بام و دو هوا رو، اينور بام گرما را اون ور بام سرمارو !
 
قربون بند كيفتم، تا پول داري رفيقتم !
 
قربون سرت آقا ناشي، خرجم با خودم آقام تو باشي !
 
قربون چشمهاي بادوميت - ننه من بادوم !
 
قربون چماق دود كشت كاه، بده جوش پيشكشت !
 
قرض كه رسيد به صد تومن، هر شب بخور قيمه پلو !
 
قسمت را باور كنم يا دم خروس را ؟!
 
قسم نخور كه باور كردم !
 
قلم ، دست دشمنه !
 
قم بيد و قنبيد، اونهم امسال نبيد !
 
قوم و خويش، گوشت هم را ميخورند استخوان هم را دور نميندازند .
 

ک

كاچي بهتر از هيچي است !
 
كار از محكم كاري عيب نميكنه !
 
كار بوزينه نيست نجاري !
 
كار خر و خوردن يابو !
 
كارد، دسته خودشو نمي بره !
 
كار نباشه زرنگه !
 
كار، نشد نداره !
 
كار هر بز نيست خرمن كوفتن --- گاو نر ميخواهد و مرد كهن .
 
كاري بكن بهر ثواب - نه سيخ بسوزه نه كباب !
 
كاسه گرمتر از آش !
 
كاسه جائي رود كه شاه تغار باز آيد !
 
كاسه را كاشي ميشكنه، تاوانش را قمي ميده !
 
كاشكي را كاشتند سبز نشد !
 
كاشكي ننم زنده ميشد - اين دورانم ديده ميشد !
 
كافر همه را بكيش خود پندارد !
 
كاه از خودت نيست كاهدون كه از خودته !
 
كاه بده، كالا بده، دو غاز و نيم بالا بده !
 
كاه پيش سگ، استخوان پيش خر !
 
كاه را در چشم مردم مي بينه كوه را در چشم خودش نمي بينه !
 
كاهل به آب نميرفت، وقتي ميرفت خمره ميبرد !
 
كباب پخته نگردد مگر به گرديدن !
 
كبكش خروس ميخونه !
 
كپه هم با فعله است ؟!
 
كجا خوشه؟ اونجا كه دل خوشه !
 
كج ميگه اما رج ميگه !
 
كچلي را گفتند: چرا زلف نميگذاري ؟ گفت : من از اين قرتي گريها خوشم نمياد !
 
كچل نشو كه همه كچلي بخت نداره !
 
كچليش، كم آوازش !
 
كدخدا را ببين ، ده را بچاپ !
 
كرايه نشين، خوش نشينه !
 
كرم داران عالم را درم نيست --- درم داران عالم را كرم نيست !
 
كرم درخت از خود درخته !
 
كژدم را گفتند: چرا بزمستان در نميآئي ؟ گفت : بتابستانم چه حرمت است كه در زمستان نيز بيرون آيم ؟!
 
كس را وقوف نيست كه انجام كار چيست ! (( هر وقت خوش كه دست دهد مغتنم شمار )) [‌[ حافظ ]]
 
كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من !
 
كسي دعا ميكنه زنش نميره كه خواهر زن نداشته باشه !
 
كسي را در قبر ديگري نمي گذارند !
 
كسي كه از آفتاب صبح گرم نشد از آفتاب غروب گرم نميشه !
 
كسي كه از گرگ ميترسه گوسفند نگه نميداره !
 
كسي كه را مادرش زنا كنه، با ديگران چها كنه !
 
كسي كه منار ميدزده ، اول چاهش را ميكنه !
 
كسي كه خربزه مي خوره، پاي لرزش هم ميشينه !
 
كشته از بسكه فزونست كفن نتوان كرد !
 
كفاف كي دهد اين باده بمستي ما --- خم سپهر تهي شد ز مي پرستي ما .
 
كف دستي كه مو نداره از كجاش ميكنند ؟!
 
كفتر صناري، ياكريم نميخونه !
 
كفتر چاهي جاش توي چاهه !
 
كفشات جفت ، حرفات مفت !
 
كفشاش يكي نوحه ميخونه، يكي سينه ميزنه !
 
كفگيرش به ته ديگ خورده !
 
كلاغ آمد چريدن ياد بگيره پريدن هم يادش رفت !
 
كلاغ از وقتي بچه دار شد ، شكم سير بخود نديد !
 
كلاغ از باغمون قهر كرد، يك گردو منفعت ما !
 
كلاغ خواست راه رفتن كبك را ياد بگيره راه رفتن خودش هم يادش رفت !
 
كلاغ، روده خودش در آمده بود اونوقت ميگفت : من جراحم !
 
كلاغ سر لونه خودش قارقار نميكنه !
 
كل اگر طبيب بودي سر خود دوا نمودي !
 
كلاه را كه به هوا بيندازي تا پائين بيايد هزار تا چرخ ميخوره !
 
كلاه كچل را آب برد گفت : براي سرم گشاد بود !
 
كلفتي نون را بگير و نازكي كار را !
 
كلوخ انداز را پاداش سنگ است --- جواب است اي برادر اين نه جنگ است .
 
كله اش بوي قرمه سبزي ميده !
 
كله پز برخاست سگ جايش شنست !
 
كله گنجشكي خورده !
 
كمال همنشين در من اثر كرد --- وگر نه من همان خاكم كه هستم . [‌[ سعدي]]
 
كم بخور هميشه بخور !
 
كمم گيري كمت گيرم - نمرده ماتمت گيرم !
 
كنار گود نشسته ميگه لنگش كن !
 
كند همجنس با همجنس پرواز ! (( كبوتر با كبوتر باز با باز ...))
 
كنگر خورده لنگر انداخته !
 
كور از خدا چي ميخواهد ؟ دو چشم بينا !
 
كور خود و بيناي مردم !
 
كورشه اون دكانداري كه مشتري خودشو نشناسه !
 
كور را چه به شب نشيني !
 
كور كور را ميجوره آب گودال را !
 
كور هر چي توي چنته خودشه خيال ميكنه توي چنته رفيقش هم هست !
 
كوري دخترش هيچ، داماد خوشگل هم ميخواهد !
 
كوزه خالي، زود از لب بام ميافته !
 
كوزه گر از كوزه شكسته آب ميخوره !
 
كوزه نو آب خنك داره !
 
كوزه نو دو روز آب را سرد نگه ميداره !
 
كوسه دنبال ريش رفت سيبيلشم از دست داد !
 
كوسه و ريش پهن !
 
كو فرصت ؟!
 
كوه بكوه نميرسه، آدم به آدم ميرسه !
 
كوه ، موش زائيده !

گ

گابمه و آبمه و نوبت آسيابمه !
 
گاو پيشاني سفيده !
 
گاوش زائيده ! 
 
گاو نه من شير !
 
گاه باشد كه كودك نادان --- بغلط بر هدف زند تيري !
 
گاهي از سوراخ سوزن تو ميره گاهي هم از دروازه تو نميره !
 
گدارو كه رو بدي صاحبخونه ميشه !
 
نرمي ز حد مبر كه چو دندان مار ريخت ---- هر طفل ني سوار كند تازيانه اش ! [‌[ صائب]]
 
گذر پوست به دباغخانه ميافته !
 
گر بدولت برسي مست نگردي مردي !
 
گر بري گوش و گر زني دمبم --- بنده از جاي خود نمي جنبم !
 
گربه براي رضاي خدا موش نميگيره !
 
گربه تنبل را موش طبابت ميكنه !
 
گربه دستش به گوشت نميرسه ميگه بو ميده !
 
گربه را دم حجله بايد كشت !
 
گربه را اگر در اطاق حبس كني پنجه بروت ميزنه !
 
گربه را گفتند : گهت درمونه خاك پاشيد روش !
 
گربه روغن ميخوره خانم دهنش بو ميكنه !
 
گربه شب سموره !
 
گربه شير است در گرفتن موش --- ليك موش است در مصاف پلنگ !
 
گربه مسكين اگر پر داشتي --- تخم گنجشك از زمين بر داشتي !
 
گر تو بهتر ميزني بستان بزن !
 
گر تو قرآن بدين نمط خواني --- ببري رونق مسلماني را ! ‌[[ سعدي]]
 
گر تو نمي پسندي تغيير ده قضا را ! (( در كوي نيكنامي ما را گذر ندادند ... )) ‌[[ حافظ]]
 
گر جمله كائنات كافر گردند --- بر دامن كرياش ننشيند گرد !
 
گر حكم شود كه مست گيرند --- درشهرهر آنچه هست گيرند !
 
گر در همه دهر يك سر نيشتر است --- بر پاي كسي رود كه از همه درويشتر است !
 
گر در يمني چو با مني پيش مني --- ور پيش مني چو بي مني در يمني !
 
گرد نام پدر چه ميگردي ؟ --- پدر خويش باش اگر مردي ! ‌[[ سعدي]]
 
گرز به خورند پهلوون !
 
گر زمين و زمان بهم دوزي --- ندهندت زياده از روزي !
 
گر صبر كني ز غوره حلوا سازيم !
 
گر گدا كاهل بود تقصير صاحب خانه چيست ؟!
 
گرگ دهن آلوده و يوسف ندريده !
 
گرهي كه با دست باز ميشه نبايد با دندان باز كرد !
 
گفت پيغمبر كه چون كوبي دري --- عاقبت زآن در برون آيد سري !
 
گفت : چشم تنگ دنيا دار را --- يا قناعت پر كند يا خاك گور !‌[[ سعدي]]
 
گفت : خونه قاضي عروسيست . گفت : بتو چه؟ گفت : مرا هم دعوت كرده اند . گفت : بمن چه ؟!
 
گفت : استاد! شاگردان از تو نميترسند. گفت : منهم از شاگردها نميترسم !
 
گفتند : خرس تخم ميذاره يا بچه ؟ گفت : از اين دم بريده هر چي بگي بر مياد!
 
گفتند : خربزه و عسل با هم نميسازند . گفت : حالا كه همچين ساخته اند كه دارند منو از وسط بر ميدارند !
 
گفتند : خربزه و عسل با هم نميسازند . گفت : حالا كه همچين ساخته اند كه دارند منو از وسط بر ميدارند !
 
گفتند : خربزه ميخوري با هندوانه ؟ گفت : هر دودانه !
 
گفت : نوري خونه است ؟ گفتند : علاوه بر نوري دخترش هم خونه است . گفت : نور علي نور !
 
گل زن و شوهر را از يك تغار برداشته اند !
 
گله گيهات بسرم ايشالاه عروسي پسرم !
 
گنج بي مار و گل بي خار نيست --- شادي بي غم در اين بازار نيست ! ‌[[ مولوي]]
 
گنجشك امسال رو باش كه گنجشك پارسالي را قبول نداره !
 
گنجشك با باز پريد افتاد و ماتحتش دريد !
 
گنجشك با زاغ زوغش بيست تاش يه قرونه، گاو ميش يكيش صد تومنه !
 
گندم از گندم برويد جو ز جو ! ((‌ از مكافات عمل غافل نشو ... )) ‌[[ مولوي]]
 
گندم خورديم از بهشت بيرونمان كردند !
 
گوساله بسته را ميزنه !
 
گوسفند امام رضا را تا چاشت نميچرونه !
 
گوسفند بفكر جونه، قصاب به فكر دنبه !
 
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من --- آنچه البته بجائي نرسد فريادست ! ‌[[ يغماي جندقي]]
 
گوشت جوان لب طاقچه است !
 
گوشت را از ناخن نميشه جدا كرد !
 
گوشت را از بغل گاو بايد بريد !
 
گوشت رانم را ميخورم منت قصاب رو نميكشم !
 
گوهر پاك ببايد كه شود قابل فيض --- ورنه هر سنگ و گلي لؤلؤ مرجان نشود ! ‌[[ حافظ]]
 
گه جن خورده !
 
گيرم پدر تو بود فاضل --- از فضل پدر تو را چه حاصل ! ‌[[ نظامي]]
 
گيرم كه مار چوبه كند تن بشكل مار --- كو زهر بهر دشمن و كو مهره بهر دوست ! [[ خاقاني]]
 
گيسش را توي آسيا سفيد نكرده !
 

ل

لاف در غريبي، گور در بازار مسگرها !
 
لالائي ميدوني چرا خوابت نميبره !
 
لب بود كه دندون اومد ! 
 
لر اگر ببازار نره بازار ميگنده !
 
لقمان حكيم را گفتند : ادب از كه آموختي ؟ گفت : از بي ادبان ! [[گلستان سعدي]]
 
لگد به گور حاتم زده !
 
لولهنگش آب ميگيره !
 
ليلي را از چشم مجنون بايد ديد !
 

م

ما از خيك دست برداشتيم خيك از ما دست بر نميداره !
 
ما اينور جوب تو اونور جوب !
 
ما اينور جوب تو اونور جوب، فحش بده فحش بستون، پيراهن يكي شانزده تومنه !
 
مادر را دل سوزد، دايه را دامن !
 
مادر زن خرم كرده، توبره بر سرم كرده !
 
مادر كه نيست با زن بابا بايد ساخت !
 
مادر مرده را شيون مياموز !
 
مارا باش كه از بز دنبه ميخواهيم !
 
مار بد بهتر بود از يار بد !
 
مار پوست خودشو ول ميكنه اما خوي خودشو ول نميكنه !
 
مار تا راست نشه بسوراخ نميره !
 
مار خورده افعي شده !
 
مار خيلي از پونه خوشش مياد دم لونه اش سبز ميشه !
 
مار گزيده از ريسمان سياه و سفيد ميترسه !
 
مار گير را آخرش مار ميكشه !
 
مار مهره، هر ماري نداره !
 
مار هر كجا كج بره توي لونه خودش راست ميره !
 
ماست را كه خوردي كاسه شو زير سرت بزار !
 
ماستها را كيسه كردند !
 
ماست مالي كردن !
 
ماستي كه ترشه از تغارش پيداست !
 
ماست نيستي كه انگشتت بزنند !
 
ما صد نفر بوديم تنها، اونها سه نفر بودند همراه !
 
ما كه خورديم اما نگي يارو خر بود سيرابيت نپخته بود !
 
ما كه در جهنم هستيم يك پله پائين تر !
 
ما كه رسواي جهانيم غم عالم پشمه !
 
مال است نه جان است كه آسان بتوان داد !
 
مال بد بيخ ريش صاحبش !
 
مال به يكجا ميره ايمون به هزار جا !
 
مالت را خار كن خودت را عزيز كن !
 
مال خودت را محكم نگهدار همسايه را دزد نكن !
 
مال خودم مال خودم مال مردمم مال خودم !
 
مال دنيا وبال آخرته !
 
مال ما گل مناره، مال مردم زير تغاره !
 
مال مفت صرافي نداره !
 
پول باد آورده چند و چون نداره !
 
مال ممسك ميراث ظالمه !
 
مال همه ماله، مال من بيت الماله !
 
ماما آورده را مرده شور ميبره !
 
ماما كه دو تا شد سر بچه كج در مياد !
 
ما و مجنون همسفر بوديم در دشت جنون --- او بمطلب ها رسيد و ما هنوز آواره ايم .
 
ماه درخشنده چو پنهان شود --- شب پره بازيگر ميدان شود !
 
ما هم تون را ميتابيم هم بوق را ميزنيم !
 
ماه هميشه زير ابر پنهان نميمونه !
 
ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است !
 
ماهي ماهي رو ميخوره، ماهي خوار هر دو را !
 
ماهي و ماست ؟ عزرائيل ميگه بازم تقصير ماست ؟
 
مبارك خوشگل بود ابله هم درآورد !
 
مثقال نمكه خروار هم نمكه !
 
مثل سيبي كه از وسط نصف كرده باشند !
 
مثل كنيز ملا باقر !
 
مرد چهل ساله تازه اول چلچليشه !
 
مرد خردمند هنر پيشه را --- عمر دو بايست در اين روزگار *** تا به يكي تجربه آموختن --- با دگري تجربه بردن بكار . [[ سعدي ]]
 
مرد كه تنبوتش دو تا شد بفكر زن نو ميافته !
 
مرده را رو كه رو بدي بكفن خودش ميرينه !
 
مردي را پاي دار ميبردند زنش ميگفت : يه شليته گلي براي من بيار !
 
مردي كه نون نداره اينهمه زبون نداره !
 
مرغ بيوقت خوان را بايد سر بريد !
 
مرغ زيرك كه ميرميد از دام - با همه زيركي بدام افتاد !
 
مرغ گرسنه ارزن در خواب مي بينه !
 
مرغ، هم تخم ميكمه هم چلغوز!
 
مرغ همسايه غازه !
 
مرغي را كه در هواست نبايد به سيخ كشيد !
 
مرغ يه پا داره !
 
مرغي كه انجير ميخوره نوكش كجه !
 
مرگ براي من، گلابي براي بيمار !
 
مرگ به فقير و غني نگاه نميكنه !
 
مرگ خر عروسي سگه !
 
مرگ خوبه اما براي همسايه !
 
مرگ ميخواهي برو گيلان !
 
مرگ يه بار شيون يه بار !
 
مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد ! (( نابرده رنج گنج ميسر نمي شود ... )) [[ سعدي ]]
 
مزد خر سور چروني خر سواريست !
 
مزد دست مهتر چس يابوست !
 
مسجد نساخته گدا درش ايستاده !
 
مشتري آخر شب خونش پاي خودشه !
 
مشك خالي و پرهيز آب !
 
معامله با خودي غصه داره !
 
معامله نقد بوي مشك ميده !
 
معما چو حل گشت آسان شود !
 
مغز خر خورده !
 
مفرداتش خوبه اما مرده شور تركيبشو ببره !
 
مگس به فضله ش بشينه تا مورچه خور دنبالش ميدوه !
 
مگه سيب سرخ براي دست چلاق خوبه ؟!
 
مگه كاشونه كه كپه با فعله است ؟
 
ملا شدن چه آسون، آدم شدن چه مشكل !
 
ملا نصرالدين صنار ميگرفت سگ اخته ميكرد يكعباسي ميداد ميرفت حموم !
 
من آنچه شرط بلاغ است با تو ميگويم --- تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال . [[ سعدي ]]
 
من از بيگانگان هرگز ننالم --- كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد . [[ حافظ]]
 
من كجا و خليفه در بغداد !
 
من ميگم خواجه ام تو ميگي چند تا چه داري ؟!
 
من ميگم نره تو ميگي بدوش !
 
من ميگم انف، تو نگو انف، تو بگو انف !
 
من نميگويم سمندر باش يا پروانه باش --- چون بفكر سوختن افتاده اي مردانه باش . [[ مرتضي قليخان شاملو]]
 
من نوكر حاكمم نه نوكر بادنجان !
 
موريانه همه چيز خونه را ميخوره جز غم صاحب خونه را !
 
موش به سوراخ نميرفت جارو به دم بست !
 
موش چيه كه كله پاچش باشه !
 
موش زنده بهتر از گربه مرده است !
 
موش به همبونه ( انبار) كار نداره همبونه به موش كار داره !
 
موش و گربه كه با هم بسازند دكان بقالي خراب ميشه !
 
مهتاب نرخ ماست را ميشكنه !
 
مهره مار داره !
 
مه فشاند نور و سگ عوعو كند --- هر كسي بر طينت خود مي تند ! [[ مولوي ]]
 
مهمون بايد خنده رو باشه اگر چه صاحب خونه، خون گريه كنه !
 
مهمون تا سه روز عزيزه !
 
مهمون خر صاحبخونه است !
 
مهمون كه يكي شد صاحبخونه گاو ميكشه !
 
مهمون مهمون و نميتونه ببينه صاحبخونه هر دو را !
 
مهمون ناخونده خرجش پاي خودشه !
 
مهمون هر كي ، و در خونه هر چي !
 
ميون حق و باطل چهار انگشته !
 
ميون دعوا حلوا خير نمي كنند !
 
ميون دعوا نرخ معين ميكنه !
 
مي بخور، منبر بسوزان، مردم آزاري مكن !
 
ميخواي عزيز بشي يا دور شو يا كور شو !
 
ميراث خرس به كفتار ميرسه !
 
ميراث خوار بهتر از چشته خوره !
 
ميوه خوب نصيب شغال ميشه !
 
ميهمان راحت جان است و ليكن چو نفس --- خفه سازد كه فرود آيد و بيرون نرود !
 

ن

نابرده رنج گنج ميسر نمي شود --- مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد !
 
ناخوانده بخانه خدا نتوان رفت !
 
ناز عروس به جهازه ! 
 
نازكش داري ناز كن، نداري پاهاتو دراز كن !
 
نبرد رگي تا نخواهد خداي ! (( اگر تيغ عالم جنبد ز جاي ... ))
 
نخود توي شله زرد !
 
نخودچي توي جيبم ميكني اونوقت سرم را ميشكني ؟
 
نخودچي شو دزديده !
 
نخود همه آش !
 
نديد بديد وقتي بديد به خود بريد !
 
نذر ميكنم واسه سرم خودم ميخورم و پسرم !
 
نردبون، پله به پله !
 
نردبون دزدها !
 
نزديك شتر نخواب تا خواب آشفته نبيني !
 
نزن در كسي را تا نزنند درت را !
 
نسيه نسيه آخر بدعوا نسيه !
 
نشاشيدي شب درازه !
 
نشسته پاكه !
 
نفسش از جاي گرم در مياد !
 
نكرده كار نبرند بكار !
 
نگاه بدست ننه كن مثل ننه غربيله كن !
 
نوشدارو بعد از مرگ سهراب !
 
نوكر باب، شيش ماه چاقه شيش ماه لاغر !
 
نوكر بي جيره و مواجب تاج سر آقاست !
 
نوكه اومد به ببازار كهنه مي شه دلازار !
 
نون اينجا آب اينجا - كجا بروم به از اينجا ؟
 
نون بدو، آب بدو، تو بدنبالش بدو !
 
نون بده، فرمون بده !
 
نون بهمه كس بده، اما نان همه كس مخور !
 
نونت را با آب بخور منت آبدوغ نكش !
 
نون خونه رئيسه، سگش هم همراهشه !
 
نون خودتو ميخوري حرف مردم و چرا ميزني ؟!
 
نون خود تو ميخوري حليم حاج عباسو هم ميزني ؟!
 
نون را به اشتهاي مردم نميشه خورد !
 
نون را بايد جويد توي دهنش گذاشت !
 
نونش توي روغنه !
 
نونش را پشت شيشه ميماله !
 
نون گدائي رو گاو خورد ديگه بكار نرفت !
 
نون نامردي توي شكم مرد نميمونه !
 
نون نداره بخوره پياز ميخوره اشتهاش واشه !
 
نون نكش آب لوله كش !
 
نه آب و نه آباداني نه گلبانگ مسلماني !
 
نه آفتاب از اين گرم تر ميشود و نه غلام از اين سياه تر !
 
نه از من جو، نه از تو دو، بخور كاهي برو راهي !
 
نه باون خميري نه باين فطيري !
 
نه به اون شوري شوري نه باين بي نمكي !
 
نه بباره نه به داره، اسمش خاله موندگاره !
 
نه بر مرده بر زنده بايد گريست ! (( گر اين تير از تركش رستمي است ... )) [[ فردوسي ]]
 
نه پسر دنيائيم نه دختر آخرت !
 
نه پشت دارم نه مشت !
 
نه پير را براي خر خريدن بفرست نه جوان را براي زن گرفتن !
 
نه خاني اومده نه خاني رفته !
 
نه چك زدم نه چونه، عروس اومد به خونه !
 
نه خود خوري نه كس دهي گنده كني به سگ دهي !
 
نه در غربت دلم شاد و نه روئي در وطن دارم ! --- الهي بخت برگردد از طالع كه من دارم .
 
نه دزد باش نه دزد زده !
 
نه راه پس دارم نه راه پيش !
 
نه سر پيازم نه ته پياز !
 
نه سر كرباسم نه ته كرباس !
 
نه سرم را بشكن نه گردو توي دومنم كن !
 
نه سيخ بسوره نه كباب ! (( كاري بكن بهر ثواب ... ))
 
نه عروس دنيا نه داماد آخرت !
 
نه شير شتر نه ديدار عرب !
 
نه قم خوبه نه كاشون لعنت به هر دوتاشون !
 
نه مال دارم ديوان ببره نه ايمان دارم شيطان ببره !
 
نه نماز شبگير كن نه آب توي شير كن !
 
نه هر كه سر نتراشد قلندري داند !
 
ني به نوك دماغش نميرسه !
 
نيش عقرب نه از ره كين است --- اقتضاي طبيتش اين است !
 
نيكي و پرسش ؟!
 

و

واي بباغي كه كليدش از چوب مو باشه !
 
واي به خوني كه يكشب از ميونش بگذره !
 
واي به كاري كه نسازد خدا !
 
واي به مرگي كه مرده شو هم عزا بگيره !
 
واي به وقتي كه بگندد نمك !
 
واي به وقتي كه چاروادار راهدار بشه !
 
واي بوقتي كه قاچاقچي گمركچي بشه !
 
وعده سر خرمن دادن !
 
وقت خوردن، خاله، خواهر زاده را نميشناسه !
 
وقت مواجب سرهنگه، وقت كار كردن سربازه !
 
وقتي كه جيك جيك مستونت بود ياد زمستونت نبود ؟!
 
وقتي مادر نباشه با زن بابا بايد ساخت !
 

ه

هادي ! هادي ! اسم خودتو بما نهادي!
 
هر جا كه آشه، كل، فراشه !
 
هر جا خرسه، جاي ترسه !
 
هر جا سنگه بپاي احمد لنگه !
 
هر جا كه پري رخيست ديوي با اوست !
 
هر جا كه گندوم نده مال من دردمنده !
 
هر جا كه نمك خوري نمكدون نشكن !
 
هر جا مرغ لاغره، جايش خونه ملا باقره !
 
هر جا هيچ جا ، يك جا همه جا !
 
هر چه از دزد موند، رمال برد !
 
هر چه بخود نپسندي بديگران نپسند !
 
هر چه بگندد نمكش ميزنند --- واي به وقتي كه گندد نمك !
 
هر چه به همش بزني گندش زيادتر ميشه !
 
هر چه پول بدي آش ميخوري !
 
هر چه پيش آيد خوش آيد !
 
هر چه خدا خواست همان شود --- هر چه دلم خواست نه آن شد !
 
هر چه خورده نريده !
 
هر چه دختر همسايه چل تر، براي ما بهتر !
 
هر چه در ديگ است به چمچه مياد !
 
هر چه دير نپايد دلبستگي را نشايد !
 
هر چه رشتم پنبه شد !
 
هر چه سر، بزرگتر درد بزرگتر !
 
هر چه عوض داره گله نداره !
 
هر چه كني بخود كني گر همه نيك و بد كني !
 
هر چه كه پيدا ميكنه خرج اتينا ميكنه !
 
هر چه مار از پونه بدش مياد بيشتر در لونه اش سبز ميشه !
 
هر چه ميگم نره، بازم ميگه بدوش !
 
هر چه نصيب است نه كم ميدهند --- ور نستاني به ستم ميدهند !
 
هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست ! --- ورنه تشريف توبر بالاي كس كوتاه نيست .[[ حافظ ]]
 
هر چيز كه خوار آيد يكروز به كار آيد !
 
هر خري را به يك چوب نميرونند !
 
هر دودي از كباب نيست !
 
هر رفتي، آمدي داره !
 
هر سخن جائي و هر نكته مقامي دارد !
 
هر سرازيري يك سر بالائي داره !
 
هر سركه اي از آب، ترش تره !
 
هر سگ در خونه صاحابش شيره !
 
هر شب شب قدر است اگر قدر بداني !
 
هر كس از هر جا رونده است با ما برادر خونده است !
 
هر كسي پنجروزه نوبت اوست ! (( دور مجنون گذشت و نوبت ماست ... )) [[ حافظ ]]
 
هر كه با مادر خود زنا كنه با دگران چها كنه !
 
هر كه بامش بيش برفش بيش !
 
هر كه بيك كار، بهمه كار - هر كه بهمه كار بهيچ كار !
 
هر كه به اميد همسايه نشست گرسنه ميخوابه !
 
هر كه تنها قاضي رفت خوشحال بر ميگرده !
 
هر كه خربزه ميخوره پاي لرزش هم ميشينه !
 
هر كه خري نداره غمي نداره !
 
هر كه خيانت ورزد دستش در حساب بلرزد !
 
هر كه دست از جان بشويد هر چه در دل دارد گويد !
 
هر كه را زر در ترازوست زور در بازوست !
 
هر كه را طاووس بايد جور هندوستان كشد !
 
هر كه را طاووس بايد جور هندوستان كشد !
 
هر كه را ميخواهي بشناسي يا باهاش معامله كن يا سفر كن !
 
هر كه شيريني فروشد مشتري بروي بجوشد !
 
هر كه نان از عمل خويش خورد --- منت از حاتم طائي نبرد !
 
هر كي بفكر خويشه كوسه بفكر ريشه !
 
هر كي خر شد، ما پالونيم !
 
هر كي كه زن نداره،آروم تن نداره !
 
هر گردي گردو نيست !
 
هر گلي زدي سر خودت زدي !
 
هزار تا چاقو بسازه يكيش دسته نداره !
 
هزار تا دختر كور و يكروزه شوهر ميده !
 
هزار دوست كمه، يك دشمن بسيار !
 
هزار قورباغه جاي يه ماهي رو نميگيره !
 
هزار وعده خوبان يكي وفا نكند !
 
هشتش گرو نه است !
 
هلو برو تو گلو !
 
هم از توبره ميخوره هم از آخور !
 
هم از شورباي قم افتاديم هم از حليم كاشون !
 
همان آش است و همان كاسه !
 
همان خر است و يك كيله جو !
 
هم چوب را خورديم هم پياز را و هم پول را داديم !
 
هم حلواي مرده هاست هم خورش زنده ها !
 
هم خدا را ميخواهد هم خرما !
 
همدون دوره و كردوش نزديك !
 
همسايه نزديك، بهتر از برادر دور !
 
همسايه ها ياري كنيد تا من شوهر داري كنم !
 
هم فاله و هم تماشا !
 
همكار همكار و نميتونه ببيند !
 
هم لحافه و هم تشك !
 
هم ميترسم هم ميترسونم !
 
همنشين به بود تا من از او بهتر شوم !
 
همه ابري هم بارون نداره !
 
همه خرها رو به يك چوب نميرونند !
 
همه رو مار ميگزه مارو خر چسونه !
 
همه سروته يه كرباسند !
 
همه قافله پس و پيشيم !
 
همه كاره و هيچ كاره !
 
همه ماري مهره نداره !
 
همه ماهي خطر داره بدناميشو صفر داره !
 
هر مرغي انجير نميخوره !
 
هميشه آب در جوي آقا رفيع نميره به دفه هم در جوي آقا شفيع ميره !
 
هميشه خره خرما نميرينه !
 
هميشه روزگار بانسان رو نميكنه !
 
هميشه شعبان ، يكبا ر هم رمضان !
 
هميشه ما ميديديم يه دفعه هم تو ببين !
 
همينو كه زائيدي بزرگش كن !
 
هنوز باد به زخمش نخورده !
 
هنور دهنش بوي شير ميده !
 
هنوز سر از تخم در نياورده !
 
هنوز غوره نشده مويز شده !
 
هوو هوو را خوشگل ميكنه جاري جاري را كدبانو !
 
هيچ ارزوني بي علت نيست !
 
هيچ انگوري دوبار غوره نميشه !
 
هيچ بده را به هيچ بستاني كاري نيست !
 
هيچ بدي نرفت كه خوب جاش بياد !
 
هيچ بقالي نميگه ماست من ترشه !
 
هيچ تقلبي بهتر از راستي نيست !
 
هيچ چراغي تا به صبح نميسوزه !
 
هيچ چيز شرط هيچ چيز نيست !
 
هيچ دوئي نيست كه سه نشه !
 
هيچ دودي بي آتش نيست !
 
هيچ عروس سياه بختي نيست كه تا چهل روز سفيد بخت نباشه !
 
هيچكاره ، رقاص پاي نقاره !
 
هيچكاره و همه كاره !
 
هيچكس در پيش خود چيزي نشد !
 
هيچكس را توي گور ديگري نميگذارن !
 
هيچكس روزي ديگري را نميخوره !
 
هيچكس نميگه ماست من ترشه !
 
هيچ گروني بي حكمت نيست !
 

ی

يابو برش داشته !
 
يابوي اخته و مرد كوسه سن و سالشون معلوم نيست !
 
يابوي پيش آهنگ آخرش توبره كش ميشه !
 
يا خدا يا خرما !
 
ياربد، بدتر بود از يار بد !
 
يارب مباد آنكه گدا معتبر شود !
 
يار در خانه و گرد جهان ميگرديم !
 
يارقديم ، اسب زين كرده است !
 
يار، مرا ياد كنه ولو با يك هل پوك !
 
يا زنگي زنگ باش يا رومي روم !
 
يا علي غرقش كن منهم روش !
 
يا كوچه گردي يا خانه داري !
 
يا مرد باش يا نيمه مرد يا هپل هپو !
 
يا مرگ يا اشتها !
 
يا مكن با پيلان دوستي --- يا بنا كن خانه در خورد پيل ![[ سعدي ]]
 
يعني كشك !
 
يكي رو تو ده راه نمي دادند سراغ كدخدارو ميگرفت !
 
يك ارزن از دستش نمي ريزه !
 
يك مرده بنام به كه صد زنده به ننگ !
 
يك انار و صد بيمار!
 
يك بز گر گله را گر ميكند !
 
يكخورده شاخ بهتر از هزار ذرع دمه !
 
يك داغ دل بس است براي قبيله اي !
 
يكدم نشد كه بي سر خر زندگي كنيم !
 
يك ده آباد بهتر از صد شهر خراب !
 
يك بار جستي ملخه، دو بار جستي ملخه، آخر به دستي ملخه !
 
يه بام و دو هوا !
 
يه پا چارق، يه پا گيوه !
 
يه پاش اين دنيا يه پاش اون دنياست !
 
يه پول جيگرك سفره قلمكار نميخواد !
 
يه تب يه پهلوان و ميخوابونه !
 
يه تخته اش كمه !
 
خل و كم عقل است !
 
يه جا ميل و مناره را نمي بينه يه جا ذره رو در هوا ميشماره !
 
يه مثقال گه توي شكمش نيست ميخواد به شمس العماره برينه !
 
يه چيز بگو بگنجه !
 
يه حموم خرابه چهل تا جومه دار نميخواد !
 
يه خونه داريم پنبه ريسه ، ميون هفتاد ورثه !
 
يه دست به پيش و يه دست به پس !
 
يه دست صدا نداره !
 
يه دستم سپر بود، يه دستم شمشير، با دندونام كه نميتونم بجنگم !
 
يه ديوانه سنگي به چاه ميندازه كه صدعاقل نميتونه بيرون بياره !
 
يه روده راست توي شيكمش نيست !
 
يه روزه مهمونيم و صد ساله دعاگو !
 
يه روز حلاجي ميكنه سه روز پنبه از ريش ور ميچينه !
 
يه سال بخور نون و تره صد سال بخور نون كره !
 
يه سال روزه بگير آخرش با فضله سگ افطار كن !
 
يه سوزن بخودت بزن و يه جوالدوز به مردم !
 
يه سيب و كه به هوا بندازي تا بياد پائين هزار تا چرخ ميخوره !
 
يه شكم سير بهتر از صد شكم نيم سير !
 
يه عمر گدائي كرده هنوز شب جمعه رو نميدونه !
 
 يه كاسه چي صد تا سرناچي !
 
يه كفش آهني ميخواد و يه عصاي فولادي !
 
يه كلاغ و چهل كلاغ !
 
يه گوشش دره يه گوشش دروازه !
 
يه لاش كرديم نرسيد دو لاش كرديم كه برسد !
 
يه لقمه نون پرپري من بخورم يا اكبري !
 
يه مريد خر بهتر از يه ده شيش دانگ !
 
يه مو از خرس كندن غنيمته !
 
يه مويز و چل قلندر !
 
يه نه بگو، نه ماه رو دل نكش !
 
يه وقت از سوراخ سوزن تو ميره يه وقت از در دروازه تو نميره !

يك ده آباد به از صد شهر خراب !

يكي به نعل و يكي به ميخ !
 
يكي چهارشنبه پول پيدا ميكنه يكي گم ميكنه !
 
يكي كمه، دوتا غمه ، سه تا خاطر جمه !
 
يكي مرد و يكي مردار شد يكي به غضب خدا گرفتار شد !
 
يكي ميبره يكي ميدوزد !
 
يكي گفت : مادرم را ميفروشم . گفتند : كه چطور مادرت را ميفروشي ؟ گفت : قيمتي ميگم كه نخرند !
 
يكي ميمرد ز درد بينوايي - يكي ميگفت خانوم زردك ميخواهي ؟!
 
يكي نون نداشت بخوره پياز ميخورد كه اشتهاش واشه !
 
يكي يه دونه يا خل ميشه يا ديوونه

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

رقص عرفاني سماع

 

رقصهاي عرفاني و صوفيانه سماع مولانا جلال الدين محمد بلخي

رقصهاي عرفاني و صوفيانه سماع مولانا جلال الدين محمد بلخي

رقصهاي عرفاني و صوفيانه سماع مولانا جلال الدين محمد بلخي

رقص عرفاني سماع

ايران زمين گهواره معنويات ٫ عرفان و تصوف جهان

پیدایش سماع

تاریخ نشان میدهد در آغاز آفرینش ، آن روزگاران که انسان خود را شناخته و شایسته تفکر و تصمیم گیری دانسته ، موسیقی را نخستین انعکاس التهاب و شور ، هیجان و شوق درونی خود دیده است . که در خارج از وجودش تحقق یافته و موجب حالت و جد و حال ، طرب و نشاط گردیده ،زمانی هم حزن و اندوه ، اما در عین حال ، اثر تسکین دهنده ، و آرامش آورنده با خود همراه داشته است .

در پی این دانشتن عده ای از اهل تحقیق سفر در تاریخ را آغاز کردند ، بیوت الهی که در آنها بر پیامبران وحی نازل شده است ، شهر و دیار کوچه و بازار ، کاخهای ویران و برقرار مانده را گشته اند تا شاید بر این مدعا دلیل بیابند و به جامعه محققان پیشکش کنند . ذوق دانستن و شوق یافتن مقصود ، مسافران وادی تاریخ را به سرمنزل مقصود راسانیده ، هرکدام به در یافتن از حقایقی مسرور گشته اند و همان یافته خویش را تاریخچه پیدایش سماع دانسته اند .

گفته اند : آنگاه که تاج " خلقت بیدی " ( سوره ص آیه 75 ) را خدای تعالی به دوست خویش بر سر آدم نهاد و شرف " خلق الله آدم علی صورته " ( شرح تفسیر جوادی آملی ج 5 ص 217 ) به او عنایت گردید ، حله " نفخت فیه من روحی " ( سوره ص آیه 72 ) در برش پوشانیده شد ، تکانی خورد عطسه ای زد و سربلند کرد و گفت " الحمد الله الرب العالمین " . پاسخ آمد : " یرحمک ربک یا آدم للرحمه خلقک " ( تاریخ انبیا ص 90 ) .

اسرار حروف سماع

در روز میثاق پیش از اینکه پروردگار ذریه بنی ادم را مخاطب قراردهد . نخستین چیزی که برای بنی آدم آفرید آلت " فهم" و سپس " سمع و نطق " بود و با خطاب " الست " و پاسخ " بلی " هر سه را بکار انداخت ، هرچند که خلقیت نطق بر فهم و سمع تأخر دارد ، اتحاد فهم و سمع از پرتو نطق صورت می گیرد و اگر خطابی از جانب پروردپار نیم شد ، نه گوش چیزی میشنید و نه آلت فهم چیزی می فهمید .

هر کلام صورتی دارد و معنایی ، صورت آن لفظ، صوتی است که شنیده میشود و معنای آن حقیقتی است که فهمیده میشود . و همان گونه که در شنوایی و تعقل و بینایی و قوای دیگر مناسب و ارتباطی موجود است ، در کلمات نیز میان لفظ و معنی یک نوع مناسبت طبیعی و ذاتی وجود دارد چنان که غزالی برای عشق و سماع این مهم را بیان کرده می نویسد : " سین و میم سماع اشارت است به " ســم " یعنی سر( SER ) سماع مانند " سم " است و شخص را از تعلقاتی که به اغیار دارد می میراند و به مقامات عینی میرساند " عین و میم " اشاره است به " مع " یعنی سماع شخص را به معیت ذات الهی می برد . پیامبر "ص" فرمود : " لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لا نبی مرسل " .

و سین و میم و الف ، سماع اشاره است به سما ( آسمان ) یعنی شخص را علوی و آسمانی می گرداند و از مراتب سفلی خارج میکند . و الف و میم سماع اشاره است به ام ( مادر ) و منظور این است که صاحب سماع مادر هر چیز دیگر است و از پرتو روحانیت خود از غیب مدد میگیرد و حیات علمی را که کلمه " ماء " ( آّ ب ) بدان اشاره می کند به همه چیز می بخشد . و عین و میم سماع اشاره است به " عم " ( فراگیری ) یعنی سماع کننده با روحانیت خود علویات را و باحیات قلب خود انسانیت را و با نور نفس پاک خود جسمانیت و احوال دیگر را فر امیگیرد ( بوارق ص 165 )

زمان پیدایش سماع

در باره زمان پیدایش مجلس سماع اطلاع دقیقی در دست نیست ، لکن سماع سابقه ای مذهبی غیر اسلامی داشته و از زمانهای بسیار دور  ( ميترائيسم و مهرپرستي ) در پرستشگاهها مورد استفاده واقع شده و به شنوندپان رقت قلب می بخشد ( تاریخ خانقاه ایران ص 429 )

ولی قدر مسلم این است در صدر اسلام سماع بدان صورت که در مجالس صوفیه برگزار شده وجودنداشته است ، تا در سال 245 هجری که ذالنون مصری از زندان متوکل آزاد گردید ، صوفیان در جامع بغداد به دور او گرد آمده و درباره سماع از او اجازه گرفتند قوال شعری خواند و ذوالنون مصری هم ابراز شادی کرد و در سال 253 که نخستین حلقه سماع را علی نتوخی یکی از یاران سری سقطی ( متوفی 253 ) در بغداد به پا کرد.

از این زمان به بعد مجالس سماع شکل به خود گرفته ، تسکیل حلقه سماع مرسوم گردیده گروهی به نظاره آن پرداختند ، جاذبه موسیقی همراه یک سلسله سخنان عرفانی و محرک ، افراد پرشور و حساس را به نوعی روحانیت و معنویت دعوت می کرد و عده ای از اشخاص متفرقه نیز همراه صوفیان به سماع می پرداختند .

شکل اولیه مجالس سماع

در روزهای نخستین ، مجلس سماع عبارت بود از یک محفل شعر خوانی که به وسیله خواننده یا گروه جمعی خوانندگان خوش آواز اجرا می شد و.و صوفیان با حالت و زمینه ای که داشتند تحت تأثیر صوت خوش و پر معنی کلام قرار میگرفته و حالی پیدا می کردند و پای کوبی می پرداختند ، پس از آن رفته رفته برای تحریک و تأثیر بیشتر از نی و دف استفاده کردند . این مجالس سماع ، به سبب علاقه صوفیان پیوسته تشکل می شد و در همه جا رواج داشت به حدی که هجویری می گوید : " من دویدم از عوام ، گروهی می پنداشتند که مذهب تصوف جز این نیست "

وضع مقررات و شرایط مجلس سماع

اقبال و توجه افراد متفرقه موجب ناراحتی سالکان گردید ، به همین لحاظ می بایستی از ورود عده ای به مجالس سماع جلوگیری به عمل می آمد ، وضع مقررات و شرایط و آداب بهترین فکری بود که از نخستین لحظات شکل گرفته مجالس سماع توانست از ورود اشخاص متفرقه به سماع جلوگیری به عمل آورد.

مثلا قانون : محل اجرای سماع باید از عوام خالی باشد ، و مردم ناجنس و عوام الناس و ثقلا در سماع شرکت نکنند کسی که جز و اعضای مسلک طریقت نیست نباید در میان جمع وارد شده و به سماع بپردازد و مقرر کردن کسب اجازه برای سماع یا عنوان نمودن : سماع بر کسی حلال است که نفس او مرده و دلش زنده باشد و در عین حال اهلیت داشتن سماع کنندگان نیز در حد مقدور مورد نظر بود . از طرفی صاحب نظراتی چون ابونصر سراج و هجویری برای جلوگیری از خطرات احتمالی ، ورود مبتدیان را به سماع منع کردند با تمسک به کلماتی چون سماع نیاید، نکنید و یا آن را عادت نسازید و دیر به دیر کنید تا تعظیم آن از دل نشود و نظیر این مقررات موجب گردید شدیدا از ورود اشخاص متفرقه جلوگیری به عمل آورند .

سماع خانه ها

مراکز صوفیانه که به نامهای خانقاه ، زاویه ، رباط ، صومعه ، دویره ، لنگر تکلیه بر قرار میشد شامل یک حیاط مرکزی و رواق های طوولانی در دوسوی آن ، در قسمت داخلی حجره های خلووت قرارداشت در یک سمت سالنی بود و مسجد کوچکی برای اقامه نماز ، محلی برای قرائت قرآن ، مکتبی برای آموزش قرآن ، مرکزی که در آن معارف تدریس می شد ، اطلاقی که شیخ و دیگر اعظاء وا بسته او مانند همسر و فرزندان بسر میبردند .

و در تمام مراکز یادشده از قرن چهارم به بعد جهت سماع که به قول مولانا " بزم با خدا " یا " بزم معنوی " یا معرکه یی روحانی یا سماع مقدس سماع خانه هاییی با شکل خاصی بنا نمودند که با گذشت زمان نواقص آن برطرف شده بهصورت ایده آلی در آمد .

البته گاهی هم شخص باذوقی عده ای را به منزل خویش دعوت کرده ، ضمن پذیرایی از آنان ، سماعی نیز در آنجا انجام می گرفت . و در بعضی مواقع مراسم به جای این که در سماع خانه ها برگزار گردد در بازار شهرها بر پا میشد ، مثلا " عمربن الفارض " در بازار شهر مصر " ابوسعید ابوالخیر" در بازار بغشور ، " جلال الدین محمد خراسانی " در بازار زرکوبان قونیه و مانند " اوحد الدین کرمانی " با پیدا کردن محلی مناسب مثلا خانه ای متروکه در مصر یا چون " نظام الدین چشتی " در دهلیز خانه یا چون " عبدالله رومی " در حجر درب به رویش بسته سماع میکردند و یا در زیرزمینی که بوی آشنایی استشمام می نمودند گاهی در دبستان ها و زمانی در جماعت خانه ها یا طشت خانه ها یا در سرای نزدیکان و یا در زیر دیوار کوشک ها حال سماع دامن جان را می گرفت و بالای بام جماعت خانه با غزل خوانی امیر خسرو دهلوی چشتی شور و هیجان حاضرین تبدیل به سماع می شد .

سماع گران تاریخ

عارفان طبعا اهل دل و احساسات می باشند و به حکم تمایلات فطری سرو کارشان با عواطف و تخیلات زیباست و اگر چنین نبود به راه سیر و سلوک کشیده نمیشدند ، به همین لحاظ مذاق جانشان از شنیدن آواز خوش و نغمه دلکش متلذذ می شد . سماع گران تاریخ :

قرن سوم

عمرو بن عثمان مکی ، ذوالنون مصری ، سری سقطی ، جنید بغدادی ، ممشاد دینوری ، یحیی بن معاذ رازی ، البوالحسین دراج ، ابوالحسین نوری سمنون محب ابو سعید خراز ، ابو اسحاق شامی چشتی .

قرن چهارم

ابو عبدالله خفیف شیرازی ، ابو سعید ابوالخیر ، ابوعلی رودباری ، ابوالقاسم نصر آبادی ، عبدالله بن محمد راسبی بغدادی ، ابوبکر رودباری ، ابو عثمان مغربی ، ابوالحسن حصری ، ابوبکر شــبلی ، احمد بن یحیی .

قرن پنجم 

ابو اسحاق کازرونی ، احمد غزالی ، ابویوسف چشتی

قرن ششم

اسماعیل قصری ( که نجم الدین کبری خرقه اصل از دست ایشان پوشیده است ) ، عین القضاه همدانی .

قرن هفتم

شیخ شهید نجم الدین کبری ، شیخ شهید مجد الدین بغدادی ، روزبهان بقلی شیرازی ( که با روزبهان وزان مصری دو شخصیت عالی رتبه جداگانه می باشند ) ، سیف الدین باخرزی ، بهاءالدین زکر باملتانی ، حمید الدین ناگوری ، سعد الدین حموی ، شمس تبریزی ،او حد الدین کرمانی ، رضی الدین علی لالا ، جمال الدین گیلی ، فرید الدین عطار نیشابوری ، سلطان العلما پدر مولانا جلال الدین ، بابا کمال جندی که تمامی از یاران و ناشران تفکر نجم الدین کبری بوده اند . فخرالدین عراقی ، نظام الدین اولیاء ، مولانا جلال الدین محمو مولوی خراسانی ، امیر خسرو دهلوی .

قرن هشــتم

رکن الدین احمد علاءالدوله سمنانی ، صفی الدبن اردبیلی ، محمد شیرین مغربی ، شاه نعمت الله ولی ؛

قرن نهم

خواجه مسافر خوارزمی ، شیخ محمد شمس الدین لاهیجی شارح گلشن راز ،

سماع وسیله است نه هدف

یکی از سنن بحث آفرین بسیار قابل توجه و پر اهمیت اهل سلوک سماع می باشد که عبارت است از آواز خوش و آهنگج دل انگیز و روح نواز، یعنی آنچه امروز از آن به عنوان موسیقی تعببیر می شود ، که به قصد صفای دل و حضور قلب و توجه به حق شنیده می شود . که بدون تریدید در صدر اسلام سماع بدین صورت که مجالس صوفی و غیر صوفی برگزار می شود وجود نداشته است .

لکن انتخاب نمودن افراد خوش صدا به عنوان موذنان و قاریان قرآن ، به استناد روایاتی چند مرسوم بوده ، تا خئش آوازان با نغمه دلنشین خود روح مومنان را با انچه از وحی بر قلب الهی رسول خدا صلوات الله علیه نازل شده است تقویت کنند .

اما از اواخر قرن دوم هجری با برگزاری یک نوع مراسم خاص سماع به دور از هر حرمتی به اصطلاح امروزی با نوعی کنسرت روحانی مواجه هستیم که عده ای دور هم جمع میشوند و باصدای موسیقی به دست افشانی و پایکوبی می پرداختند و غلبه حال مدهوش می شدند ، گاهی در همان حال جان نیز سپرده اند .

استفاده علمی از موسیقی توسط مسلمین به طور حتم از روی آگاهی عمیق از تآثیرات گوناگون آن بر روان آدمی بوده است ، در حالی که بزرگانی چون فارابی ، ابن سینا از این علم نیز به عنوان یک وسیله در مانی استفاده می کردند . زیرا بنا بر گفته فیثاقورث و افلاطون تاثیر موسیقی و نغمات موزون در انسان از آن جهت است که یادگار های خوش موزون حرکات انسان را که در عالم ذر و عالم قبل از تولد می شنیدیم و به آن مانوس بوده ایم در روح ما بر می انگیزاند و موسیقی به واسطه آن که یادگار های گذشته را بیدار می کند مارا به وجد می آورد .

غزالی نیز همینطور نظر را داشته ، می گوید : " سماع آواز خوش و موزون آن گوهر آدمی را به جنباند و در وی چیزی پدید آرد ، بی آن که آدمی را در آن اختیاری باشد و سبب ان ، مناسبتی است که گوهر دل آدمی را با عالم علوی که عالم ارواح گویند هست " .

اهل سلوک چون به این مهم پی بردند علاوه بر استعداد سالک و علل و مقدماتی که او را برای مجذوب شدن قابل می سازد ، و سائل عملی دیگری که به اختیار و اراده سالک است و نیز برای ظهور حال فنا موثر می باشد بلکه برای پیدا شدن حال و وجد عامل بسیار قوی محسوب می شود موسیقی و آواز خواندن می باشد که همه آنها تحت عنوان سماع در می آید . آرام دل عاشق و غذای جان و دوای درد سالک می شود.

به همین جهت مشایخ اعل سلوک به سماع اهمیت فراوان داده اند زیرا بر اثر اشتیاقی که در سمتمع ایجاد می کند ، وی را به عالم قدس که مقصر اقصی همه عارفان است نزدیک می نماید ، و از این تنگنای پست ماده نجاتش می دهد و بالنتیجه دل سالک را صیغل صفا صافی می سازد و زنگ علائق را از آن می زداید و مهمتر این که یالک رنج ریاضت تحمل نموده و خستگی مجاهدت را دیده که ممکن است رکودی و کدورتی در روحش پدید آید و ادامه سفر عبودیت را برایش غیر ممکن سازد ، در مجلس سماع وقتش خوش گشته و مشکلش برطرف شده است .

در معنا ترانه دلنواز از رباب و بانگ جانسوز نی سبب رهائی از خستگی های ریاضت ها و مجاهدت تهاست ، که موجب جمعیت حال و آرامش روح سالک نیز می گردد . به همین لحاظ مربیان اهل سلوک سماع را از اصول مهم تربیتی خود قرارداده اند و آن را وسیله ای برای رهائیدن از جسمانیت شناخته اند .

چنان که مولانا جلال الدین ، برای ترک تزهد خشک عبدالرحمن ابن ملجمی و ترک خودگرائی ، سماع را وسیله نه هدف و هدف را نیل له حال و نیل به حق میداند مو گوید : " چون مشاهده کردیم که مردمان به هیچ نوعی به ظرف حق مایل نبودند از اسرار الهی محروم می ماندند به طریق لطافت سماع و شعر موزون که طبایع مردم را موافقت افتاده است ، آن معانی را در خورد ایشان دادیم ... چنان که طفلی رنجور شود و از شربت طبیب نفرت نماید و البته فقاع ( شیره ) خواهد طبیب حاذق دارو را در کوزه فقاع کرده ، بدو دهد تا بر وهم ان که فقع است ، شربت را به رغبت نوشیده .... مزاج سقیم او مستقیم گردد .

بنا بر این اهل سلوک سماع را به عنوان یک وسیله نیل به هدف اصلی مورد استفاده قرارداده اند . و برای آن اهمیت زیادی قائل بوده اند و معتقد بودند که حال ، برعکس " مقام " تنها با کوشش . مجاهدت سالک به دست نخواهد آمد بلکه عطوفت ، رحمت و عنایت بی علتی است که از جانب حضرت دوست ، محبوب حقیقی نازل می شود .

لباس در سماع

در جعبه آیینه‌هایی كه دروسط وكنارسماع‌خانه گذاشته‌اند، لباسهای مولاناوشمس‌الدین تبریزی وسلطان ولد ملاحظه می‌شود. بعضی از این البسه از كتان و بعضی از ابریشم و پارچه‌های دیگر است.

بنا به منابع قدیم، مولاناكلاه قهوه‌ای رنگ روشن برسرمی‌گذاشت وبرآن دستاری ملون می‌بست، ولباده‌ای به رنگهای مختلف می‌پوشید و پیراهن و قبایی بر تن می‌كرد. مولانا مردی بلند بالاوباریك اندام و رنگ پریده بود. لباسهائی كه از او باقیمانده مناسب وصفی است كه از قدو بالای او كرده‌اند. عمامه مولانا و شبكلاه او كه «عرقیه» نام دارد در این موزه نگهداری می‌شود. بعلاوه كلاهی ازشمس‌الدین تبریزی و قبایی از سلطان ولد، و لباده‌ای از اطلس سبز از او در این موزه وجود دارد.‌

وجد سماع

سماع به فتح سین به معنی شنوایی و هر اواز كه شنیدن آن خوشایند است می‌باشد، سماع در اصطلاح صوفیه حالت جذبه واشراق وازخویشتن رفتن وفنا به امر غیر ارادی است كه اختیار عارف تأثیری در ظهور آن ندارد. ولی بزرگان صوفیه ازهمان دوره‌های قدیم به‌این نكته پی بردندكه گذشته ازاستعداد صوفی وعلل ومقدماتی كه اورابرای منجذب شدن قابل می‌سازد وسایل عملی دیگری كه به اختیارواراده سالك است نیز برای ظهورحال فنامؤثر است. بلكه برای پیدایش «حال» و «وجد» عامل بسیار نیرومندی شمرده می‌شود. از جمله موسیقی وآوازخواندن ورقص است كه همه آنها تحت عنوان «سماع»‌در می‌آید. صوفیه می‌گویند سماع حالتی درقلب ودل ایجاد می‌كند كه «وجد» نامیده می‌شود و این وجد حركات بدنی چندی بوجود می‌آورد كه اگراین حركات غیرموزون باشد «اضطراب»‌واگرحركات موزون باشد كف‌زدن و رقص است.

رقص درنزد مولویه اهمیت خاص داشته، خود مولانا حتی دركوچه وبازارهم بسا كه با اصحاب به رقص در می‌آمد. چنانكه یك باردربازارزركولان این حالت بروی دست داد و گویند حتی جنازه صلاح‌الدین زركوب را نیز به اشارت مولانا با رقص و رف به قبرستان بردند.

افلاكی درمناقب‌العارفین دراینباره چنین می‌نویسد: در آن غلبات شور و سماع كه مشهور عالمیان شده بود از حوالی زركوبان می‌گذشت مگرآوازضرب تق‌تق ایشان به گوش مباركشان‌رسید.ازخوشی آن ضرب شوری عجیب در مولانا ظاهر شد وبه چرخ درآمد، شیخ نعره‌زنان ازدكان بیرون آمد وسردر قدم مولانا نهاده وبیخود شد…….. وبه شاگردان دكان اشارت كردكه اصلاایست نكنند ودست از ضرب باز ندارند تا مولانا از سماع فارغ شود. همچنان از وقت نماز ظهر تا نماز عصر مولانا در سماع بود، از ناگاه گویندگان رسیدند و این غزل آغاز كردند:

یكی گنجی پدید آمد در آن دكان زركوبی زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی

 

بر دیوار سماع‌خانه مولانا این دو بیت شعر آمده است:

در وقت سماع معده را خالی دار زیراچو تهی است می‌كند ناله زار

چون پركردی شكم زلوث بسیار خالی مانی ز دلبر و دست و كنار

بر دیوار دیگر آن رواق چنین آمده:

سماع آرام جان زندگان است كسی داند كه اورا جان جان است

خصوصاحلقه‌ای كاندرسماعند همی گردند و كعبه در میان است

آلات موسیقی سماع

محلی درسماْ‌خانه به نمایشگاه آلات موسیقی اختصاص داده شده است. مهمترين آلات موسیقی سماع عبارتند: ازنی،رباب، دف (دایره)، تنبور، كمانچه، كمان، تار. كه همگي از سازهاي برتر ايران در سطح جهاني است .

شروع و حالات سماع

مجلس سماع با خواندن آیاتی از قرآن مجید آغاز شد. سپس نی‌زنی ماهربه زدن نی مشغول گشت. پس از اركستر مخصوص در محل خود شروع به نواختن كرد. ناگهان چهل تن ازدراویش مولویه به مجلس وجد وسماع در آمدند. مرشد و نایب او و صوفیان به نظم و ترتیب خاصی به صف بازوصف جمع پرداختند. صوفیان جزمرشدكه عمامه‌ای بر سر و نایب او كه به دور كلاه نمدین دستاری سپید پیچیده بود، همه كلاه‌های نمدین بلندی بر سر و قبا و دامنی سفید بر تن داشتند. كمر همه ایشان با شالی بسته شده بود. سپس همه صوفیان جزمرشدونایب او در یك صف قرار گرفتند و مرشد و نایب او در جانبی ایستادند. در آغاز نایب مرشد دست مرشد را بوسیده و مرشد هم صورت او را بوسید، و نایب در كنار مرشد جای گرفت. پس از آن یكایك صوفیان دست مرشد و نایب اورا بوسیده در كنار آندو می‌ایستادند و آندو نیز صورت آنان را می‌بوسیدند. بدین ترتیب هر یك دست مرشد و نایب او و صوفیان را در كنار او ایستاده بودند بوسیده ودرصف جای می‌گرفتندتا همه ایشان این سنت را به جای آورده دریك صف قرار گرفتند. پس از آن آهنگ سماع نواخته شد و مرشد اجازه وجد و سماع داد و صوفیان دست‌افشان و چرخ‌زنان بنای رقص و سماع را گذاردند و دور خود می‌چرخیدند و ئامنهای بلند به سرعت با ایشان می‌چرخید و دایره‌ای را تشكیل می‌داد. تنها از این جمع مرشد و نایب او بودند كه نمی‌رقصیدند و ناظر رقص دسته‌جمعی یاران خود بودند.

معماری و سماع‌خانه

سماع‌خانه یاتالاررقص‌درویشان‌درطرف شمال قبةالخضراء واقع شده است،این رواق‌دركنار‌مسجد كوچكی‌است‌كه‌درقرن شانزدهم‌درزمان سلطان سلیمان قانونی‌شده است.دیوارهای مركزی سماع‌خانه با‌تخته پوشانیده شده،درطرف شمال ومشرق آن شاه‌نشینهایی برای مردان وزنان تماشاگرو موزیك‌نوازان ساخته‌اند.نقش‌ونگار كتیبه‌ها ونقوش سقف توسط‌محبوب افندی كه از خوشنویسان قونیه بوده در 1888 به عمل آمده است،واو همان كسی است كه مرقع یا حضرت مولانا را كه بر سر در مدخل قرار دارد نوشته .در این رواق هجده بیت از اولین ابیات مثنوی بر زوایای آن نوشته شده،و بر دیوار سماع‌خانه كلاه وكرته(پیراهن)وقالی وقالیچه نصب شده است.دریكی از شاه‌نشینها فرشی كه نقش مرغ دارد در حدود 5×5ر2 متر از قرن پانزدهم میلادی باقی است و معروف به قالی «اوشاق قوشلو» می‌ابشد كه در شاه‌نشین پائین كه در اطراف آن است نقشی كثیرالاضلاع دیده می‌شودكه در وسط آن دایره‌ایست كه برزمینه آبی خط سفیددردورتادور آن دایره در پشت سر هم نام امامان را نوشته شده است و دروسط آنهاجابجاچنین نوشته شده‌است:«یاحضرت جلال‌الدین بلخي، یا حضرت شمس تبریزی، یاحضرت سلطان ولد،یا حضرت شیخ‌حسام‌الدین ». در مدخل سماع‌خانه طرفهایی از شیشه مربوط به قرن چهاردهم و قندیلهاوشمعدانهایی ازدوره مملوكان و قرن پانزدهم و هفدهم كه دوره عثمانیها است به نظر می‌رسد. یكی از آنها چراغی روغنی ودیگراسباب اشپزخانه واشیاء منبت‌كاری وساخته شده ازچوب مربوط به عصر سلجوقی است. یكی از آنها رحل قرآنی است كه توسط جمال‌الدین مبارك به بارگاه مولانا هدیه شده و به سبك رومی تزئین یافته است.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

تاریخچه نام ایران ایران شناسی , نژاد , زبان , هنر , تاریخ و فرهنگ

ایران شناسی , نژاد , زبان , هنر , تاریخ و فرهنگ

تاریخچه نام ایران ( ائیرینه وئجه )

سرزمین ورجاوند ایران یکی از گهواره های تاریخ و تمدن بشری محسوب می شود که همیشه صحنه ساز دلاوری , مردانگی , روحیه ظلم ستیزی , موسیقی عرفانی و پرمعنا , ادبیات نیک و سترگ , منابع طبیعی و اهواریی ارزشمند , آب و هوایی چهارفصل و معتدل , تاریخ و فرهنگی بس بزرگ و کهن بوده است که بسیار اندک فساد اخلاقی و  فحشا را در کل تاریخش شاهد بوده است . نام این سرزمین نیز مانند دیگر نعمات بزرگ اش داری پشتوانه ای بس طولانی ٫ زیبا و پر معنا می باشد . واژه ایران کنونی از واژههای کهن هزاران ساله برداشت شده است . ائیرینه , ائیرینه وئیجه :

ائیرینه : این واژه در فرس هخامنشی آریا و در پهلوی اران است و آریارامنا (آریارمن) نام جد داریوش بزرگ مشتق شده از همین واژه می باشد . ائیرین در اشتات یشت بند یکم و در دو سیروزه کوچک و بزرگ بند نهم آمده است که به عنوان صفت استفاده شده است . یعنی منسوب به آریا . استاده پورداوود هرکجا به واژه ائیرینه وئیجه برخورده است آن را به معنی آریا ترجمه کرده است ولی در همه جا ذکر کرده است که این همان ایران کنونی است که نشان از مقدس بودن نام کشورمان در تمامی متون دینی باستانی حکایت دارد . در کتاب یشتها استاد پورداوود آمده است شکی نیست که ایرانیان باستان خودشان را آریایی ها می نامیدند . خود واژه ائیریه ( آریا ) در معنی پارسی امروزی یعنی نجیب و شریف و نام قوم آریاست . این نژاد هم اکنون بین هند و ایران تقسیم شده اند که از شاخه نژاد هند و اروپایی است . بخشی دیگر از این اقوام کهن در آلمان , یونان و روم نیز پخش می باشند . در فرس باستان این واژه آریه نامیده شده است . اقوام هند و اروپایی شعبه وسیعی از نژاد سفید هستند که در ایران , هند و اروپا ماندگار شدند . و زبان هند و اروپایی نیز مختص آنان است . در اوستا نام ایران به عنوان مبدا اصلی آریایی نژادها معرفی شده است . حرکت آریایی ها به سوی ایران به بیش از 2000 سال پیش از میلاد مسیح باز میگردد .

 

سرزمینهایی که بخشی از ایئرینه وئیجه ( ایران ) است


ائیرینه وئیجه : جزو اول این واژه همان ائیرینه است ( آریایی ) ولی جزو دوم آن وئیجه سخنهای بسیاری را در خود جای داده است . در سانسکریت واژه بیجه موجود است که به معنی تخم و نژاد می باشد . خاورشناسان بر این باورند که کل این واژه به معنی نژاد آریایی در پارسی امروزی معنی می دهد . در حقیقت به خاکهایی که نژادهای ایرانی در آن ساکن هستند ائیرئینه وئیجه گفته می شود . ایران به هیچ وجهه محدود به مرزهای کنونی ایران نمی باشد . نام ایران در اوستا و نسکهای باستانی پهلوی بسیار آمده است . در بیشتر این نوشته های کهن پس از آمدن نام ایران درود و ستایش اهورامزدا خدای یکتای ایرانیان پس از آن ذکر شده است . ایرانشهر نیز از نامهای دیگر سرزمینهای ایران است که خاورشناسان بر این باورند ماد خرد و بزرگ یا آتروپاتان ( همان آذربایجان امروزی ) و کردستانات نخستین زادگاه سرزمین ایرانشهر است . عده ای دیگر بر این باورند ایران ویچ همان آذربایجان امروزی است . این افراد با استناد بر بند دوازدهم از فصل 29 بندهش پهلوی نخستین زادگاه ایران ویچ را از آران و قفقاز و اطراف آذربایجان می دانند . عده ای دیگر شهر ایرانی خوارزم ( بین ازبکستان و ترکمنستان ) را زادگاه ایران ویچ میدانند . در وندیداد و کتیبه های خوارزم ایران ویچ را شهری بزرگ و سرد خوانده اند . به هر روی بین این دو نظریه اختلاف وجود دارد ولی چیزی که بر همگان آشکار است این است که معنی واژه ایران در پارسی امروزی یعنی خواستگاه و سرزمینهای آریایی .

بخشی از این سرزمینهای آریایی ایران که توسط سلاطین ننگین قاجار طی قراردادهای تحمیلی گلستان و ترکمانچای واگذار شد و قسمتهایی دیگر که توسط امپراتوری عثمانی و یا دخالت انگلیس متجاوز اشغال و تجزیه شد به شرح زیر است : کردستان سوریه , کردستان عراق  , ازبکستان , تاجیکستان , آذربایجان , ترکمنستان , داغستان , ارمنستان , بلوچستان پاکستان , افغانستان , گرجستان .


مذهب آریایی های پیش از ظهور زرتشت به صورت  گسترده در سرزمینهای آریایی نشین متحد بوده است . آریایی های پیش از زرتشت به آئینی باور داشتند که دنیا را به دو دسته تقسیم میکرده است . یکی خیر و دیگری شر . نخستین گروه اهورایی و درستی و نیکی است . دسته دوم اهریمنی و زشت کرداری است . این دو گروه با یکدیگر در همه موارد زندگی در سیتز هستند . آئین میترائیزم ایران یکی از این باورهاست که از کهن ترین آئین های جهان محسوب می شود و به اروپا و آسیا انتشار یافت و امروزه آثارش در کلیساهای مسیحیت نیز موجود است . میترائیزم آئین مهر و دوستی و ستایش از نیروهای بزرگ خداوند است . آب و آتش و خاک از این نیروهای جاودانه به حساب می آیند . پس از ظهور زرتشت اسپنتمان همه گروه ها و آئین های چند خدایی یکی شدند و دینی واحد تشکیل دادند که اهورامزدا خدای واحد آنان گشت . گاتها بزرگ ترین سند یکتا پرستی ایرانیان زمان اشو زرتشت است . در یشتها, یسنا با اینکه از اصول زرتشتی پیروی شده است ولی چهره های دینی میترایی نیز در آن دیده می شود . دلیل این امر را شاید بتوان متحد کردند همه آئین ها توسط اشو زرتشت دانست . زرتشت ضمن احترام به همه گروههای دینی و مذهبی آن روزگار دینی مترقی تر و واحد را برای آنان به ارمغان آورد که موجب پایداری و گستره بزرگ زرتشتیان در منطقه خاورمیانه شد . زیرا در صورت رد کردن همه گروه های دینی آن روزگار هم احتمال شکست در آوردن دین نو رخ بدهد و هم تمامی آئینهای کهن و باستانی ایران ممکن بود برای همیشه از یادها بروند . با این دو احتمال زرتشت نیک ترین روش را برای آوردن دین خود برگزید و میترائیزم را کامل رد نکرد و با احترام به آن یکتا پرستی , آئینهای انسان دوستی و راه و روش نیک زندگی کردن را به روشی درست و اصولی تر به آن اضافه نمود . زبان اوستایی ایرانیان باستان نیز امروزه با اینکه واژه تازی را پس از یورش اعراب به خود راه داده است ولی همچنان پایدار و استوار است و مایه مباهات فرهنگ و تاریخ و تمدن ایران است . خود واژه اوستا در معنی اساس٫  بنیاد و ریشه نامیده می شود  :

زبان کهن اوستایی ایران

1 ) شعبه شرقی                                            2 )  شعبه غربی

شعبه شرق ایران خود شامل دو قسمت است :

پارسی میانه : ختنی , سغدی , خوارزمی

پارسی کنونی : آسی , پشتو , لیننانی ( سغدی جدید ) , لهجه های فلات پامیر

شعبه غرب ایران نیز شامل سه قسمت است :

1 ) پارسی کهن : اوستایی  , پارسی باستان ( کتیبه های هخامنشیان ) , مادی  ( قدمت بیش بین 2200 تا 4000 سال پیش )

2 ) پارسی میانه : پارسی میانه ( پهلوی ) پارتی اشکانی ( پهلوی ) زبان اقوام پارت آریایی ( قدمت بین 2200 تا 1400 سال پیش )

3 ) پارسی کنونی ( قدمت بین 1400 سال تا کنون ) :

الف ) جنوبی : شامل لری , پارسی , لاری , بشکردی

ب) شمالی : کردی , لهجه های اطراف دریای مازندران , بلوچی , لهجه های مرکزی ایران , تالشی , آذریهای کهن

به صورت کلی میتوان گفت که زبان فارسی در ایران زمین به سه دوره مهم تقسیم می شود :

پارسی  باستان : شامل کتاب اوستا و سنگ نبشته های پارسی باستان هخامنشیان است

پارسی میانه : پارتی اشکانی , پارسیگ ساسانی

پارسی نو : پارسی کنونی ( یادگار فردوسی بزرگ که از دری و پهلوی گرفته شده است ) , کوردی , پشتو , آسی , لری

از متون به جای مانده از این زبانها و نوشتارها کهن ایرانی می توان آثار تاریخی و کتب زیر را نام برد : ماتکیان هزاردستان , کارنامک ارتخشیر پاپکان , ادی و ایاتکار زریران , خسرو کواتان وریدگی , فرهنگ پهلویک , ابرادوین نامک پنشتن , شتروهای ایران ( شهرستانهای ایران )  , وچارش چترگ ( ماتیکان چترگ ) , درخت آسوریک , ابرستاینیی , تاریه سورآفرین , افدیها و سهیکهای سگستان ( شگفتیهای سیستان ) , اندرچ پیشیکیان , وچاتک اندرچ فریود کیشان , اندرچ ویه وات فرخ پیروز , ابوریچ خیم هوسروان , اورپتمانی کتک خوتائیه ( پیمان کدخدایی ) , واچیکی چند مچ وژرک متر ( بزرگمهر ) افسون گزندگان , زند وهمن یشت , خوتای نامک , پند نامک وزرک مهر , پند نامک زرتشت , اندرز آذرپات مهر اسپندان , اردای ویرافنامه , جاماسپ نامک , مینوک خرت , نیرنگستان , پتت آذرپاد مهراسپندان , زند وهمن یشت , کتیبه های نقش رستم , پارسه , گنجنامه همدان , کتیبه های آذرگشنسب آذربایجان ,کتیبه های شوش , بیشابور , کرمان , متن شاهنامه , سروده های باباطاهر عریان و . . .

ايران در پهلوي اران می باشد . در اوستایی ائیرائنه وئیجه به معنی خواستگاه آریایی ها . به کشور ايران در عهد ساساني "اران شتر" ميگفتند. در عصر هخامنشي "ايي ريا"  نام قوم ايراني بود و اين کلمه را نام قوم است قفقاز بصور ايرون ايرو  و اير بخود اطلاق کرده اند. کلمات آريا‚ آريائيان و ايران و امثال آن که در زبان باقي مانده از اين کلمه گرفته شده است. ایران حقیقی در گستره فلات ایران می باشد که امروزه توسط کشورهای استعمارگر به اشغال بیگانگان در آمده است . فلات ایران منطقه وسيعي است در آسياي جنوب غربي که شامل شهرهای قفقازيه و ترکمنستان و افغانستان و ايران کنوني ميشود. مساحت اين فلات را 2600000 کيلومتر مربع نوشته اند.  برخی آریایی ها را مهاجر به ایران میدانند ولی با یافته ها و کوششهای ایرانشناسان ایران سرزمین آریایی ها معرفی شده است . اقوام‚ عيلاميان تمدني قابل توجه ای در این منطقه داشته اند که ازحدود چهار هزار سال پيش از ميلاد مسيح شروع ميشد. در اواسط هزاره دوم پيش از ميلاد مسيح‚ طوايفي از نژاد سفيد پوست از راه جيحون و کوههاي قفقازيه به داخله نجد ايران روي آوردند‚ اين قبايل شعبه اي از نژاد سپيد پوست هند و اروپايي بودند که نزديک سه هزارسال پيش از ميلاد مسيح از هم نژادان خود جدا شده بودند و به آسياي مرکزي مهاجرت کردند و دستهاي از آنها هم ظاهرا در ناحيه اي نزديک درياي خوارزم که در اوستا ايرن واجه یا ايران ويج ناميده شده است بسر بردند‚ مجموع اين اقوام بدو دسته اصلي منقسم ميشدند‚دستهاي که خود از چند شعبه زورمند تشکيل ميشد سک و دسته ديگر که متمدنتر از دسته نخستين بود اري ناميده ميشدند. دستهاي ازاين قبايل که خود را اري يعني شجاع و شريف ميناميدند کم کم بر دره سند و قسمتي از اراضي هندوستان مسلط شدند و آنها را اري ورت خواندند‚ شعبه ديگر که ايري و ايرين خوانده شده اند‚ در فلات يران سکونت داشتند :

که ايران بهشت است يا بوستان              همي بوي مشک آيد از دوستان.
فردوسی بزرگ

مزن زشت بيغاره ز ايران زمين                که يک شهر از آن به ز ماچين و چين.
اسدي

همه عالم تن است و ايران دل               نيست گوينده زين قياس خجل
چونکه ايران دل زمين باشد                  دل ز تن به بود يقين باشد.
حکیم نظامي گنجوی

و همين سرزمين است که بعدها در مآخذ تاريخي و جغرافيايي قديم ايرانشهرمملکت ايران بکار رفته است. در مغرب زمين از قرون وسطيبه نام هايي از قبيل پرس به لهجه فرانسوي( و پرشیا )به لهجه انگليسي(مقتبس از لفظ پرسيس که نام يوناني قسمتي از ايران )کما بيش مطاب قفارس بوده برمي خوريم ولي در سال 1935 م. بر طبق تقاضاي دولت ايران بجاي پرس‚ پرشا و غيره کلمه ايران پذيرفته شده است و نام اين کشور به ايران تبديل گرديد. کشور ايران اکنون 1654000 کيلومترمربع وسعت دارد. از سمت شمال به ترکمنستان و بحرکاسپین  و آذربايجان و ارمنستان و از طرف غرب به ترکيه و عراق و از سمت شرق به افغانستان و پاکستان و از طرف جنوب به درياي عمان و خليج فارس محدود است. فاصله منتهاي شمال غربي ايران تا منتهاي جنوب شرقي آن در حدود 2250کيلومتر است. نصف خاک ايران کوهستاني و يک ربع آن بيابان است . اين کشوربين مدارات 25 درجه عرض شمالي و سي و نه درجه و 45 دقيقه عرض شمالي و نصف النهار 44 درجه طول شرقي و 63 درجه و 5دقيقه طول شرقي واقع است‚ فاصله منتهاي شمال غربي ايران تامنتهاي شرقي جنوب آن حدود 2250 کيلومتر است. از جزاير ايران در خليج فارس تقريبا از غرب به شرق میتوان : خارکو‚ خارک‚ مجمع الجزايربحرين‚ شيخ شعيب‚ هندورابي‚ کيش‚ سيري‚ ابوموسي‚ تنب کوچک‚تنب بزرگ‚ قشم‚ هنگام‚ لارک و هرمز را نام برد. مرزهاي ايران در طي تاريخ دراز اين کشور بارها تغيير يافته است. در اوج اقتدار از دوران هخامنشيان‚ امپراطوري ايران از رود سند تا درياياژه و رود نيل و از سيحون و درياي مازندران و جبال قفقاز و درياي سياه تا خليج فارس و بحر عمان ممتد بود. در طي قرون متمادي گاه بروسعت اين کشور افزوده شده و گاه اراضي آن بدست اجانب افتاده است و پس از استيلاي عرب استقلال ايران از بين رفت و اين سرزمين جزءامپراطوري وسيع اسلام گرديد. تا آنکه در اوان قرن سوم هجري سلسله هايي مانند طاهريان‚ صفاريان‚ سامانيان‚ آل بويه‚ غزنويان‚آل زيار در استقرار حکومت ايراني در ايران کوشيدند و رفته رفته کشور ايران را از سلطه حکام عرب بيرون آوردند و در حقيقت باتشکيل سلسله طاهريان که در سال 207 ه . ق. در خراسان استقراريافت دوران تسلط عرب در ايران به سر رسيد و ايران توانست استقلال قومي خود را بدست آورد و بار ديگر تاريخي خاص داشته باشد. ايران کنوني در عهد صفوي تشکيل شد و وحدت ملي و سياسي يافت.
پايتخت ايران: پايتخت ايران در دوران مختلف تغيير کرده است چنانکه در دوران پادشاهي صفويه ابتدا قزوين و سپس اصفهان بود و دردوران پادشاهي زنديه شيراز و از زمان سلطنت قاجاريه تهران پايتخت کشور ايران گرديد و هم اکنون نيز اين شهر پايتخت کشورايران است. روزگاری همدان – پاسارگاد – شوش و . . . نیز بوده است .
پستي و بلندي: بيش از نود درصد ايران کنوني در ناحيه معروف به فلات ايران قرار دارد که از درههاي فرات و دجله تا ارتفاعات پاميرممتد است. سرزمين ايران عبارت است از يک فلات مرکزي پهناور وحاشيه کوهستاني که خود به سه منطقه تقسيم ميشود. کوههاي زاگرس یا کوههاي غربي و جنوب غربي و امتداد آنها تا مکران‚کوههاي شمالي و ارتفاعات زاگرس در آذربايجان و خارج از آن درتودهاي معروف به گره ارمنستان که مرکزش کوههاي آرارات است بهم متصل ميشوند. و کوههاي آسياي صغير از قفقاز به همين گره متصل اند. از سه منطقه مذکور‚ منطقه اول مشتمل است بر کوههاي کردستان‚ لرستان‚ بختياري‚ فارس‚ مکران و بلوچستان. کوهها و قلل عمده آن کبيرکوه‚ پشتکوه‚ پيشکوه‚ اشترانکوه در جنوب شرقي الوند ‚زردکوه‚ عليجوق‚ کوه کيلويه‚ دينار و کوههاي لارستان است.منطقه شمالي منقسم ميشود به کوههاي آذربايجان مشتمل بر قراداغ‚جبال طالش‚ آقداغ‚ سهند‚ سبلان‚ قوشه داغ‚ قافلان کوه( جبال البرز)بلندترين قله اش دماوند به ارتفاع 5654 متر و کوههاي خراساني مشتمل بر هزارمسجد‚ قراداغ‚ آلاداغ و بينالود مرتفعات شرقي يک رشته کوههاي غيرمنظمي هستند که از شمال به جنوب امتداد دارند ازجمله ميتوان کوه تفتان را نام برد.

فلات مرکزي نيز هموار و بي عارضه نيست بلکه دو دسته کوه از آن مي گذرند. دسته غربي از ميانه تا کرمان در امتداد جنوب شرقي ممتد است که در نزديکي کرمان ارتفاعش از4200 متر تجاوز ميکند. بين اين دسته و دسته کوههاي غربي و جنوبي حوضه چندي از جمله اصفهان قرار دارد. رشته ديگر از نيشابور تا مرز بلوچستان کشيده شده و حوزه سيستان را از کويرهاي مرکزي جدا ميکند. از کوههاي فلات مرکزي ميتوان کرکس جنوب کاشان‚ درويش جنوب شرقي کرکس‚ شيرکوه جنوب يزد ‚ بنان شمال غربي کرمان‚ بارزجنوب غربي کرمان‚ هزار جنوب کرمان و توشادرو تزمان و بيرگ دربلوچستان را نام برد. فاصله ميان اين دو دسته کوه را بيابانهاي معروف به کوير فرا گرفته که سطح آنها تا حدود 2000 متر پائين تر از مرتفعات مرزي آنهاست. از جمله ميتوان کوير لوت بين قهستان وکوهستانات قهرود و دشت کوير يا کوير نمک از حدود قم و کاشان تاکوير لوت را نام برد‚ در تمام اين بيابانها مخصوصا در کوير نمک وکوير لوت باطلاقهاي متعدد واقع شده که آبهاي گل آلود آنها درتابستان خشک شده نشتهاي نمک بجا ميگذارند. مهمترين آنها عبارتند از درياي نمک يا حوض سلطان جنوب شرقي قم ‚ باطلاق نمک شمال جندق ‚ شورگز هامون شمال شرقي بم و هامون جزموريان غرب بمپور .
رودهاي مهم ايران: 1 , رودهايي که وارد درياچه مازندران  ميشوندعبارتند از: ارس‚ سفيدرود ‚ اترک‚ گرگان‚ هراز‚ چالوس‚بابل‚ تالار‚ تجن و نکا. 2 , رودهايي که بطور مستقيم و غير مستقيم به خليج فارس وبحر عمان ميريزند عبارتند از: کرخه‚ دز‚ کارون بزرگترين رود ايران و تنها رودي که قسمتي از آن قابل کشتيراني است ‚ جراحي‚ تاب‚ دالکي‚ سند‚ نابند‚ مهران‚ شور‚ ميناب. بعلاوه قسمت علياي اغلب واردات سمت چپ دجله مانند زاب و دياله در خاک ايران است. 3 , رودهايي که در فلات مرکزي ايران جريان دارد.مهمترين آنها عبارتند از: زاينده رود که وارد مرداب گاوخوني ميشود و زرينه رود که وارد کرج و جاجرود و حبله رود که وارد حوضه درياچه قم يا حوض سلطان ميشوند و رود کر يا کورش که وارد درياچه نيريز يا بختگان ميگردد و بمپور و هليل رود که در حوضه جزموريان ميريزند و هيرمند که وارد حوضه هامون ميگردد. درياچه هاي ايران عبارتند از: درياي مازندران بزرگترين درياچه دنيا . درياچه اروميه‚ درياچه نمک درياچه قم يا درياچه حوض سلطان درياچه بختگان , درياچه نيريز و درياچه هامون.
زمين شناسي: کشور ايران که قسمتي از نجد ايران است از لحاظ زمينشناسي بطور کلي به ترتيب زير است: در مرکز و مشرق و جنوب شرقي‚ زمينهاي کويري که بيشتر ماسه و شن و گاهي تشکيلات کولابي و درياچه دارد و بيشتر از بقاياي درياچه عهد سوم است. جنوب ايران بيشتر تشکيلات دوران سوم را دارد و تشکيلات نفتي بيشتر در همين قسمتها است. در شمال شرقي ايران اطراف مشهد غالبا تشکيلات دوران دوم بانضمام تشکيلات آتشفشاني و نيز قسمتي از تشکيلات دوران سوم ديده ميشود. و در شمال ايران در قسمتهاي سواحل بحر مازندران  بيشتر تشکيلات دوران سوم و در قسمتهاي جنوبي تر رشته البرز تشکيلات دوران دوم و اول بانضمام تشکيلات آتشفشاني مشاهده ميگردد. در آذربايجان شمالي غالبا زمينهاي دوران دوم و ابتداي دوران سوم و تشکيلات آتشفشاني وجود دارد. در آذربايجان غربي و سواحل درياچه اورميه تشکيلات دوران اول و ابتداي دوران سوم و تشکيلات آتشفشاني محسوس است.در مغرب ايران کرمانشاهان و کردستان بيشتر تشکيلات مربوط به ابتداي دوران سوم و اواخر دوران دوم است. در جنوب شرقي ايران بلوچستان بيشتر تشکيلات دوران سوم ديده ميشود.
وضع اقليمي: در باب اقليم ايران هنوز مطالعات کافي بعمل نيامده است. اقليم کشور بطور کلي بري است. ارتفاع کوههاي شمالي و غربي و جنوبي بقدري زياد است که از تاثير کلي بادهاي مربوط به بحر کاسپین ومديترانه و خليج فارس در نواحي داخلي ايران جلوگيري ميکند و باين ترتيب دامنه خارجي اين کوهها مرطوب و دامنه هاي داخلي خشک است.بارندگي در ايران نتيجه ابرهاي مديترانه اي و رطوبت بحر کاسپین است وجهت در شمال غربي و شمال زيادتر ميباشد و بطور کلي بارندگي درجنوب شرق رفته رفته کم ميشود. اقليم سواحل شمالي و جنوبي بکلي متفاوت است. اقليم سواحل درياي مازندران باراني و مرطوب و داراي تابستانهاي ملايم ميباشد. در سواحل شمالي گيلان‚ مازندران و گرگان حرارت ممکن است به 04 درجه سانتيگراد برسد. از طرف ديگر هنگام وزش هواي سرد قطب شمال گرما در شب ممکن است به 12 درجه برسد. بارندگي ساليانه از 1500 ميليمتر ممکن است تجاوز کند و بيشتر آن نواحي ساحلي داراي رستني هاي پرپشت است و دامنه شمالي البرزمستور از جنگل ميباشد. در ارسباران‚ دشت مغان و نواحي معتدل لرستان و فارس و بختياري اقليم مشابهي دارند. سواحل خليج فارس بسيار گرم و از بندر لنگه تا بندر ديلم مرطوب است. گرماي متوسط ساليانه بيش از 18 درجه ميباشد‚ فلات مرکزي ايران ودشت خوزستان اقليم خشک دارد و از اين ناحيه وسيع دشت کوير وکوير لوت و دشت سيستان کم آب است. و در اين ناحيه پهناور فقط سيستان و خوزستان و حواشي کوير و نواحي نسبة مرتفع قابل سکونت است مانند بم‚ ايرانشهر‚ طبس و شهداد و بقيه بيابانها خشک وبي آب وعلف و سنگلاخ و يا ريگزارند که در فرورفتگي آنها نمکزارها قرار گرفته است. اقليمي که ميتوان آنرا سردسيري ناميد در منطقه وسيعي ممتد از آذربايجان تا فارس و کرمان ديده ميشود. قسمتي ازخراسان شمالي شامل مشهد نيز همين اقليم را دارد در اين ناحيه متوسط حرارت سردترين ماه از 5.3 درجه سانتيگراد کمتر ميباشد.البته اقليم بعضي نواحي در قسمتهاي مذکور با اقليم عمومي آن قسمت تفاوت اساسي دارد و مثلا ارتفاعات کوهستانهاي آذربايجان ودامنه هاي مرتفع دماوند و ساير قلل البرز و قلل زاگرس اقليم قطبي دارند و در آنجا دماي متوسط ساليانه کمتر از 5 درجه است.
رستنيهاي ايران: در ايران رستنيهاي بسيار ميرويد که غالب آنها بومي اين سرزمين ميباشند. بطور کلي بعلت تنوع اقليم‚ توزيع گياهان در ايران بسيار متنوع است. کويرها و بيابانهاي مرکزي از جهت گياهان از تمام نقاط ديگر آسيا فقيرتر است و از طرف ديگر کرانه درياي مازندران که باران فراوان و هواي ملايم دارد سرشار از گياهان است. در دامنه هاي شمالي البرز تا ارتفاع 1800 متر درختان گردو‚بلوط‚ افرا‚ روش‚ زبان گنجشک‚ نارون‚ سرو‚ لالکي‚ شمشاد‚ و کرتوجود دارد و بهترين مناطق جنگلي ايران در اين ناحيه ميباشد. درخراسان و آذرآبادگان‚ لرستان‚ کردستان‚ کرمانشاهان‚ اصفهان‚کهکيلويه فارس‚ کوههاي بختياري و کرمان نيز مناطق جنگلي وجوددارد. از گياهان دانه دار پنبه‚ بزرک‚ کنجد‚ کرچک روغن استخراج ميشود. از گياهان و بوته هاي وحشي صمغهاي گوناگون کتيرا‚ سقز‚سريش‚ انقوزه بدست مي آيد. از گياهان رنگي‚ نيل‚ روناس‚ مازو‚حنا‚ زعفران و غيره حاصل ميگردد. بسياري از گلها بومي ايران هستند: لاله‚ گل سرخ‚ علف مشک‚ جنتيانا‚ گل استکاني‚ شقايق‚شمعداني‚ عطري‚ بنفشه‚ پامچال‚ زنبق‚ ختمي درختي‚ شمشادپيچ وياسمن و...
حيوانات ايران: در جنگلهاي البرز‚ ببر‚ پلنگ‚ خرس‚ گراز و جوجه تيغي يافت ميشود. روباه‚ يوزپلنگ‚ گرگ‚ شغال‚ سنجاب و خرگوش نيز دراين جنگلها فراوان است. در کويرها و نمکزارها گورخر و در دشت ها آهو‚ در کوهها ميش‚ قوچ و بز و در نواحي باطلاقي خرس يافت ميشود. حشرات و خزندگان در ايران فراوان است.  از جمله پرندگان اهلي‚ مرغ‚خروس‚ اردک‚ غاز‚ کبوتر و بوقلمون‚ و از جمله پرندگان وحشي اردکوحشي‚ درنا‚ بلدرچين‚ خروس کولي‚ کبوتر چاهي‚ توکا‚ سار‚ تيهو‚باقرقره‚ قرقاول‚ کبک‚ قمري‚ چکاوک‚ عقاب‚ باز‚ لک لک‚ قوش‚ قرهقوش‚ قرقي‚ کرکس‚ سبزقبا‚ هدهد‚ حورصيد و اقسام گنجشک و جغد است. در رودهاي کنار درياي مازندران اقسام فراواني از ماهيها يافت ميشود. مانند: ماهي آزاد‚ ماهي سفيد‚ کولي‚ سوف و ماهي خاويار.صيد ماهيهاي گوناگون خليج فارس در اين اواخر اهميت پيدا کرده است.
معادن ايران: عمده ترين منابع معدني ايران معادن نفت و گاز است که قسمت اعظم آن از مسجدسليمان‚ لالي‚ هفتگل‚ نفت سفيد‚ آغاجاري‚گچساران‚ اهواز‚ بندرعباس‚ بينک‚ منه‚ پازنان‚ نفتشاه‚ سراجه و قم استخراج ميشود . معادن زغال سنگ‚ بيشتر در نواحي گاجره‚شمشک‚ نسا‚ لولان‚ گرمابدره‚ اليکا‚ گلندرود‚ زيراب‚ سمنان‚شاهرود‚ تربتجام‚ کاشان‚ طرق‚ شمسآباد و کرمان قرار دارد.معادن آهن در اراک‚ ملاير‚ کرمان‚ يزد‚ اصفهان‚ کاشان‚ دامغان‚سمنان‚ خراسان‚ اطراف تهران‚ آذربايجان‚ گيلان‚ زنجان‚ خراسان وجزاير خليج فارس مي باشد. معادن مس در انارک‚ آذربايجان‚اردستان‚ شاهرود‚ زنجان‚ کرمان و معادن منگنز دررباط کريم‚ نائين‚ اردستان‚ اشتهارد‚ و کروميت در عباس آباد‚شاهرود‚ سبزوار‚ فريمان‚ رباط سفيد‚ کرمان و فارس. و طلا در موته و کردستان موجود است .

گوگرد در سمنان و نواحي خليج فارس. و فيروزه در خراسان که فيروزه نيشابور از قديم مشهور بوده است. و همچنين معادن سنگ مرمر در يزد‚ و گائولن در حوالي دماوند‚ نطنز‚ مرفه‚ ساوه‚ آباده‚علي آباد قم‚ و خاک سرخ در جزيره هرمز‚ گناباد‚ بجستان‚ رطون‚نهاوند. و سنگهاي ساختماني‚ گرانيت‚ بازالت و گچ و آهک در غالب نقاط ايران وجود دارد.
مردم و زبان ايران: نژاد آريايي است که برخی معتقد هستند که ایران زادگاه آریاییان است و آنان به این سرزمین مهاجرت نکرده اند و برخی دیگر معتقدند که در حدود اواسط هزاره دوم قبل از ميلاد به ايران وارد شدند و در طي تاريخ با اقوام مختلف عرب و ترک و غيره درآميخت و نژاد ايراني به معني اخص از اعقاب اين آريائيها محسوب ميشود. زبان رسمي ايران فارسي است که نه فقط در ايران بلکه از کوههاي زاگرس تا پامير وسيردريا گسترش دارد. از دلایل اینکه زبان پارسی زبان رسمی ایران است میتوان به این نکات اشاره نمود : به دلیل قدمت بیش از 2500 ساله اش که در کتیبه های تخت جمشید نیز آمده است – مشترک بودن بین همه اقوام ایرانی مانند کرد و لر و بلوچ و آذری – غنای ادبیات و گستره جهانی آن که بزرگانی همچون حافظ , سعدی , مولانا , نظامی , رودکی , فردوسی , خیام , عطار , صائب و . . . را در خود جای داده اهمیت فراوانی دارد , شاهنامه گنجینه جهانی است که ابر مرد تاریخ ایران فردوسی بزرگ آن را گردآوری نمود و برای همیشه این زبان را زنده نگه داشت از دلایل این امر است . گویش ها و زبانهای ارزشمند دیگری نیز که همگی از ریشه پهلوی ایران باستان است نیز در ایران موجود است که نیازمند پروش و آموزش آن در میان نسل آینده است ماننده کردی – تالشی – لری – آذری پهلوی و . . .

هنر و معماري: ريشه هاي هنر ايران را بايد در ادوار پيش از تاريخ اين کشور جستجو کرد. از اواسط قرن 19 م. دانشوران و هنرشناساني در باز يافتن و طبقه بندي اين ريشه ها پرداخته اند و هنوز دانشوران وهنرشناساني به اين کار سرگرمند. از آغاز تاريخ ايران بر اثر مهاجرت اقوام متعدد و فتوحات جهانگشايان ايراني و فرمانروائي متناوب بيگانگان شيوه هاي گوناگون هنري وارد اين سرزمين شده است. اين شيوهها همواره با سنتهاي ديرين بومي درآميخته اما تا پايان عهد صفويه 1135 ه . ق. هيچگاه از اصالت آنها نکاسته است. بعکس هنرهاي حاضر ايران از اين پيوندها نيرو گرفته و بي آنکه خصيصه خود را ببازد گسترش و تکامل پذيرفته است. در عصر شاهان هخامنشي 550 تا 330  ق. م.  بابليان‚ ليديائيان‚ مصريان و اقوام ديگري که به زیر فرمان کوروش بزرگ درآمده بودند و جانشينان وي بودند در ايجاد فرهنگ هنري که بر پايه بزرگداشت شاهان استوار بود ايرانيان را ياري کردند. با آنکه تاثير سبک هاي معماري يونان و مصر و آشور در آثارتخت جمشيد آسان به چشم ميخورد اما این مکان جهانی با الهام از آنان و طراحی کاملا ایرانی با شکوه هرچه تمام تر و با اصالت آریایی پایتخت امپراتوری 30 کشور جهان شد .

ستونهاي تخت جمشيد از ستونهاي يوناني نازک ترند و شيارهاي روي آنها باريکتر و بهم نزديکتر‚ پايه هاي بلند و اغلب ناقوسي شکل دارند.سرستونها هر يک بشکل نيم تنه دو نره گاو است که پشت به پشت هم داده اند و گلهاي دوازدهپر ساده اي حاشيه وار آنها را زينت بخشيده است. پيکرههاي سنگي کاخها گويا و ساده اند و در تراشيدن آنهاواقع پردازي و انديشه هاي حماسي با ظرافت و نظمي شگفت بهم تلفيق شده اند. از اين قبيل اند نقشهاي برجسته خراجگزاران و سربازان و جانوران و گياهان که در کنار پلکانهاي تالار بزرگ کاخ خشايارشاه بر ديوار حجاري شده اند.
اشياء و پيکرههاي کوچک فلزي بويژه زيورهاي طلا و نقره که از خاک برون آمده نشانه رونق هنر فلزکاري در اعصار قديم ایران زمین است. پس ازحمله اسکندر گجستک تا پنج قرن آثاري پديد آمد که معدودي از آنها بجا مانده و تاثير شديد هنرهاي ولايتي يونان و مايه هاي رومي در آنها نمودار است. در عهد ساسانيان226 , 640 م.  هنرهاي بومي دوباره جان گرفت. بقاياي کاخهاي تيسفون و فيروز آباد نمودار بناهاي عظيمي است که از آجر و سنگ ساخته شده بوده و گچبريهاي سنگين تالارهاي آنها را زينت ميداده است. ساختن گنبدهاي عظيم بر اطاقهاي مربع تاآن زمان ممکن نبود. معماران عهد ایران ساساني با ابداع طرق جديد از قبيل طاقهاي ضربي اين مشکل را حل کردند و تحول مهمي در کارمعماري جهان پديد آوردند. در نقشهاي برجستهاي که پيکرتراشان اين عهد بر صخره هاي نقش رستم و طاق بستان بجا گذاشته اند شيوه مستقل بچشم ميخورد. در اين عهد برجسته کاري بر ظروف طلا و نقره رواج يافت‚ صحنه هاي شکار‚ تصاوير جانوران و نيز نقش سيمرغ بر ظروف عهد ساساني فراوان بود. نقشهائي از اين قبيل بر پارچه هاي لطيف ابريشمين نيز مي نهادند. پس از حمله اعراب هنر و فرهنگ ايران بتدريج اصالت ایرانی خود را از دست داد ولی با هنر و فرهنگ کشورهاي اسلامي در آميخت و به شکل تازه اي جلوه گر شد. به عبارتی هنر اسلامی را ایرانیان با پشتوانه کهن معماری و فرهنگ غنی خود زنده و جهانی کردند . از نخستين هنرهاي اسلامي در ايران نمونه هاي معدودي بجا مانده است. مهمترين اين آثار سفالهاي ظريفي است که با نقوش جانوران و تصاوير دور از طبيعت آدميان گاه به شکل برجسته زينت يافته است. هنر کتاب سازي و خط نويسي در کشورهاي اسلامي پيش از عهد عباسيان آغاز شده بود و خوشنويسان ايراني در اين کارسهمي بزرگ داشتند. در قرن يازدهم و دوازدهم ميلادي تماس باکشور چين هنرهاي ايران را شکفته تر ساخت. ظرافت طرح و کارسفالهاي معروف ري و پارچه هاي ايراني افزايش يافت. معماران بااستفاده از سنتهاي قديم شاهکارهاي عظيم پديد آوردند.مقرنسکاري‚ گچبري و کتيبه سازي رو به تکامل نهاد. مسجد جامع اصفهان که بيشتر آن در اين دوره ساخته شده از شاهکارهاي معماري جهان بشمار ميرود. هجوم مغول و ويراني شهرهاي ايران آسيبي به هنرهاي ايران وارد نساخت و به طور کلي روابط ايران و چين بسط يافت. برخي از صنعتگران چيني به ايران آمدند و سنتهاي هنري آنرا با خود آوردند. بکار بردن مايه هاي هنر چيني مانند ققنس‚ نيلوفر‚کليد و طرحهاي پيچ درپيچ هندسي در سفالگري و تزيين بناها رواج يافت. هلاکو و جانشينانش در ترويج هنر مصور ساختن کتاب کوشش بسيار کردند و نقاشان ايراني را با نقاشي خود که درآن زمان تکامل يافته بود آشنا ساختند. در دوران ايلخانان مغول هنر مينياتور کلاسيک ايران پديد آمد و بيشتر براي مصور کردن کتابهائي مانند شاهنامه وخسرووشيرين و جز اينها بکار رفت. در عهد صفوي بخصوص دردوران سلطنت شاه عباس اول هنر معماري ايران بيش از پيش توسعه يافت‚ اصفهان مرکز اصلي هنرهاي ايران شد. معماري بعد از اسلام به اوج خود رسيده بود. مسجد شيخ لطف الله و عمارت عالي قاپو و بناهاي مهم ديگر بوجود آمد. ميرعماد و عليرضا عباسي در کار خوشنويسي پيشرفتهاي تازه کردند‚ رضا عباسي در کار مينياتورسازي شيوه اي تازه پديد آورد‚ اما پس از اين دوره و ظهور قاجار انحطاط هنر ايران تقريبا در همه رشته ها آغاز شد. در زمان ناصرالدين شاه کمال الملک که بياري اميرکبير در فرانسه و ايتاليا نقاشي آموخته بود طبيعت سازي با رنگ وروغن را با اسلوب صحيح در ايران پايه گذاري کرد و پس از چندي مدرسه صنايع مستظرفه را بوجود آورد. وي شاگرداني تربيت کرده که برخي از آنان کاري را که او پايه گذاشت هنوز دنبال ميکنند. در اوايل سلطنت رضاشاه براي احياي هنرهاي ملي ايران کوششهائي شد. موسسه قالي ايران بوجود آمد‚ مسابقه هاي هنري برپا شد‚ به برخي از استادان مينياتورسازي‚ خاتمسازي‚ قلمزني‚ منبتکاري و زريبافي که هر يک در شهري سرگرم ساختن کارهاي بازاري بودند تامين ماليداده شد تا توانائي خود را براي احياي هنرهاي اصيل ملي بکار بندند‚چند تن از اين استادان در اين راه کوشش هاي صادقانه کرده اند وضمن پيروي از شيوه هاي عهد صفويه آثاري بوجود آورده اند که برخي از آنها در نمايشگاههاي بين المللي به تماشا گذاشته شد.
 

ايران پيش از اسلام: در ادوار تاريخي ایران خواستگاه و سرزمین آريائي ها بوده و چنانکه گفته شد نام ايران از همين ملیت گرفته شده است. نام مادها اول بار در 836 ق. م. در تاريخ آمد ‚ و اين قوم در اوائل قرن هفتم ق. م. اولين دولت ايراني را تاسيس نمودند. از پادشاهان بزرگ اين سلسله هوخشتره یا کواکسارس میتوان نام برد و او با دولت بابل متحدا دولت آشور را مقهور و مملکت آشور را بين خود تقسيم کردند و قدرت دولت ماد نه فقط بر ايران بلکه بر ارمنستان غربي و کيدوکيه بسط يافت. دولت ماد در  550 ق . م. بدست کورش بزرگ منقرض شد و سلطنت ايران میان پارس و ماد تقسیم شد . در زمان داريوش بزرگ امپراطوري هخامنشي بمنتهاي خود رسيد‚ و از هند و پامير تا درياي آدرياتيک و از درياي عمان تا کوههاي قفقاز و درياي کاسپین و ماوراء سيحون منبسط بود.جنگهاي ايران و يونان در زمان او آغاز گرديد. دولت هخامنشي سرانجام در 330 ق . م. بدست اسکندر مقدوني منقرض شد‚ تخت جمشيد به آتش بسوخت‚ داريوش سوم بقتل رسيد و ايران جزئي ازامپراطوري مقدوني گرديد. پس از مرگ اسکندر 323 ق. م ‚ ممالک مفتوحه او بين جانشينانش تقسيم شد و بيشتر متصرفات آسيائي او که ايران هسته آن بود‚ به سلوکوس اول رسيد و ايران تحت حکومت سلوکيان درآمد و اين سلسله از سال 312 تا 64 ق. م. در ايران سلطنت کردند‚ و در اين دوره تمدن يوناني در ايران نفوذ نمود.سلطنت سلسله سلوکي را در ايران قوم آريائي پارت منقرض کرد و ایران بزرگ و متحد باردیگر شکل گرفت . از  250 ق. م. تا226 م. سلسله اشکانيان در قسمتهائي از ايران وسرزمينهاي مجاور آن سلطنت کردند و امپراطوري اشکاني در دوره عظمت آن از رود فرات تا هندوکش و حدود پنجاب و از درياي عمان وخليج فارس تا رود جيحون و درياي کاسپین و کوههاي قفقاز انبساط يافت. در عهد اشکاني جنگهاي ايران و روم آغاز گرديد. سلسله اشکاني در اثر اختلافات داخلي ضعيف شد و سرانجام بدست اردشير اول ساساني منقرض گرديد‚ و وي سلسله ساسانيان را تاسيس نمود که تا 652 م. در ايران سلطنت کردند. ساسانيان حکومتي ملي ومتکي به دين و تمدن ايراني تاسيس کردند. جنگهاي روم و ايران دردوره ساساني ادامه يافت. امپراطوري پهناور ساساني که زماني ازرود سند تا درياي سرخ ممتد بود‚ سرانجام بر اثر نبردهای پی در پی با رومیان وگرفتاريهاي داخلي ضعيف شد‚ و آخرين پادشاه اين سلسله يزدگرد سوم مواجه با حمله اعراب بدوی گرديد. در جنگهاي قادسيه 13 ه . ق. مداين‚ جلولاء و نهاوند 21 ه . ق. ايرانيان مغلوب شدند و دولت ساساني منقرض شد و عراق که بخشی از ایران بود نخست به دست اعراب افتاد و سپس کل ایران کنونی با نبردهای بزرگ و قتل عامهای مختلف به دست اعراب افتاد .

تمدن ايران پيش از اسلام: فرهنگ عصر حجر قديم ايران بوسيله کاوشهاي سال 1318 ه . ش. هيئت اعزامي دانشگاه پنسيلوانيا در نزديکي کرمانشاه و کنار درياي مازندران شناخته شد. آثارانتقال به زندگي ده نشيني همراه با ساختن ظروف سفالي و کشاورزي در باکون و در غاري در مشرق شوش بدست آمده. رفته رفته با پيشرفت کشاورزي و اهلي کردن حيوانات‚ دهکده هاي فراوان پيداشد‚ و در منطقه فرهنگي مشخصي در اين سرزمين ظاهر گرديد‚ يکي در شمال شرقي سيلک کاشان ‚ ري‚ حصار‚ آنو و ديگري در مغرب و جنوب غربي گيان شوش‚ باکون . مشخص فرهنگ شمال شرقي سفالهاي سرخرنگ و مشخص فرهنگ غربي و جنوب غربي سفالهاي زردرنگ است‚ که هر دو هنرمندانه با اشکال هندسي نقاشي شده است. اين دوفرهنگ در الواح خود‚ از لوازم زندگي شهر نشيني برخوردار بوده اند چرخ و کوره کوزه گري‚ آلات و ظروف ريختگي يا مسي چکشي  وتشريفات خاصي براي مردگان داشتند‚ و مجسمه هاي سفالي انسان وحيوان از آن زمان بدست آمده است. در اوايل هزاره چهارم ق . م.فرهنگهاي جديدي جانشين فرهنگ کهن شد. دو فرهنگ متوالي همراه با ظرفهاي سفالي بي نقش در شمال غربي روي کار آمده که در حدود  2000 سال ق. م. از ميان رفت. در خوزستان نيز آثاري بدست آمده که با فرهنگ باستاني عراق ارتباط دارد. نوع تازهاي از سفال منقش نماينده فرهنگ غربي از آن ببعد ايران است گيانشوش و تل شغال نزديک تخت جمشيد( . از آن زمان تا آغاز تسلط سلسله هخامنشي‚ عيلام شوش ايالت متمدن و خط و نوشته دار ايران است و از لحاظ فرهنگ شبيه سومر و بابل بود و در هزاره دوم ق. م. دو فرهنگ بر مغرب ايران‚ ميان کرمانشاه و شوش‚ سايه گسترد‚ که مشخص اوليتابوتهاي سنگي دردار و ظرفهاي منقش شده و مشخص دومي کوزههاي دو دستهاي تصويردار بود. باستثناي قبرستاني از عصر آهن در سيلک و ظروف خوش نقش آن‚ که حاکي از ارتباط آنها با قفقاز وفريگيا است‚ آثار باستاني شناخته شده اوائل هزاره اول ق . م. همه منحصرا از مغرب است. آخرين مهاجرنشين در گيان تا پس از 1000 ق . م. داير بود. در اين زمان هنر ريخته گري جالب توجهي مجسمه حيوانات  در لرستان و آذربايجان جنوبي ترقي فراوان کرد.
ايران بعد از اسلام : تاريخ ايران بعد از اسلام از واقعه نهاوند در حدود سنه 21 يا 22 ه . ق. آغاز ميشود. در اين نبرد که دنباله جنگ قادسيه و جنگ مداين و جنگ جلولاء بود‚ يزدگرد پادشاه سلسله ساساني پس از چندین نبرد با اعراب بربر ازمقاومت و مدافعه منظم مايوس گرديد و ناچار بداخل کشورکنونی ایران عقب نشيني کرد و سرانجام به استان مرو خراسان بزرگ که امروزه در ترکمنستان قرار دارد رفت و در آنجا توسط آسیبانی کشته شد. از آن پس اعراب به فتح بلاد ايران و بسط اسلام در اطراف اهتمام کردند و بدلیل مقاومت ایرانیان تقريبا بيست سال طول کشيد تا تمام بلاد ايران به استثناي کابل و مکران بدست مسلمانان افتاد. خصوصا در خراسان و سيستان که از مراکز دستگاه خلافت دور بود. تجديد لشکرکشي همواره لازم ميشد چنانکه در عهد معاويه که عبدالله بن عامر بار ديگر والي بصره شده بود عبدالرحمان بن سمره را به امارت سيستان فرستاد و نيز نايب خود قيسبن هيثم را به فتح خراسان و تسخير هرات و بلخ روانه نمود وچون امارت بصره به زيادبن ابيه رسيد مرو پايگاه لشکرعرب گشت ونزديک 5000 خانوار از اعراب در خراسان سکونت جستند و اين کوچکردن وضع عرب را در خراسان مستحکم نمود. از آن پس حج اج بن يوسف به خراسان لشکرکشيهاي متعدد و خونين کرد. نکته اي که بايد بدان اشاره کرد آن است که گرويدن عامه اهل يک ولايت بدين اسلام نظيرآنچه در باب قزوين روايت کرده اند‚ بندرت اتفاق افتاده است. و باآنکه در بلاد جنوبي و غربي ايران از همان آغاز فتوح بعضي عناصربومي اسلام آوردند ليکن بعضي بلاد خاصه بلاد فارس و جبال و گيلان و ديلم تا يک چند همچنان از قبول استيلاي عرب خودداري نمودند و دربعضي ديگر نيز که عرب بفتح آنها نائل شدند خاصه در آذرآبادگان  و پارس قسمتي از مردم آيين اسلام را نپذيرفته با قبول جزيه و خراج اهل ذمه شدند و بر آيين سابق خويش همچنان باقي ماندند. معذلک بسبب فشار و تحقير و آزار‚ عدهاي از زرتشتیان به سيستان ومکران رفته از آنجا به مهاجرت راه هند را پيش گرفتند. بلادي که مفتوح ميشد اراضي آنها بتملک مسلمين درمي آمد و مهاجرت و سکونت اعراب در اين بلاد سبب تامين استيلاي عرب و موجب نشر و توسعه و ترويج اسلام در آن بلاد ميشد. البته مزايايي که در دارالسلام مسلمين نسبت به ساير اهل کتاب ميداشتند باضافه اهتمام و مجاهدهاي که آنها در نشرو تبليغ اسلام مي ورزيدند سبب شده که اندک اندک آن عدهاي هم از اهل ولايات و قراي ايران که اسلام نياورده بودند به ديانت اسلام درآيند وبعد از مدتي تقريبا اکثريت عمده مردم ايران به ديانت اسلام درآمدند وميراث تمدن و فرهنگ ايران که از عهد ساسانيان باقي مانده بود برای آنکه محو نشود و برای آیندگان باقی بماند رنگ اسلامي گرفت . این امر در کشور هزاران ساله مصر محقق نشد و مصر کاملا کشوری عربیزه شد .

مقدمات جدائي از عرب: پيدايش اختلافات داخلي در بين مسلمين پس ازقتل عثمان و مخصوصا انتشار عقايد خوارج و شيعه در بين بعضي ازموالي‚ ايرانيان را نيز وارد معرکه اختلافات ساير مسلمين کرد و غالبا جهت اظهار نفرت و بغض خويش در مقابل مظالم اعراب و بني اميه مذهب تشيع که قويترين جريان منظم بر ضد بني اميه بوده با احساسات ايرانيان مناسبت و موافقت تمام داشت و آنان اين مذهب را تکيه گاه خويش کردند و نسبت به گسترش آن در برابر فرهنگ بدوی عرب کوشش کردند . نهضت توابين و قيام مختار و خروج زيدبن علي ويحيي بن زيد را رنگي خاص بخشيدند چنانکه در بعضي از منازعات خوارج نيز که در آن اوقات هدف مبارزه با بني اميه و سياست آنها بود‚ ايرانيها دست اندرکار بودند و چون سياست بني اميه مبتني بر سيادت عرب و تحقير موالي بود از دوام حکومت آنها ناراحت شده همواره مترصد اقدام به مخالفت با آنها بودند‚ چنانکه نه فقط با مختار وابراهيم بن مالک بر ضد عبدالملک بن مروان قيام کردند بلکه به اتفاق عبدالرحمان بن اشعث نيز بر خلاف حجاج هم داستان شدند علي الخصوص که خلفاي بني اميه تقريبا باستثناي عمربن عبدالعزيزدر امر جزيه وخراج خشونت و شدتي تمام بخرج ميدادند و حتي نظارت در اين امرديوان خراج را نيز که تا عهد حجاج بدست کاتبان ايراني و بزبان و بخط ايراني بود بعربي تحويل نمودند. و بدين گونه سختگيري در امر خراج و خشونت و تحقير در معامله با موالي و شدت تبليغات خوارج و شيعه در اواخر عهد بني اميه سبب شد که عربهاي مقيم خراسان مورد نفرت و عداوت ايرانيان واقع شوند و با وجود پايگاه و مرکزي بالنسبه قوي که در مرو مي داشتند بسبب ظهور و بروز تعصب ديرين قبيله يماني ومضري در بين خودشان نتوانستند در مقابل اقدامات راونديه و هاشميه و دعاة بني عباس مقاومت بنمايند. و چون بسبب احتياط و نظارت ومراقبت مستمر و دقيق خلفا در مورد عراق که از قديم مرکز مخالفين بني اميه مي بود براي نشر دعوت جديد عباسيان هيچ محلي از خراسان که از مرکز خلافت دور و نظارت در آن مشکل ميبود بهتر و مناسبترنمي نمود‚ نهضت جديد ضد بنياميه به کمک سياه جامگان در آن ولايت به ثمر رسيد. و بدين گونه ايرانيها شکست قادسيه را در زاب جبران نموده و خلافت بني اميه را ساقط کردند. و خلافت عباسي را در عراق برروي ويرانه هاي خلافت امويان و تقريبا در جاي امپراطوري ساساني بنا نمودند. کمترين تاثير اين واقعه آن شد که وضع ايرانيان را در عهد اسلام يکباره بکلي عوض کرد. قومي را که تا چندي قبل تابع و خراجگزارو معرض نفرت و اهانت عرب بود و برخی موارد به عنوان حیوان یاد میکردند جانشين عاليترين مقامات کرد. غلبه مامون عباسي بر برادرش امين موجب مزيد مداخله ايرانيان در دستگاه خلافت و سبب نشر و نفوذ ذوق و ادب و تمدن ايراني در بين عرب گشت.البته خاندانهايي مانند کيان و آل سهل در آن تاثير و مداخله تمام داشته اند. روي هم رفته ظهور و تاسيس دولت عباسيان را که ايرانيان و خاصه خراسانيان در ايجاد آن سهم فراواني داشته اند‚ مبداء تجديد استقلال واقعي ايران ميتوان شمرد. و از شور و علاقه اي که خراسانيان در اين مورد از خود نشان داده اند پيداست که آن هدفها و غايتها که در دعوت عباسيان تبليغ و تعيين ميشده است با آرزوهاي مردم ايران مناسبت و موافقت تمام داشته است. ميتوان يقين داشت که عناصرمختلف هم در پيش بردن اين دعوت آگاهانه و از روي عمد و قصد بايکديگر همکاري کرده اند و از نهضت هائي که بلافاصله متعاقب قتل ابومسلم خراساني و بعنوان خونخواهي او در بلاد مشرق برخاست پيداست که نگراني خلفاي عباسي از ابومسلم و ياران او بي مورد نبوده و در اين نهضت که سياه جامگان بر خلاف امويان کرده بودند احتمال اهدف هائي برتر و دورتر نيز وجود داشته است. در هر حال استيلا واعتلاي ايرانيان در دستگاه خلافت عباسيان بجائي رسيد که خلفاي عرب جشنهاي باستاني ايران را احيا کردند و حتي در پوشيدن لباس نيز ازايرانيها تقليد نمودند و خلافت چنان رنگ ايراني گرفت که محققي مانند ابوريحان بيروني عباسيان را خراساني و دولت آنها را خلافت شرقي خوانده‚ معهذا مقارن همين احوال مخصوصا بعد از واقعه ابومسلم وشروع نفوذ ترکان در دستگاه خلافت از معتصم ببعد نهضت هائي غالبا ببهانه خونخواهي که گاه بعنوان تجديد خاطره ابومسلم در اطراف خراسان روي داد که قيام سنباد و مقنع و استادسيس و يوسف البرم واسحاق ترک از آن جمله مشهور است. و همچنين شدت وحدت تبليغات ایران گرایی و ظهور بابک خرمدين و مازيار و افشين همه موجب و نيز حاصل انتباه حس ملي و يا لااقل بهانه نهضت هائي شد که تا حدي پايه استقلال جوئي ايراني داشت و در واقع ايرانيها از همان اوايل امر با اتخاذ سیاستی مهم مسئله عرب و اسلام را از هم جدا کردند و قبول اسلام را مستلزم قبول حکومت و سيادت عرب نشمردند. با توسعه و قدرت طاهريان در خراسان و سپس با قيام يعقوب ليث و مرداويج زياري بر ضد خلفاي عباسي سلسله هاي بالنسبه مستقل مانند صفاريان و آل زيار در اطراف ايران‚ شروع به نمو کردند و سامانيان که خوددر آغاز حال عمال و اتباع طاهريان بودند در ماوراءالنهر و خراسان قدرتي بدست آوردند و وارث حکومت طاهريان و صفاريان نيز شدند و با آنکه در ظاهر نسبت به خليفه اظهار طاعت و انقياد نيز ميکردند درواقع استقلالي تمام يافته و بترويج و احياء ادب و فرهنگ ايراني اهتمام نمودند و بدين ترتيب تجديد حيات ملي ملت کهن ایران که قدمت و سابقه تمدن و هوش و درايت او بالاتر و افزون تر از آن بود که بتواند درتاريخ اسلام و تاريخ عالم مدت زيادي فقط داراي نقش و نوبت درجه دومي باشد‚ بعد از آنکه بوسيله جنبش و آزمايشهاي ديني و شعوبي بحصول نرسيد‚ از طريق قبول اسلام و نفوذ در جامعه مسلمين تا حدي تحقق يافت.
دولت ایرانی سامانيان بکردار خان يغما بين ترکان آل افراسياب يا ايلکخانيان و عدهاي از غلامان ترک خودشان تقسيم شد و اين غلامان ترک که باعنوان غزنويان مشهورند در غزنين تشکيل دولتي قوي دادند و قلمروخود را در مغرب تا حدود ري و عراق و در مشرق تا لاهور و هند رسانيدند. غزنويان مانند سامانيان در ترويج ادب و شعر و ظاهرا جهة نشر محامد خويش بوسيله زبان مديحه سرايان اهتمام ورزيدند وحشمت و جلال سلاطين گذشته را احيا و تقليد نمودند. از سلاطين اين سلسله محمود غزنوي و پسرش مسعود اول غزنوي قدرت و شهرت بسيار گرفته اند. غزنويان مانند سامانيان نسبت به خليفه بغداد لااقل درظاهر اظهار اعتقاد و انقياد ميکردند و براي جلب رضاي او در دفع باطنيان و قرامطه سختگيريهايي کردند‚ معهذا خليفه در آنروزگاران دستخوش رقباي ديلمي آنها موسوم به آلبويه بود که خود مذهب تشيع داشتند و نزد غزنويان بعنوان باطني و قرمطي ياد ميشدند نه فقط در بعضي بلاد ايران شاخه هائي از آنها بنام ديالمه فارس وديالمه بغداد و ديالمه کرمان و اهواز حکومت ميکردند بلکه در بغداد نيز با عنوان شاهنشاه بر خليفه هاي ضعيف و بياراده عباسي حکومت واقعي مينمودند. با ظهور ترکمانان سلاجقه که خراسان را از غزنويان گرفتند و بغداد و بلاد ايران را از دست ديالمه آلبويه خارج کردند و در
نتيجه افزايش قدرت آنان طبقه اشرافي ايراني بالنسبه کهنه اي که درجامعه اسلامي روي کار آمده و طاهريان و سامانيان و آلبويه مظاهرآن بودند جاي خود را بطبقه اشرافي ترک دادند و بدين گونه سلاجقه دولتي مقتدر تشکيل دادند و مخصوصا در عهد ملکشاه سلجوقي دولت آنها تا به حدود مرزهاي عهد ساساني رسيد وليکن تجزيه وتقسيم آنها و ظهور خاندانهاي به نسبت مستقل از قبيل سلاجقه روم‚سجقه شام‚ سلاجقه عراق‚ سلاجقه کرمان و سلاجقه بزرگ‚ دولت آنها بضعف و انحطاط کشيده شد و عاقبت آن دولت بين خوارزمشاهيان واتابکان تقسيم شد و اين سلسله ها نيز با ظهور قراختائيان و مغول ازبين رفتند. خاندانهاي محلي و سلسله هاي کوچکي نيز تقريبا از همان حدود عهد سامانيان در بعضي بلاد ايران قدرت بهم رسانيده بودند‚ ازقبيل: ساجيان يا آل مسافر‚ آل محتاج‚ آل عراق‚ آل فريغون‚ آلباوند و علويان طبرستان که در کشاکش حوادث قدرت و استقلال خود را از دست دادند معذلک بعضي از همين گونه ملوک الطوايف از قبيل شروانشاهان‚ اتابکان فارس‚ اتابکان لرستان و خداوندان الموت حتي با ظهور مغول نيز يک چند قدرت محلي خود را حفظ نمودند.
واقعه وحشیانه و خونبار مغول که با وجود ترديد بعضي محققان‚ ناصر خليفه عباسي تاحدي مسئول آن بود‚ در بلاد ايران همه جا با کشتار و ويراني و غارت توام گرديد و وحدت ايران را که بعد از زوال عهد ملکشاه سلجوقي يکبار ديگر باهتمام سلطان محمد خوارزمشاه نزديک بحصول بود ازميان برد و لطمه کلي به آبادي و تمدن و فرهنگ ايران زد و حتي خلافت عباسيان و دولت اخلاف نيز از آن مصون نماند و با سقوط بغداد واستيلاي هلاکو بر آنجا مستعصم خليفه عباسي طعمه مرگي پرشکنجه ومخوف گشت. بازماندگان هولاکو که بنام ايل خانيان در ايران حکومت کردند به سبب تاثير و نفوذ وزراء و مشاوريني چون خواجه نصيرالدين طوسي و شمس الدين محمد جويني و رشيدالدين فضل الله همداني ومخصوصا بعد از آنکه از اقامه رسوم و ترويج اصول اداري مغولي وچيني از قبيل آزمايش اجراي ياسا و ترويج چاو در ايران مايوس شدند و با وجود مراوده با پاپ و ارتباط با سلاطين مسيحي اروپاي غربي براي برانداختن بقاياي سلاطين اسلام نيز کاري از پيش نبردند‚ عاقبت باختيار ديانت تازه که نوعا بر آن قوم کاري دشوار تلقي نميشد پرداخته و به دين اسلام گرويدند. رفته رفته مقهور تمدن و تربيت اسلامی وايراني گشتند و خاتمه کار دولت آنها مستغرق در فساد و اختلاف شد ومنتهي به استيلاي امراي مغول و ملوک طوايف گشت و سلاله هائي مانند چوپانيان‚ آل جلاير‚ اينجويان‚ آل مظفر‚ آل کرت و سربداران دراطراف مملکت سر برآوردند که هم سرحدات و هم تخت و تاج آنها غالبا مورد منازعه مدعيان مي بود. و اين تشتت و ملوک طوايفي را ظهورخونخوار ديگري بنام تيمور خاتمه داد. تيمور که سايه او از چين تامصر و از دهلي تا مسکو را به وحشت افکند در طي يورشهاي خونين و وحشیانه خويش بسياري از بلاد ايران و حتي بلاد جنوبي و غربي را که تاحدي از آسيب چنگيز و هولاکو مصون مانده بود معرض غارت و کشتار کرده و با خشونت بسيار ملوک طوايفي پايان عهد ايلخانيان را در ايران خاتمه داد. از سرهاي بيگناه منارها ساخت. با اين همه‚ دستگاه سلطنت او بنيادش بر آب بلکه بر باد بود و پس از مرگ او با وجود کفايتي که پسرش شاهرخ در مملکت داري نشان داد قلمرو وسيع حکومت اوگرفتار همان سرنوشتي شد که دولت چنگيز و حکومت سلاجقه و آلبويه بدان دچار گشته بود و با ظهور دولت آق قوينلو و قراقوينلو جزسيستان و خراسان در دست اعقاب تيمور نماند و دولت طايفه آققوينلو نيز با وجود لياقت و کفايت اوزونحسن و با آن همه اميد بيهوده اي که به دولت جمهوري و نيز در آن زمان جهة مقابله با خطرترکان عثماني بدان مي بست بسبب اختلافات داخلي و مزيد غلبه عثمانيها بضعف گرائيد و عاقبت ظهور شاه اسماعيل صفوي و تاسيس دولت مقتدر صفويه به اين تشتت و تجزيه پايان داد و ايران را يکبار ديگرتحت رايتي واحد درآورد و به مرحله دولت ملي ارتقا و اعتلا داد. صفويه که نسبت خود را به شيخ صفي الدين اردبيلي عارف معروف قرن هفتم هجري ميرسانيدند با اتخاذ شعار تشيع‚ بلاد شيعه نشين ايران‚ از قبيل گيلان‚ لاهيجان‚ ديلمان‚ طالقان‚ قم‚ کاشان‚ سبزوار‚ مشهد‚ آمل‚ساري‚ رستمدار‚ ساوه‚ آوه‚ حويزه‚ شوشتر و جز آنها را متصرف شدند و اين معني خطر تجزيه و تشتتي را که در آن عهد با توسعه روزافزون قلمرو آل عثمان در مغرب ايران و با تجاوز و تعدي مستمرازبکان به خراسان ممکن بود بلاد ايران را بين آن دولت نوخاسته تقسيم کند از بين برده استقلال و موجوديت ايران را حفظ نمود.
هجوم افغانان غلجائي و جنگ گلناباد در پايان عهد صفويه يکبار ديگرداستان هجوم عرب و جنگ قادسيه را در فرجام کار ساسانيان تجديد وتکرار کرد‚ و آن ضعف و انحطاط واقعي و معنوي سلاطين صفوي‚ که در زير پرده جبروت و جلال ظاهري مستور بود‚ بخدعه ميرويس وحمله محمود افغان برملا گشت. مقارن اين جريان‚ پطر کبير روسيه‚ تا حدي ببهانه معاونت و شايد بدعوت شاهزاده طهماسب دوم صفوي‚ لشکر بساحل مازندران فرستاده‚ دربند وباکو و ولايات داغستان و حتي قسمتي از گيلان و مازندران و استرآبادرا تصرف نمود. و اشرف نيز خود ميخواست قسمتي از ولايات مغرب رابه ترکان عثماني واگذارد و بدينگونه گوئي بين روسيه و عثماني در سر تقسيم ايران بزرگ قراري نهاني در ميان بود‚ و سلطنت اشرف ايران رابورطه تجزيه و انقسام کشانيده بود‚ وليکن ظهور نادرقلي افشار‚ که بعدها عنوان نادرشاه يافت‚ تحقق اين خيال را مانع آمد‚ و وي بعد ازغلبه بر اشرف و اخراج افاغنه‚ طهماسب دوم صفوي را نيز بعنوان سستي و حتي خيانت خلع کرده‚ چندي بعد خود با معاملهاي شبيه بمعامله ژوليوس قيصر روم تخت و تاج ايران را بدست آورد.
نادرشاه با وجود سعي در رفع مايه عداوت بين اهل ايران و همسايگان سني آنها در دفع تجاوز ترکان عثماني کوشيد و در طي چند جنگ بلادم فتوحهي ايران را از آنها مسترد کرد و روسيه متجاوز را با تهديد و پيام ازايران راند و در صدد تشکيل بحريه نيز برميآمد که مجال نيافت.کريمخان که با عنوان ساده وکيل الرعايا در شيراز بسلطنت پرداخت صلح جوي بود‚ و با اينهمه بصره را از عثمانيها بجنگ گرفت‚ و با شفقت و نجابتي کم نظير که با عاطفه و محبتي پدرانه توام بود درباري ساده وکم خرج تشکيل داد که ميتوانست سرمشق معدلت و اخلاق براي اخلاف بشمار آيد; وليکن با وفات او‚ دولت زنديه نيز در ميان اختلافها وستيزهاي خون آلود خانوادگي ضعيف شد‚ و آقامحمدخان قاجار بااراده و تصميم و لجاج کم مانندي که داشت‚ مجال يافت سلطنت و قدرت را از لطف عليخان زند آخرين شاهزاده دلاور اين خاندان انتزاع کند‚ ودولت قاجاريه را بر روي ويرانه هاي خاندان زند بنا نهد.
دولت قاجاريه‚ از همان بدو ولادت با انقلاب کبير فرانسه و توسعه شرکت هند شرقي مصادف گرديد و جايگاهي براي اعمال رقابتهاي سياسي و بازرگاني بين انگليس و فرانسه و سپس انگليس و روس شد;
چنانکه دربار فتحعلي شاه قاجار ميدان تحريکات و رقابتهاي بين ناپلئون و انگليس بود‚ و دربار محمدشاه قاجار عرصه اختلافات و رقابت بين روس و انگليس بود و از جمله در زمان فتحعليشاه جنگهاي ايران وروس و در زمان محمدشاه جنگهاي هرات است و تنها حاصلي که اين جنگها بار آوردند آن بود که قواي ايران را تحليل بردند و ضعف و فقرمادي و معنوي ايران را افزودند و آشکار کردند. در حالي که درطمع کاري و بيخبري رجال و وزارت دولت خزانه مملکت را تهي کرده بود‚ مقدمات اشتباه عمومي و پيدايش اعطاء تجددطلبي و ترقي خواهي را در ايران سبب گشت و ناصرالدين شاه خود قرباني همين حس اشتباه عمومي شد‚ و پسرش مظفرالدين شاه قاجار در آخرين روزهاي عمرخويش فرمان تاسيس مجلس شوراي ملي را صادر نمود‚ و بدينگونه‚ انتباه عمومي که منجر به انقلاب مشروطيت شده بود‚ تا حدي بثمر رسيد و هر چند جانشين او محمدعلي شاه قاجار بمخالفت مشروطيت برخاست و مجلس را بتوپ بسته دوره استبداد صغير را پيش آورد‚ اما انقلاب آذربايجان و قيام مجاهدين بختياري و مجاهدين گيلان و مازندران به رهبري سپهدار تنکابني با فتح تهران و خلع محمدعليشاه مشروطيت را اعاده نمود و احمدشاه قاجار‚ آخرين پادشاه اين سلسله را در تحت مراقبت و ارشاد مجلس بتخت نشانيد. سلطنت احمدشاه که با طغيان هاي سالارالدوله و تحريکات محمدعليشاه مواجه شد‚ ضعف خزانه را‚ که ازاسرافهاي بيجا و قروض خارجي کارش به افلاس کشيده بود‚ اقدامات محلي از قبيل اقدام شوشتر و غيره نتوانست چاره کند و امنيت راهها نيز با وجود تحريکات بيگانگان از عهده صاحب منصبان و مستشاران سوئدي برنيامد و با آنکه در جنگ بين الملل اول ايران اعلام بيطرفي کرد‚ ليک ميدان تجاوز و تعارض روس و عثماني واقع گشت. حرکت قواي روس به جانب تهران منتهي بقضيه مهاجرت شد‚ که در مغرب ايران کشمکش بين عثماني و روسيه را رنگي خاص داد. تزلزل وبي ثباتي و ناامني در تهران منجر به تشکيل مجامعي از قبيل کميته مجازات و در فارس و کرمان بهانه تشکيل نيروي انگليسي بنام پليس جنوب گشت‚ و مزيد توقع و تجاوز روس و انگليس قرار داد 1916 م . علي الخصوص با غيبت و فترت مجلس مشکلات بسيار به بار آورد‚ و حتي در پايان جنگ بين الملل اول قراردادي با انگليسها منعقد شد 1919 م . که تقريبا اختيار ماليه و نظام و طرق ايران را به انگليسها وامي گذاشت و اين امر باضافه ظهور انقلاب کبير روسيه و رفتن قواي روس از ايران‚ در آذربايجان منتهي به اعتراض خياباني و در گيلان منجر به قيام کوچکخان جنگلي گشت و اين احوال تا کودتاي سوم حوت 1299 ه .ش. سوم اسفند دوام داشت. پس از کودتا رضا شاه سردار سپه به رياست وزراء و فرماندهي کل قوا رسيد‚ و با مزيد قدرت او دولت قاجاريه روي به افول آورد و با خلع احمدشاه از طرف مجلس‚ سلطنت قاجاريه انقراض يافت‚ و سردار سپه بنام رضاشاه زمام مملکت را دردست گرفت .

بن مایه این نوشتار :

گنجینه اوستا : استاد هاشم رضی

فرهنگ واژه ها : استاد علی اکبر دهخدا

بندهش : فرنبغ دادگی , استاد مهرداد بهار

یشت ها : گزارش استاد ابراهیم پورداوود , کتابخانه طهوری

فرهنگ زبان پهلوی : استاد دکتر بهرام فره وشی , انتشارات دانشگاه تهران

دانشنامه مزدیسنا , واژه نامه توضیحی آئین زرتشت , دکتر جهانگیر اوشیدری

پژوهش و گردآوری از ارشام پارسی , برداشت این نوشتار با ذکر نام و آدرس پایگاه آزاد است

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

تقدس سرزمین کهن ایران

تقدس سرزمین کهن ایران به روایت اسناد تاریخی و سخن بزرگان

پژوهشی از ارشام پارسی

نخستین و بهترین سرزمینی که من اهورامزدا  ( خداوند ) بیافریدم ایران ویچ ( ایران ) است آنجایی که رود نیک دایتی روان است . . .

( نسکهای باستانی ایران زمین فرگرد اول - وندیداد 20 - 30  )

 

ای اسپنتمان زرتشت - این شهرهای ایران را که من اورمزد آفریدم  . . .

( نسکهای باستانی ایران زمین - زند وهومن یسن فقره 9 صفحه 40 )

 

فرمان دادم بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک سپارند تا اجزای بدنم خاک ایران را تشکیل دهد

( کورش بزرگ )

 

فروهرهای مردان پاکدین سرزمینهای ایران را می ستاییم . فروهر های زنان پاکدین سرزمینهای ایران را می ستاییم .

بند 143 از تیر یشت 

 

فرهمند را می ستاییم که تند به سوی دریای فراخ کرت تازید . مانند آن تیر در هوا پران که آرش تیرانداز بهترین تیرانداز آریایی از کوه ائیر یوخشوت به سوی کوه خوانونت انداخت .

بند 6 از آبان یشت 

 

اگر ای اسپنتمان زرتشت مردم در سرزمینهای آریایی از برای "تشتر رایومند فرهمند" را ستایش کنند همان ستایش و نیایشی که شایسته اوست هر آیینه لشگر دشمن به این سرزمینها داخل نتواند شد و نه سیل و نه جرب و نه کبست ( زهر ) و نه گردونهای لشگر دشمن و نه بیرقهای آنان نتواند که در ایرانشهر بر افراشته شود

بند 56 از آبان یشت 

 

فروهر کیومرث پاک را می ستاییم . نخستین کسی که به گفتار و آموزش اهورامزدا گوش فرا داد . از او خانواده سرزمینهای آریایی ایران و نژاد آریا بوجود آمد . رحمت و فروهر زرتشت اسپنتمان مقدس را اینک می ستاییم .

بند 87 از فروردین یشت 

 

نخست زرتشت نامدار در ائیران وئیچ ( ایران زمین ) چهار بار یتا اهو را خواند ( زرتشت نخستین بار نماز مشهور یتااهو را در ایران زمین سرود )

یسنای 9 بند 14 

 

انجمنی کرد اهورامزدا با ایزدان مینوی ائیران وئیچ ( ایران ) . انجمنی کرد جمشید دارنده رمه خوب با بهترین مردمان در ائیران وئیچ  ایران 

بند 20 -31

 

بدانید که گروه بیشماری چون موی بر یال اسب به دههای ایران که من اورمزد آفریدم بمانند 

زند وهومن فقره 6 صفحه 54 

 

این دههای ایران را که من اورمزد آفریدم باز به پیرایند

زند وهومند فقره 17 صفحه 60 

 

خداوند این کشور ( ایران ) را از گزند دشمن - دروغ و خشکسالی محفوظ دارد

( داریوش بزرگ )

 

هنر نزد ایرانیان است و بس                       ندادند شیر ژیان را به کس

 همه یکدل انند و یزدان شناس                به نیکی ندارند از بد هراس

( فردوسی بزرگ )

 

همه عالم تن است و ایران دل               نیست گوینده زین قیاس خجل

چونکه ایران - دل زمین باشد                  دل ز تن - به بود یقین

 ( حکیم نظامی گنجوی - هفت پیکر )

 

هر آنچه آفریدست بر آدمی               ز پاکی و خوبی و از مردمی

در ایران است یکسر پدید                 چو ایران جهان آفرید نیافرید

 ( ایرانشاه ابی الخیر - بهمن نامه )

 

مگذارید این وطن ز دست برون شود                                 وین نژاد قدیم پست شود

که این وطن مهد علم و عرفان است                       جای رادان و پاک مردان است

دور ساز این اراذل و اوغاد                                برکن از ملک بیخ جور و فساد

 ( شادروان ملک الشعرای بهار  )

 

تو همايون مهد زرتشتي و فرزندان تو                           پور ايرانند و پاك آئين نژاد آريان
اختلاف لهجه مليت نزايد بهر كس                                    ملتي با يك زبان كمتر به ياد آرد زمان
گر بدين منطق ترا گفتند ايراني نه ايي                                      صبح را خواندند شام و آسمان را ريسمان

( استاد شهريار )

 

نیاکان ما تاجداران دهر                           که از دادشان آفرین بود بهر

نجستند جز داد و بایستگی                         بزرگی و کردی و شایستگی

(حکیم فرزانه ابوالقاسم فردوسی طوسی )

 

سرنوشت ایرانیان چنان بود که در نزد یونانیان نامورترین ملتهای بیگانه محسوب میشدند .

( استرابون جغرافی دان نامدار )  

Iran great Civilization history culture-Kurdistan-Azerbaijan-Balochistan-Armenia-Georgia-Turkmenistan-Uzbekistan-Tajikistan- persian gulf آرزويي است در راه ايران جان دادن

ایرانشهر ٫ ایئراینه وئیجه ٫ آریانا یا ایران نام سرزمینی است که بیش از 7000 سال است که پابرجاست و دارای فرهنگ و تمدن شهرنشینی می باشد . ملت ایران از آغاز تا کنون با فراز و نشیبهای گوناگونی مواجه شده اند . بارها مورد یورش بیگانگان قرار گرفتند و خانه و کاشانه شان به خاک و خون کشیده شد . ولی شگفت آنکه هیچ یک از تجاوزات مایه سرنگونی هویت و تمدن ایران و ایرانی نگردید . یورش تورانیان ٫ سکاها ٫ اسکندر گجستک ٫ رومیان ٫ تازیان بربر ٫ چنگیز ٫ تیمور ٫ ترکان عثمانی ٫صدام حسین ملعون و . . . دهها یورش وحشیانه دیگر تنها بخشی از این وقایع ناگوار تاریخ ایران است . ولی هیچ یک از این نبردها ( که ایران نقش دفاعی را ایفا میکرده است ) باعث سقوط هویت و فرهنگ و تمدن ایرانی نشد . امری که در مصر به راحتی صورت گرفت و هزاران سال تمدن مصری به یکباره فرو ریخت و مبدل به یک کشوری کاملا عربی شد . به خاطر دارم سالها پیش یک ایرانی با یک اندیشمند مصری گفتگویی داشت و از وی پرسید چگونه شد که کشور سترگ و کهن شما به یکباره تغییر فرهنگ و هویتی داد و تبدیل به یک کشور عرب شد و همه گذشته خود را فراموش کرد ؟ پاسخی که وی داد بسیار قابل اندیشیدن است . وی گفت زیرا ما مصریان شخصی مانند فردوسی ایرانی نداشتیم که تمام زندگی اش را صرف زنده کردن و مانع از جایگزین شدن تمدنی بیگانه به جای فرهنگ و تمدن کشورش شود کند . آری در هر دوره ٫ شخصیتی بزرگ در ایران ظهور میکند و حرکتی جاودانه از خویش برای سربلندی ایران انجام میدهد . امروز دنیا و کشورهای استعمارگر راهی به جز به رسمیت شناختن ایران به عنوان ابرقدرت خاورمیانه و مهد تمدن گیتی ندارند ؟ برخی دلایل این امر به روشنی قابل بررسی است .  ملت و سرزمینی که زبان زد دنیا هستند :

Holy_Place_in_Iran_Cyrus_great_tomb آرامگاه مقدس کوروش بزرگ در پاسارگاد ایران

تقدس سرزمین کهن و باستانی ایران زمین

مهد حقوق بشر و احترام به باورهای ملتهای دیگر . کوروش بزرگ نخستین پیام آور و صادر کننده منشور حقوق بشر جهان از ایران است . شخصی که ملتهای مغلوب به او لقب ناجی و فرستاده خداوند داده بودند . شخصی که پس از وارد شدن به شهرهای دنیا برای آبادانی و سربلندی آن جا کوشش می نمود . شخصی که در تورات به نام فرزند خدا نامش ذکر شده است . از کورش فرزند صالح خداوند نیز در قرآن به نام ذوالقرنین یاد شده است . پادشاه دادگستری که جهان را آزادی بخشید .

معماری کهن ایرانی که بیش از پنج هزار ساله پیشینه دارد . از معبد 3500 ساله زیگورات خوزستان تا نمایشگاه و کاخ هنر آسیا یعنی شهر پارسه ( تخت جمشید ) به قدمت 2500 سال  تا معبد 3000 ساله آذرگشنسب آذربایجان و معبد 2100 ساله  آناهیتا کرمانشاه وآثار برجسته بیستون 2500 ساله و ارگ 2000 ساله بم و کاخ تیسفون مدائن یا طاق کسری در عراق امروزی که همان سرزمین "عراق عجم ایرانیان" است و شاهنشاهان ساسانی آنجا را پایتخت حکومت ایران کرده بود ند و پس از اسلام به اشغال اعراب در آمد و از ایران جدا گشت و . . .

مهد ادب و فرهنگ و هنر جهان . ایران از دید ادبیات و سخن پروری یکی از برترین های گیتی است . بزرگان و اندیشمندان ایرانی با سروده های ادبی و هم وزن سخنان خود را دلنشین و جاودانه به گوش جهانیان رسانده اند . رباعیات خیام فیلسوف امروزه به تمامی زبانهای جهان ترجمه شده و در برخی دانشگاهاهی آمریکا و ایتالیا و . . . تدریس می شود . کتاب هزار و صد ساله شاهنامه فردوسی اش یکی از سه اثر برجسته ادبی دنیا می شود  . جلال الدین محمد مولانای بلخی اش پدر عرفان جهان نام میگیرد و حافظ و سعدی و رودکی و نظامی و باباطاهر اش از برجسته ترین های ادبستان گیتی . ایران سرزمین فرهنگ انسان دوستی و کردار نیک گفتار نیک و پندار نیک جهان است . پایه گذار فرمانی ورجاوند در تاریخ بشریت که همه ادیان پس از این سه فرمان زرتشت با تاثیر گرفتن از دانش وی دینهای گوناگون را کامل نمودند

فردوسی بزرگ :

بخور آنچه داری و اندوه مخور                         که گیتی سپنج است و ما برگذر

میازار کس را از بهر درم                               مکن تا توانی به کس ستم

ز چیز کسان دور کنید دست                              بی آزار باشید و یزدان پرست

مجویید آزار همسایگان                              بویژه بزرگان و پرمایه گان

به پاکی گرائید و نیکی کنید                                 دل و پشت خواهندگان را مشکنید

سرزمین احترام به ادیان و باروها و آئین های گوناگون جهان که کمتر کشوری در طول تاریخ به چنین مقامی رسیده است . از میترائیزم آئینی که روزگاری اروپا را تسخیر کرد تا زرتشت که نخستین یکتاپرستی جهان نام داده شده است و زادگاه مانویان و مزدکیان . زیستگاه ارمنیان و یهودیان و زرتشتیان و مسلمانان و بهاییان و شیعه و سنی که همگی هزاران سال است که در کنار یکدیگر زیسته اند .  

صنایع دستی برجسته و ارزشمند ایران . از فرش های نمونه ایرانی تا پوششهای سنتی شهرهای مختلف ایران . 

مهد موسیقی عرفانی - روح انگیز و ارزشمند جهان با شش هزار ساله پیشینه . از سنگ نگاره های نخستین ارکستر موسیقی جهان در چغامیش خوزستان تا نوای دلنشین باربد و نکیسا در دوره ساسانیان . مهد زیباترین سازهای عرفانی و برتر گیتی : تار ٫ سه تار ٫ تنبور ٫ باربط ٫ دوتار ٫ سنتور ٫ نی ٫ کمانچه ٫ رباب ٫ قیچک و . . .

آب و خاکی اهورایی و دلنشین و چهار فصل همزمان - از چشمه های آب فراوان تا دریاها و دریاچه هایش

سیاوش منم نه از پریزادگان                      از ایرانم از شهر آزادگان

 که ایران بهشت است یا بوستان                   همی بوی مشک آید از بوستان

منابع گسترده طبیعی و خدادای ایران زمین . نفت و گاز خوزستان ٫ طلای کردستان ٫ اورانیوم جنوب شرقی ایران ٫ زغال سنگ ٫ مس و . . . 

موقعیت سوق الجیشی و حساس در جهان . ایران به عنوان یکی از تاثیر گذار ترین کشورهای جهان به حساب می آید . زيرا قطب خاورمیانه که مهم ترین صادرکننده انرژی جهان می باشد قرار دارد . تسلط بر تمامی کشورهای منطقه و مرکزیت خاورمیانه از این نشانه هاست . در حدود دو سوم نفت دنیا از منطقه خلیج فارس ایران به دنیا صادر می شود و تنگه هرمز ایران شاهراه تمام این راههاست . موقعيت ژئوپولتيك ايران بزرگترين خطر براي كشورهاي استعمارگر دنيا است و به همين جهت است كه انگلستان اين اهريمن پير حدود 200 سال است كه به صورت مداوم ( آشكار و غير آشكار ) در منطقه خاورميانه حضور دارد و هزينه هاي بسياري براي چپاول سرمايه هاي اين منطقه كه بايستي زير كنترل ايران باشد ميكند .

دارای ملتی  دانش پژوه و اهل خرد و علم  . سرزمین زرتشت و بوذرجمهر و جاماسب و بوعلی سینا و ذکریای رازی و ابوریحان بیرونی و فارابی  و . . .

ز دانش روان را توانگر کنید                           خرد را همان بر سر افسر کنید

چنین دان که هر کس که دارد خرد                بدانش روان را همی پرورد

ز نادان بنالد دل سنگ و کوه                  از ایرا ندارد بر کس شکوه 

ملتی وطن دوست و بیگانه ستیز که در همه مراحل تاریخ از زیر سلطه  استعمار شانه خالی کرده است . سرزمین آرش کمانگیر عاشق ایران و آریوبرزن دلاور و سورنای مبارز و بابک خرم دین وطن پرست و رستم دستان سیستان و کاوه آهنگر ظلم ستیز و یعقوب لیث وطن دوست و مرداویچ ضد تازی مازیار ایران دوست و . . . ملتی که هشت سال برای دفاع از کشور و وطن و دین راهی نبرد با اهریمن تازی صدام شدند و بیش از یک میلیون کشته دادند تا وجبی از خاک ایران مورد تجاوز بیگانه قرار نگیرد .

دریغ است که ایران ویران شود                کنام شیران و پلنگان شود

 همه جای جنگی سواران بدی               نشستن گه شهریاران بدی

 چو ایران نباشد تن من مباد                 بر این بوم و بر زنده یک تن مباد

ز بهر بر و بوم و پیوند خویش                زن و کودک وخرد و فرزند خویش

 همه سر به تن کشتن دهیم             از آن به که کشور به دشمن دهیم

کنت دوگوبینو که سالهای بسیاری در ایران مشغول پژوهش بود و کتابهای مشهوری درباره تاریخ و تمدن ایرات نوشته است - درباره عشق به میهن در نزد ایرانیان چنین میگوید : به عقیده من ایرانیان از نوعی میهن پرستی جاودانه برخوردارند . یکدیگر را دوست میدارند و مهر و محبت در نزد آنان اهمیت بسیاری دارد . آنان کشور را در وجود خودشان میدانند و اگر کشورشان نباشد گویی پیکر خودشان نابود شده است . آنان هر حکومتی را در خود دیده اند ولی هیچ تغییری در فرهنگ و تمدن آنان مشاهده نشده است . ایرانیان شاهد بزرگترین تجاوزات تاریخ بوده اند ولی با شگفتی تمام ملیت خود را خفظ کرده اند .

تاریخی به گستردگی جهان . از آثار شش هزار سال پیش در مسجد سلیمان - تا شهر پنج هزار ساله سوخته سیستان - تا سنگ نگاره های باستانی چهار هزار ساله کردستان و . . .

کجا شد فریدون و هوشنگ شاه ؟                        که بودند با گنج و تخت و کلاه

برفتند و ما را سپردند جای                            جهان را چنین است آئین و رای

مهد یکتا پرستی و خدا باوری جهان . بارها سازمان جهانی یونسکو زرتشت را نخستین پیام آور یکتاپرستی و خرد و شعور جهان معرفی کرده است و حتی سال 2003 به نام این ابر مرد جهان معرفی شد .

به نام خداوند جان و خرد                                        کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای                                       خداوند روزی ده و رهنمای

خداوند کیهان و گردون و سپهر                                 فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برتر است                              نگارنده بر شده گوهر است

ز چیز کسان دور کنید دست                                 بی آزار باشید و یزدان پرست

مهد هم زیستی اقوام متعدد : ایرانیان بر خلاف دهها کشور جهان یک زبان و یک قوم نیستند . اقوام ایرانی با اینکه همگی آریایی و ایرانی هستند ولی هرکدام از یک تیره و قومیت تشکیل شده اند و به شکلی بسیار زیبا هر کدام  دارای موسیقی - صنایع دستی گوناگونی و زبان محلی آداب و رسوم جدا هستند که  همگی در یک واژه به یکدیگر وصل می شوند و آنهم چیزی نیست به جز ریشه و تمدن و فرهنگ ایران زمین که پیوند دهنده و رمز اتحاد همگی این اقوام کهن ایرانی است . زبان پارسی را همگی سخن میگویند و بر زبان محلی خودشان نیز در کنار زبان متحد کننده ملی پارسی احترام بسیار میگذارند . 

سرزمين زنده کننده دین اسلام که روح و بزرگی و زیبایی و ظرافت به آن بخشید و خود مهد هنر اسلامی جهان شد . در حالی که خود اعراب هیچ اثری از هنر اسلامی در کشورشان دیده نمی شود و به جز جنگ و خونریزی سخنی برای گفتن در جهان نداشتند . برای نمونه اصفهان به عنوان پایگاه هنر و فرهنگ اسلامی جهان در سال 2006 انتخاب شده بود . ایران تنها کشوری بودن که نه تنها مانند مصر عربیزه نشده بلکه کاملا در اسلام نفوذ کرد و آن دین را با هنر و فرهنگ و تمدن هزاران ساله خود رنگ و جلای دیگر داد .  

و دهها نعمت دیگر که این سرزمین دارد و جهان ( کشورهای استعمارگر ) در آرزوی رسیدن به آن می باشد . به راستی ایران را بایستی با جان و خون حفظ کرد زیرا در نبود آن گیتی معنی واقعی انسانیت و هنر پروری و فرهنگ و تمدن را از دست می دهد . گویی اینکه این مزیتهای شگفت انگیز ایران موجب خشم بیگانگان است و در تلاش هستند چیزی از این تمدن ارزشمند در جهان گفته نشود ولی ایران را روزی سرافرازتر از همیشه در جهان خواهیم دید که بتوانیم با صدایی بلند فریاد بزنیم آری ما همان نوادگان کوروش بزرگ هستیم . پیام آور حقوق بشر و صلح و آزادی انسان ها . در این بخش آنچه بزرگان جهان پیرامون این سرزمین و این ملت کهن گفته اند را به صورت مختصر می نویسیم :

Iran Chicago University 7000Years Civilization  تندیس سنگی هخامنشیان ایران در دانشگاه شیکاگو آمریکا

بزرگان جهان درباره ایران زمین چه میگویند ؟

گایگر ایران شناس آلمانی

در نظر محققین سرچشمه برخی از بهترین مایه های مدنیت کنونس غرب از تعلیمات و تمدن ایران سرچشمه گرفته است و زرتشت کهن ترین آموزگار و مبلغ نظریات دستورهایی است که امروزه در جهان غرب موجب رفاه مادی و معنوی و آزادی بشریت گردیده است .

Giger , wilhem ostiranische kulture im altertum Erlangen

 

گزنوفون مورخ بزرگ و باستانی یونان

ایرانیان بر خلاف کشورهای دیگر که مجرمین و گناه کاران را مجازاتهای سنگین میکردند در مرحله نخست تمام کوشش خود را جهت گسترش تربیت و فرهنگ مینمودند تا نیازی به مجازات و پیدایش مجرمین نباشد . برای دوری از رذائل اخلاقی تلاش میکردند . کودکان را در سنین پایین در محله ای به نام "الوترا" آموزش میدهند . مکتب - تیراندازی - اسب دوانی - قضاوت و عدالت از مهم ترین آموزشهای ایرانیان است . حتی کودکان را در سنین پایین آموزش غذا خوردن نیز میدهند . قناعت در زندگی - پرت نکردن آب دهان در کوچه و بازار - پاک نکردن بینی با پوشش خود  در جامعه و . . . همگی از نشان های خاص مردم ایران است . کوروپدیا - گزنوفون یونانی - برگ 8

Cyropaedia of Xenophon; The Life of Cyrus The Great

By: Xenophon (c. 430 - 355 BCE)

 

پرفسور رپ ایران شناس آلمانی

گذشته از اینکه ایرانیان طبع بلند و نظریات عالی دارند و پیوسته مایل به ترقی و پیشرفت هستند برای رسیدن به این هدف کوشش بسیار نیز میکنند . این دو خصلت یعنی افکار پاک و بلند و اجرای بی کم و کاست آن یعنی آنکه هر دو مکمل یکدیگر هستند . این دو عامل برای ترقی و سربلندی هر ملتی کافی است و این را در آئین زرتشت در جامعه ایران باستان به راحتی می توان یافت . نمونه آن اندیشه نیک است که سرلوحه تمام زندگی ایرانیان بوده است . یعنی اگر اندیشه ای نیک نباشد پس کردار و گفتار هم نیک نخواهد شد و کردار و گفتار نیک در صورت نبود اندیشه نیک فاقد ارزش است . پس اندیشه نیک در بالای نماد ملی ایرانیان ( فَرََوَهَر - َفَره َوشی ) واقع است و کردار نیک و گفتار نیک در زیر اندیشه نیک واقع شده است . ( بر بالای دستان فروهر ) . اخلاق نیکو و تزکیه روح و فواید آن در عالم معنوی از یک طرف - نتایج آن در امور اجتماع و پیشرفت به سوی مراحل فراتر تمدن از طرف دیگر جامعه و ملتی را به سوی سعادت و سربلندی سوق می دهد . این سعادت و تعلیمات نیک و انسان دوستانه در ایران مدیون آئین فرهمندی دین بهی زرتشتی است . نفوذ فوق العاده روحانیت و اشخاص دینی در تمدن های کهن بشری و اثرات سو آن بارها دیده شده است ولی این امر در دین زرتشتی دگرگون شده است . هرچه با تمدن جهان باستان بیشتر آشنا می شویم بر اهمیت و برتری فرهنگی ایرانیان آگاه تر می شویم . تعلیم زرتشت ایرانیان را به احترام به طبیعت و آفرینش آموزش داده و این امروزه در خون و وجود این ملت است . این به راستی در جهان امروز بسیار ارزشمند و قابل ستایش است .

Rapp adof Die relegion und Sitte der perser und ubrigen Iranier Nach den Griechischen und Romischen Quellen ZDMG 19:1-89-20:49-204

 

سرپکسی سایکس ایران شناس انگلیسی

صفات اخلاقی ملت ایرانیان باستانی به طوریکه در اسناد تاریخی آمده است نیک خویی - مردانگی - پشت کار - راستگویی و درستی بوده است که دیگر صفات اخلاقی زاده اینهاست . ایرانیان بر مهمان نوازی و خون گرمی و دست دلبازی در گیتی زبان زد هستند و در گذشته از وام گرفتن از دیگران به شدت خودداری میکرده اند . ایرانیان بر پذیرش مسئولیت های زندگی و بنیاد خانواده اهمیت بسیاری قائل هستند و از اروپاییان امروزی که از زیر این مسئولیت شانه خالی میکنند بسیار بالاتر می باشند . در کتب ما اروپائیان آمده شده است که یونان مهد تمدن و صنایع و فرهنگ اروپا است ولی با تحقیق و پژوهش در مشرق زمین به روشنی دیده می شود که یونان خود نیز تحت تاثیر فرهنگ و تمدن ایرانیان - مصریان و کریت ولیدیه بوده است .

ُSykes Sir P.M A Histiry of iran ( persia ) 2 nd ed London 1927 vol 1

 

دارمستتر ایران شناس فرانسوی

اسکندر در نظر داشت شرق و غرب یعنی عالم متمدن جهان آن روزگار را با هم یکی کند و دولتی سترگ و یونانی بر آن حکمفرا نماید ولی در این امر موفق نشد . اسکندر (گجستک) برای رسیدن به این هدف یونان را با فرهنگی ایرانی گسترش داد ولی نتوانست ایران را با فرهنگ یونانی بیامیزد . مردم به جز نام اسکندر ملعون در نظرهایشان چیزی از آن هجوم تاریخی به یاد نمی آورند .

Darmesteter james Etudes Iraniennes Paris

 

رنه گروسه مولف کتاب تاریخ صنایع شرق نزدیک

ایرانیان در صحنه تاریخ در نظر افراد پژوهنده و تاریخ شناس جهان بدون هیچ تردیدی ملتی شریف و از نژادی کهن هستند که حس شرافت و روح جوانمردی آنها در مقابل روح متوحش آشوریان و بابلیان مایه آرامش گیتی است . از ابتدایی که ایرانیان ظهور کردند اکنون ما احساس میکنیم که از نژاد خود ما اروپاییان هستند . بی دلیل نیست که یونانیان باستان ایرانیان را هماوردان قابل و ملتی برتر از دیگر ملتها دانسته اند . ایرانیان اثبات کردند که برای جایگاه نژاد آریایی در مشرق زمین نمایندگان قابلی هستند . به عبارتی میتوان گفت که ایرانیان و رومیان توانستند امپراتوری بزرگ و بدون کشتارهای وحشیانه در جهان پایه ریزی کنند امری که یونانیان نتوانستند به ان دست بیابند . این مسئله را نمی توان امری کوچک و بی اهمیت تلقی داد زیرا آزادی دین و باور و آئین و قومیت ها در امپراتوری هخامنشی زبان زد خاورشناسان بزرگ دنیاست . ملتی ایران که متشکل از مادها و پارسها و پارتها مکی مباشد یکی از درخشان ترین حکومتهای مدنی گیتی را به یادگار گذاشته اند ( که شاید خود آنان از آن بی اطلاع باشند ).

Grousset , Rene the Civilizations of the East the near and middle East New york & London

 

 استاد میه فرانسوی

آزدای خیال و اندیشه - غیرت دینی - هوش بالا - ذوق ویژه برای رسیدن به چیزهای بالاتر و جدیدتر و جوانمردی از خصوصیات بارز ایرانیان در جهان است . امری که در متون باستانی و حتی گاتهای زرتشت به خوبی مشاهده می شود .

 

 پرفسور اسمیت

ایرانیان بی گمان نخستین آموزگاران جهان بوده اند و آنچه مردمان دیگر دارند از ملت ایران آموخته اند

( ایران در پس پرده تاریخ , ص 13 )

 

استاد ویتنی آمریکایی

ایران از زمان کوروش بزرگ به بعد تا نبرد ماراتن بسیار متمدن و توانا بوده است و اقوامش بزرگترین ملت گیتی بوده است . هنوز روم طفل یا اروپای جدید پا به عرصه وجود نگذاشته بودند و یونانیان نیز ملت متمدن نبودند ولی ایرانیان دارای تمدن و فرهنگی والا و انسان پرور بودند . با اینکه ملت اش از چندین تیره و قومیت تشکیل شده است ولی در امور کشوری همگی با یکدیگر متحد می شوند . ایران را میتوان یکی از بنیان گذار ادیان جهان نامید . بسیاری از دینهای امروزی ریشه در ایران بزرگ ان روزگار و اندیشه خداپرستی ایرانیان داشته است . جدایی از اسناد دینهای گوناگون در ایران زمین همان سه واژه زرتشت ( کردار و گفتار و پندار نیک ) به راستی اساس تمام مذاهب بعدی دنیا است که پس از زرتشت ظهور کردند . یعنی همگی همان راه زرتشت را خواستند ادامه دهند . اساس زندگی ایرانیان باستان بر اندیشه نیک استوار شده است که گفتار و کردار نیک پس از رعایت اندیشه نیک به خودی خود عملی می شود .

Whitney L.H Life and Teachings of Zoroaster the great iran

 

دكتر ج-ه. ايليف ، خاورشناس انگليسي

"با در نظر گرفتن سهم عظيمي كه نژاد آريايي (ايراني) در تاريخ تمدن جهاني دارد ، جاي تعجب است كه مردم مغرب زمين يعني اخلاف اين نژاد از اصل و بنياد و اهميت اين تيره و فرهنگ سرزمين هايي كه در گذشته مهد و گهواره گذشتگان ما بودند تا اين حد بي اطلاع باشيم .غربي ها تمدن هاي رومي ، يوناني و يهودي را كم و بيش با شير مادر مكيده و آنرا را جذب كرده اند در حاليكه براي اكثر اين مردمان ، صحنه هاي وسيع تاريخ ايران كه گذشتگان و اجدادشان از آن سامان برخاسته و پرورش يافته اند چون ماه آسماني دور و خارج از دسترس است. براي مغرب زمين ها تاريخ اوليه نژاد آريايي محدود بمواردي است كه تاريخ يونان يا بني اسرائیل برخوردار است. يك قسمت از اين بي اطلاعي به دليل از بين رفتن اسناد و مدارك تاريخي و كتابخانه هاي ايران است. از اين رو به ناچار منابع ما همه جانبداري از يونان دارد . (ميراث  ايران - امليف)

 

رضا توفیق نژاد فیلسوف ترک

در وجود متین و محکم ملت ایران قدرت و اراده و مقاومتی غیر قابل انکار نهفته است . این بوده است که در سخترین نبردها و شدید ترین یورشهای بیگانه تاب آورده است . سرزمین اش ویران شده است - ملت اش قتل عام شدند و خراجهای بسیار از آنان گرفته شد و متجاوزان را پس از مدتی به فرهنگ خود در می آورند و با تمامی تجاوزات تاریخ به کشورشان هرگز هویت ملی خود را فراموش نکرده اند . جسارت و ارزش والا نهادن به فرهنگ و تمدنشان مهم ترین عاملهای این جریان است . روح ایرانی از شدت دخالت بیگانگان زخمی و متاثر است . این امر در اعتقادات این ملت نیز مشاهده می شود . معنویت و عرفان اندیشمندان ایرانی بر تمامی بزرگان جهان آشکار است . از خصوصیت های ایرانیان باستان میتوان به صراحت در کردار اشاره نمود . آنان هر تصمیمی را با عقل و درایت و اندیشه و خرد بررسی میکرده اند و سپس تصمیم می گرفتند . از نزد دنیای باستان ایرانیان باستان کمترین خرافه پرستی - خیال پردازی و دروغ افکنی را در جهان داشته اند . ایرانیان بر دنیای دیگر ارزش بسیار قائل می شوند و از دست زدن به کارهای زشت که سرای پسینشان را تیره می کند دوری میکنند . آنها از دید اخترشناسی با نگاهی عالمانه به گیتی نگریسته اند که امروزه مایه شگفتی ماست . آنها برخی مسائل را روبروی یکدیگر قرار داده اند . برای مثال : الوهیت را مقابل انسانیت - شر را مقابل خیر - آخریت را مقابل دنیا و . . .گذاشته اند تا هرگز از راه راست دوری نکنند . اخلاق را میتوان مهم ترین سند افتخار نیک ایرانیان باستان دانست . نیک کردای و نیک پنداری بزرگ ترین سند مباهات فرهنگ و تمدن ایرانیان باستان است که بدون شک آموزه های زرتشت راهگشای آنان بوده است . ملتی هستند که نه تنها بر خلاف صدها ملت دیگر جهان دینشان به عاریت نبوده است بلکه خود مهد ادیان جهان نیز بوده اند . میترائیزم - زرتشتی - مزدکی - مانویت و . . . همگی ادیان و ائین های کهن جهان هستند که ادیان پسین از آن الهام گرفت شده است . ایرانیان به طور کلی برای رسیدن به این آروزها کوشش کرده اند : در زندگانی شان فیض و برکت افزوده شود . در تمامی زندگی با نیروهای شر و اهریمنی مبارزه نموده اند . برای رسیدن به پاکی روح و بدن باید همیشه تدرست و توانا بود .با مردانگی و سخت کوشی باید مقابل همه سختی ها ایستاد و با روحیه فداکاری و از خودگذشتگی سرافرازی کشورشان را رقم بزنند . ( جغرافیای تاریخ ایران تالیف استاد بارتولد ترجمه حمزه سردادور )

 

کلمان هوار خاورشناس بزرگ فرانسوی

ایران و ایرانی پس از گذشت بیش از 25 قرن همچنان استوار و پایدار است . سرزمینی پهناور و دل انگیز دارد . ملتی دلاور و اهل اندیشه و خرد . من نیز مانند کنت دوگوبینو که میگوید ایرانیان با اینکه پس از یورش اعراب دینی جدید آوردند ولی این تنها سطح ملت ایران است و ذات و باطن آنان همچنان به آداب و رسومات ملی و باستانیشان پیوند ناگسستنی دارد باور کامل دارم . آنها برای ایجاد خودمختاری و دوری گزیدن از زیر سلطه اعراب بزرگ و سنی مذهب آئینی جدید به رهبری امام علی ایجاد کردند و آن را مذهب رسمی خود نمودند . تا هم از اعراب اصلی و سلطه آنان خارج شوند و هم از طرف دیگر دین جدید را پذیرفته باشند و القاب کافر و بت پرست و مجوس به آنان داده نشود .

ایران و تمدن ایرانی - استاد کلمان هوار - ترجمه حسن انوشه

 

پرفسور گيريشمن ايرانشناس

بدون ترديد در جهان باستان تنها دو قطب بزرگ وجود داشته است که پايه هاي تمدن بشري و فرهنگ و دانش و خرد امروزي جهان را پايه گذاري کرده اند يکي از آنان امپراتوري يونانيان و اروپاييان بوده و ديگري شاهنشاهي آسيايي ايرانيان که بر آسيا آنروز تسلط داشته اند ايرانيان بارها در حمله اسکندر و مغول و تاتار و عرب نشان داده اند که اين تنها فرهنگ غني شان است که آنان را در زير بار اين حملات وحشيانه له نکرده است و نه تنها فرهنگ متجاوزان بر آنان تاثيري نکرده بلکه ايرانيان آنان را تحت فرهنگ خود قرار داده اند و هيچگاه تجاوز به کشورشان را تحمل نکرده اند همه و همه اينها حاصل قرنها تجربه کشورداري و فرهنگ و خرد آنان است . ( ایران از آغاز تا اسلام - ترجمه محمد معین )

پروفسور كريستي ويلسون آمريكايي

در طرح صنايع ايران راهنماي تمام عالم بوده است... صنعت اساسي ترين و مهمترين فعاليت قوم ايراني بوده و گران بها ترين خدمت آنان به تمدن جهان است (ويلسون - تاريخ صنايع ايران - عبدالله فر يار)

 

میکادو باستان شناس ژاپنی

وی پس از پژوهش در شهرستانهای ایران میگوید : بر خلاف کتب تاریخی ژاپن بر طبق همه شواهد تمدن کهن ژاپن از ایران گرفته شده است . وی پس از اقامتی طولانی در دیلمان گیلان سرانجام سرچشمه تمدنهای چین , هند , ژاپن و تبت را از این شهر کهن دانسته است .

( مجله سپید و سیاه شماره 34 )

 

ابن خلدون جامعه شناس و مورخ عرب

ایرانیان به سبب عظمت کشورشان که کوله بار چندین قرن تسلط بر جهان را در بر داشتند که در نتیجه تمدنی کهن را در خود جای داده بودند و به سبب استمرار شاهنشاهی شان - عظمت علوم عقلی نزدشان بسیار بزرگ و دامنه اش گسترده بود . در زمانی که ایران فتح شد کتابهای بسیاری از کتابخانه ها آنان بدست آمد که حاصل صدها سال تجربه گذشتگان بود . در نتیجه سعد ابی وقاص به عمر ابن خطاب نامه نوشت تا درباره کتابها تصمیم گرفته شود که در اختیار مسلمان قرار گیرد . عمر پاسخ داد که همه کتابها را در آب بریزید و یا آنکه آتش بزنید . زیرا اگر چیزهایی در آنها باشد که برای راهنمایی و هدایت انسانها باشد - ما را الله هدایت کرده است و نیازی به آنان نیست . اگر هم گمراهی باشد که الله ما را از اینها نجات بدهد . پس به دستور عمر همه کتابها نابود گشت و هیچ برای ایرانیان باقی نماند . ( مقدمه تاریخ ابن خلدون )

 

پرفسور  انسی مان انگليسي

"بطور كلي هيچ يك از شعب صنعت و هنر اروپاي قرون وسطي يافت نمي  شود كه نفوذ و تاثير ايرانيان در آن ديده نشود... و هنرهاي مغرب زمين كه اين همه مايه حسوت و افتخار است و هرگز بدون كمك و دستياري ايرانيان ترقي نمي كرد و رونق نمي يافت . (عليرضا حكمت- آموزش و پرورش در ايران باستان)

 

ا - بنو نیست استاد کلژدوفرانس فرانسه

سلسله هخامنشی ایران به دنیای غرب نخستین نمونه دولت منظم و امپراتوری قدرتمند را نشان داد . ایرانیان اصالت فکر و اندیشه خویش را در قالب امپراتوری بزرگ در جهان به نمایش گذاشتند . ( تاریخ و تمدن ایران - برگ  80  )

 

افلاطون

ایرانیان در زمان کوروش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند . از اینرو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسیاری از ملتهای جهان شدند . در زمان وی فرمانروایان به زیر دستان خود آزادی میدادند و آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی میکردند . مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند از این رو در موقع خطر به یاری آنان میشتافتند و در جنگها شرکت میکردند . از این رو شاهنشاه در راس سپاه آنان را همراهی میکرد و به آنان اندرز میداد . آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق مختلف اجتماعی به زیبایی انجام میگرفت . ( کتاب قوانین افلاطون )

 

پروفسور پوپ دانشمند نامدار

بنا به وصيت وی كالبد بی جان او را در ايران به خاك سپردند ، مي نويسد: "...كشاورزي ؛ فلزكاري ، علم نوشتن اعداد ، نجوم و رياضي و مباني ديني و فلسفي از سرزميني كه امروز ايران خوانده مي شود آغاز شد" (پوپ – شاهكاري هنر ايراني)

 

هرودوت مورخ باستانی یونان

ایرانیان دروغ گويي را بدترين عيب مي دانستند. و براي آنكه ناگزیر به انجام اين كار زشت نشوند حتي از وام خواستن نيز خودداري مي كردند، چرا كه ممكن بود وامدار به جهتي ناگزير به دروغگويي شود. آنان از آداب دهان افكندن در آب و در رهگذرها و در نزد ديگران اباء داشتند و آن را امری بسیار نکوهیده می پنداشتند . در آب روان دست و رو نمي شستند و آنرا به ناپاكي نمي آلودند. ايرانيان كهن فرزندان خود را از دوران كودكي به ورزش هايي مانند دويدن، تحمل سرما و گرما،‌بكار بردن سلاح هاي گوناگون، سواري و ارابه راني عادت ميدادند و بزرگترين صفات آنان مردانگي، رشادت ودلاوري بود. از ديگر ويژگيهاي ايرانيان محترم داشتن همسايه بود، به كساني كه در راه نگهداري ميهن و حفظ كشور خدماتي عرضه داشته بودند، پاداش هاي بزرگ مي دادند. از رشوه گيري ،‌ دزدي و تصرف در مال ديگران خودداري مي كردند. از پرخوارگي و شكم پرستي پرهيز داشتند. به هنگام راه رفتن چيزي نمي خوردند. و شكار را به اعتبار جنبه ورزشي آن دوست داشتند. دستورات زرتشت در زندگي ايرانيان آن زمان جنبه عملي پيدا كرده بود و همين مساله مهم سبب برجسته تر شدن ويژگي هاي اخلاقي آنان نسبت به اقوام ديگر مي شد .(تاریخ هرودوت - گردآوری جرج راولین سن )

 

كنت دوگوبينو نویسنده و پژوهشگر تاریخ ایران

سرچشمه همه چيز در ايران است. آنچه در ايران يافت مي شود نمي توانسته در جاي ديگر يا فت شود. پس از آن بوده كه بهبود پيدا كرده و به شكل ديگري در آمده ، گسترش يافته يا كاهش پيدا كرده است" (گوبينو- تاريخ ايران – ترجمه نظم الدوله – ج 2- ص 5)

 

ژ دومزیل استاد کلژدوفرانس فرانسه

آئین زرتشتی ایرانیان اعتقاد به خدای یکتا را در جهان تبلیغ نمود . اهورامزدا همان خدایی است که شاهنشاهان ایران باستان با ستایش از وی یاد کرده اند . اهورامزدا در معنی خدای خرد و یا دانای بزرگ معنی می دهد . اهورامزدای ایرانیان همان خدای آفریننده آسمان و زمین و کهکشناهاست .

تاریخ و تمدن ایران اثر انجمن باستان شناسان فرانسه - برگ 106 

 

پرفسور آندره گدار - معمار فرانسوی

به طور قطع و یقین میتوان گفت که پس از انحطاط و انهدام هنر یونان باستان در سراسر جهان برای شکفتن گلهای هنر و استعداد جایی امن تر از امپراتوری ساسانی و مشرق زمین باقی نمانده بود . از این روی هنر ایرانی عالمگیر شد .

Iran 7000 years Civilization بوسه بر وجب وجب خاكت مي زنم اي ايران

معتبرترین مجله علمی دنیا , ایران را منشاء تمدن بشری دانست

به گزارش خبرگزاری مهر، باستان شناسانی که بر روی منطقه منحنی شکل وسیعی میان روسیه تا ایران و شبه جزیره عربستان کار می کنند مدارک و شواهد جدیدی از شبکه پیچیده شهری در منطقه ایران پیدا کرده اند که ممکن است روزگاری از رونق بالایی در این منظقه از جهان و همزمان در 5 هزار سال پیش برخوردار بوده که بدین ترتیب باید نگرش جدید و متحول شده ای به ظهور تمدن بشری داشت.

 آندرو لاولر مقاله نویس مجله معتبر علمی «ساینس» در شماره اخیر این نشریه به تشریح جزئیات این کشف تاریخی پرداخته که از سوی تیمی از محققان و باستان شناسان از جمله یوسف مجیدزاده باستان شناس ایرانی صورت گرفته است تا در نهایت قطعات پازل معماگونه شکل گیری تمدن بشری شکل واقعی و نهایی خود را پیدا کند.

ساینس در این مقاله آورده است : اگرچه تلاش های جهانی در مراحل ابتدایی هستند اما بسیاری از باستان شناسان می گویند این یافته های جدید درک تاریخی از تمدن بشری را به واسطه ارایه تصویر پیچیده تر در شمار قابل توجهی از مراکز شهری رونق یافته میان بین النهرین و رود ایندوس، تجارت کالاها، درنظرگرفتن فناوری های خاص برای هر منطقه، معماری ها و نظرات دیگر، دوباره نویسی می کند. مقاله نویس ساینس می افزاید: درحالی که بین النهرین هنوز هم به واسطه آغاز تحول شهرنشینی گهواره تمدن بشری محسوب می شود، اما ما می دانیم که مبدا زمانی و تاریخی میان بین النهرین و هند پذیرای شهرها و فرهنگ هایی در بین 3هزار تا 2 هزار سال پیش از میلاد مسیح بوده است. به نوشته ساینس، مدارک و شواهد برای دفاع از این نظریه جدید ماه گذشته و از سوی  دانشمندانی از کشورهای مختلف جهان از جمله ایران، روسیه، ایتالیا، فرانسه و آمریکا در نشست انجمن بین المللی مطالعات تمدن اولیه در فضای بین فرهنگی آسیای میانه  در راون ایتالیا ارایه شد.

به گزارش مهر، باستان شناسان یافته های جدید خود از چندین مرکز شهری با قدمتی مشابه با آنهایی که بین بین النهرین و رودخانه ایندوس در پاکستان و هند مدرن وجود دارند را با یکدیگر بررسی کردند. حیرت آورترین مدارک به دست آمده متعلق به منطقه ای در جنوب ایران در اطراف رودخانه هلیل رود و جنوب شهر مدرن جیروفت به سرپرستی یوسف مجیدزاده بوده است که بقایای شهری بزرگ و مرفه در گذشته را کشف کرده است. این مقاله می افزاید: این شهر باستانی دو کیلومتر مربعی به دوره ای بالغ بر اواسط تا پایان هزاره سوم پیش از میلاد مسیح باز می گردد که به وسیله دژ مستحکم چسبیده به آن حفاظت می شده است. به گفته مجیدزاده، کاوش های صورت گرفته در یکی از اتاق ها در این دژ منجر به کشف حیرت آور پیکره آجری از یک انسان و نقاشی های رسی آویخته به سطح شد که به عقیده مجیدزاده بزرگترین مورد در نوع خود در آن دوره زمانی و تاریخی بوده است. در این منطقه تاریخی گورستان های غارت شده ای کشف شده اند که نشان از ثروت و رفاه در آن دوران دارند. مجیدزاده موفق شد گور بزرگی را در منطقه ای آهکی کشف کند که به نظر می رسد از زمان غارت شدن در آن دوران دست نخورده باقی مانده باشد. پلکانی که به حجره ای شامل 8 منطقه دفنی بوده و چندین تخت خواب و سایر دست سازهای گرانبها نیز از جمله موارد این  کشف تاریخی است که بی تردید انقلابی در نظریه پردازی های شکل گیری و پیدایش تمدن یشری ایجاد خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

گذری بر فلسفه نام ماههای ایران بزرگ

 

فروردین

فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می روند.

 

 اردیبهشت

 اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء:

جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد. صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به بهترین راستی و درستی است.  در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین  به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت((مانند بهشت))هم آمده است.

 

 خرداد

خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می باشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.

 

 تیر

تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه,در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شدهکه یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق می شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می شود و کشتزارها سیراب میگردد. تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد.

 

امرداد

امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ,در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء:

اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال می شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از :

نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.

 

 شهریور

شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه,در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند.

 

 مهر

در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می شود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند استو برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمی ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این ؟آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.

آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم  ((میترس))میستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر خلط شده اند.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.

 

 آبان

در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.در اوستا بارها ((آپ))به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان میدانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد, ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد.

  

آذر

در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایزدان)بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت  میدادند.ایزد آذر نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد.

  

دی

در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند. مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.

 

بهمن

در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: ((وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد.خروس که از مرغکان مقدس به شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار می خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است.بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می شود.و در طب نیز این گیاه معروف است.

   

اسفند

دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن . بنابراین ارمتی به معنی فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در  روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ  می باشد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

پرچم و درفش در ایران باستان

پرچم و درفش در ایران باستان
Drafsh
درفش گرشاسب
درفش یا بیرق از روزگاران پیش تا کنون در زندگانی ملتها و نزد حکومتهای جهان نقش ارزنده، پرشکوه و در خور داشته است. چنانکه در کتابهای دینی و حماسه های ملی هر ملت یادمانی از آن را می توان جست و جو کرد ...

درفش از باستان تا امروز کاربردی نمادین با رنگها و نگاره های گوناگون داشته و هریک از رنگها با چگونگی نژادی، استوره ها، قهرمانیها و جانبازیهای مردم در راه تراداد ها و دستآوردهای فرهنگی و تاریخی خود و از سوی دیگر با زنده و پویا داشتن یادمانها و فداکاریهای نیاکان پیوندی ناگسستنی دارد و چنان است که نشان نیرومندی، استواری، ماندگاری، پیروزگری و حاکمیت به شمار می آید.

ای زرتشت اگر تو خواستار پیروزی بر دیوها، جادوان، پریها، کاویها و کرپانهای بیدادگر و راهزنان دوپا و گمراه کنندگان دوپا و گرگهای چهارپا و به لشکر دشمن، با سنگر فراخ با درفش بزرگ و درفش بر افراشته و درفش گشوده و درفش خونین به دسته گرفته، باشی، پس در همه روزها و شبها این نامها را نامهای خدواوند زمزمه کن.

هرمزدیشت، بند 10 و 11


فروهرهای نیک توانای پاک ورجاوندان را می ستاییم که لشکر بی شمار بیارایند، سلاح به کمر بسته، با درفشهای بر افراشته درخشان، آنانند که پیشتر فرا رسیدند. در هنگامی که خشتاویهای دلیر بر ضد دانوها می جنگیدند.

فروردین دیشت، بند 37
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

بخدا قسم سپندارمذگان و ولنتاین قابل قیاس نیستند.....

سپندارمذگان

در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است.

 فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند.سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن.

 زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند.

 در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است.

 

 

 

 

 

تاریخچه ولنتاین
 

هر سال در ماه فوريه در سراسر جهان، عشاق و دلدادگان به مناسبت روز خاصي موسوم به روز سنت والنتاين، شيريني، گل و هداياي فراواني نثار يكديگر مي كنند. آيا مـي دانيد كه اين قديس كيست و چرا مردم اين روز را گرامي داشته و آن را جشن مي گيرند.والنتاين در لغت به معناي معشوق و محبوب است. اين جشن به تازگي درميان جوانان ايراني هم رواج پيدا كرده است. حتي پدر و مادران هم در اين روز بهانه اي يافته اند تا عشقشان را به يكديگر ابراز كنند. 14 فوريه (‌25 بهمن ماه )‌روز خوبي است تا نگذاريم عشقمان كمرنگ شود و فرصتي است براي زنده كردن عشق هاي قديمي كه شايد گرد و غبار زمان آن را به فراموشي سپرده است. بياييد همگي در اين روز زيبا با دادن هديه به كساني كه واقعا دوستشان داريم زندگي مان را سراسر مهر و عشق سازيم.

تاريخچه روز والنتاين - و الهه قديس اين روز خاص - در پرده اي از ابهام فرو رفته است. تنها همين قدر مي دانيم كه ماه فوريه از گذشته هاي دور، ماه مهرورزي و تحقق عشق بوده است. همچنين مي دانيم كه روز سنت والنتاين بقايايي مشترك از آيين رايج در ميان مسيحيان و روميان باستان است.
به راستي والنتاين چه كسي بود و چه اتفاقاتي برايش افتاده كه روز خاصي را در تاريخ به خود اختصاص داده است؟ امروزه كليساي كاتوليك از سه قديس ياد مي كند كه همگي والنتاين نام دارند و هر سه نفر آنها شهيد عشق و محبت هستند.

يكي از افسانه ها حاكي است والنتاين در قرن سوم ميلادي و در روم باستان زندگي مي كرده، هنگامي كه امپراتور كلاديوس به اين نتيجه مي رسد كه سربازان مجرد قدرتمندتر هستند، ازدواج مردان جوان را غيرقانوني مي كند تا بر تعداد سربازانش بیفزاید. والنتاين اين حكم را بسيار ناعادلانه مي داند از فرمان سرپيچي مي كند و مردان و زنان جوان را در خفا به عقد يكديگر درمي آورد.كلاديـوس که از ايـن عـمل آگاه مي شود، وي را به مرگ محكوم مي كند.

بر اساس این افسانه والنتاين خودش اولين "هديه والنتاين" را براي معشوقش مي فرستد. هنگامي كه والنتاين در زندان بوده، دلداده دختر جواني مي شود كه دختر زندانبان بوده است. پيش از مرگش، نامه اي براي آن دختر نوشته و در پايان چنين امضا مي كند "والنتاين تو" و اين عبارتي است كه امروزه نيز در پايان برخي نامه ها به چشم مي خورد. در تمامي افسانه ها شاهد هستيم كه والنتاين پيكره و در حقيقت نمادي از همدلي، دلسوزي و از همه مهمتر عشق است.

بر اساس يكي ديگر از افسانه ها، همه دختران مجرد شهر عصر همان روز اسامي شان را روي يك تكه كاغذ نوشته و آن را در گلداني مي ريختند. آنگاه هر كدام از پسران مجرد شهر يكي از آن اسامي را از داخل درمي آوردند و با صاحب آن نام آشنا مي شد. اين كار اغلب به ازدواج مي انجاميد.


پاپ اعظم گلاسيوس، نخستين بار در حدود 498 پس از ميلاد، روز 14 فوريه را روز سنت والنتاين قرار داد. بنابراين روش قرعه كشي روميان براي انتخاب همسر ضد مذهب و غيرقانوني اعلام شد. بعدها، انگليسي ها و فرانسوي ها در قرون وسطي بر اين باور شدند كه 14 فوريه آغاز فصل جفت گيري پرندگان است و خود به رشد اين راي منجر شد كه روز والنتاين را بايد جشن گرفته و گرامي بدارند.


در قرن هفدهم در بريتانياي كبير بود كه روز والنتاين را در سر تا سر كشور جشن گرفتند. در اواسط قرن هجدهم، دوستان و دلدادگان از هر طبقه اجتماعي كه بودند در اين روز به يكديگر هداياي كوچك يا نامه هاي عاشقانه مي دادند. در پايان قرن هجدهم با توجه به گسترش صنعت چاپ در جهان كارت هاي چاپي جايگزين دست نوشته ها شدند. در آن زمان كه مردم را از ابراز احساسات فراوان منع مي كردند، كارت هاي از پيش آماده شده بهترين روش براي نشان دادن احساسات و علايق يك فرد به شمار مي رفت. همچنين هزينه بسيار نازل پست بهترين مشوق براي علاقه مندان به اين سنت محبوب به شمار مي رفت. در سال هاي بين 1700 تا 1710 بود كه امريكايي ها نيز به جرگه برگزاركنندگان روز والنتاين پيوستند.


بر اساس گزارشات آماري، ارسال بيش از يك ميليارد كارت والنتاين باعث شده است كه اين روز به عنوان دومين روز در تمام سال باشد كه طي آن بيشترين تعداد كارت تبريك رد و بدل مي شود (تعداد كارت هـاي ارسـال شـده بـراي گرامي داشت كريسمس 6/2 ميلـيارد بـرآورد شـده اسـت). تـقريبا 85 درصد هداياي والنتاين توسط زنان خريداري مي شود. علاوه بر ايالات متحده، در كشورهاي كانادا، مكزيك، انگلستان، فرانسه و استراليا نيز روز والنتاين را جشن مي گيرند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

فروهر

به نام نیکو گر بمیرم رواست                          مرا نام باید که تن مرگ راست

فروهر يکي از قواي باطني انسان است که پيش از بدنيا امدن او وجود داشته و پس از مرگ او دگرباره به عالم بالا از همانجايي که فرود امده صعود کرده و پايدار بماند.نه انکه فقط انسان داراي فروهري است بلکه کليه موجودات اهورامزدا داراي چنين قوه اي ميباشند که از طرف افريدگار براي نگهباني انها بسوي زمين فرستاده شده است.فنا و زوال جهان مادي را در اين قوه جاويداني ايزدي که در باطن مخلوقات مانند موهبت اسماني به وديعه گذاشته شده,راهي نيست.
جرم و خطاي موجودات نيز در طي زندگاني,دامن پاک او را الوده نتواند نمود.به همان پاکي و تقدس ازلي خويش,پس از جدايي روح از بدن بسوي بارگاه قدس پرواز نموده و در ساحت پروردگار به سر برد.
فروهر از خصايص مزديسنا و از ازکان مهم اين دين کهن است. در سراسر ويسپرد و ونديداد و يشتها و خورده اوستا و کليه کتب مذهبي پهلوي و پازند مفصلا از فروهر سخن رفته است.بلندترين يشت اوستا که يشت سيزدهم است,مختص به ان است و موسوم است به فروردين يشت.
يسناهاي26و23 به فروهر اختصاص دارند.در گاتها به کلمه فروهر برخورد نميکنيم و فقط در يکجافروشي(فروهر)ذکر شده.اما فروهر چيست؟
اين کلمه در اوستا فروشي و در فرس هخامنشي فرورتي و در پهلوي فروهر faravahar ميباشد.فروردين که اسم عيد ملي ماست و اسم نخستين ماه سال است از همين کلمه است.مستشرقين را در سر معني فروشي اختلاف است.در سنت مزديسنان اين کلمه را از ريشه اي که شبيه به لغت "ورذ"است(vardh)
که ورذ کلمه اي سانسکريتي است.و انرا در سنت به معني گواراندن و پروريدن گرفته اند.نيريوسنگ دستور معروف سنجان در اواسط قرن يازدهم ميلادي در ترجمه سانسکريت يسنا,فروشي را به کلمه سانسکريت ورذيvrddhi ترجمه کرده است.بنا بر اين فروشي روح يا قوه و يا فرشته ايست که به گواراندن غذا موظف است.در ادبيات متاخر نيز همين معني از فروهر اراده شده است.چنانکه در صد در بندهش امده:"فروهر را کار انست که طعامي و چيزي که خورند نصيب به وي دهند و هر ثقيل و ثقله است بيرون اندازد و جزم کند."دارمستتر به دانشمندان پيشين روي نموده و فروشي را به معني پروريدن و غذا دادن تصور نموده است.بنا به نظر مستشرقيني چون اوپرت ,اشپيگل,گيگر,يوستي,دهارلز,هوگ,تيل و ...... که از دانشمندان متاخرند,معناي سنتي فروشي کاملا مردود است و نبايد به معني سنتي وزني داد.بي شک فروشي مرکب است از فر+ وشي.
کلمه فروشي به کلمه فرشته مربوط نيست.فرشتک پهلوي و فرشته فارسي همان به معني فرستاده ميباشد.در اوستا 5 قوه باطني براي انسان تشخيص داده شده است که اين قوا از حيث رتبه با هم برابر نيستند و برخي بي اغاز و بي انجام هستند و بعضي فناپذيرند.
نخستين قوه را "اهو"که جان معني ميدهد ترجمه کرده اند و قوه حيات و زندگاني و حرارت غريزه که فناپذير است.
دومين "دئنا"است که در پهلوي و فارسي به ان دين گوييم.دين به معناي وجدان و حس روحاني و ايزدي انسان است که اين قوه,فنا ناپذير است و اغاز و انجامي ندارد.اين دين است که در سر پل چينود به صورت دختر زيبا يا زني پتياره و زشت بر انسان ظاهر ميشود.
سومين"بئوذ"استbaodha در پهلوي بوذ و اکنون بوي گويند و ان قوه فهم انساني و دراکه است و موظف است هوش و حافظه و قوه تمييز را اداره کند.با بدن بوجود مي ايد ولي پس از مرگ فنا نميشود و با روان پيوسته به جهان ديگر مي رود.
چهارم "اورون"استurvan که امروزه روان گوييم.اين قوه مسئول اعمال انساني است.چون انتخاب بد و خوب با اوست,ناگزير کردار نيک و زشت از او بازخواست خواهد شد.روان موظف است که هميشه خوب را برگزيند و در جهان اخرت,روان مرد پاک با فروهر پيوسته با هم بسر برند.
پنجم فروشي است.اگر متعلق به مرد نيکوکار باشد. و اگر متعلق به ناپاک انساني باشد,انرا ديو خوانند. در صد در بندهش امده است:"فروهر يک مرد شرير با بوي و روان در جهنم بسر خواهند برد."ديو به منزله فروهر مجرمين است.اين قوه به معني حافظه و نگهبان ميباشد. انسان و کليه مخلوقات اهورامزدا اين قوه را دارند. هر يک از اجسام سماوي و اتش و اب و گياه و جانوران سودمند را فروهر مخصوصي است.حتي خود مزدا اهورا و امشاسپندان و ايزدان را فروهري است که فروهر اهورامزدا بزرگتر و بهتر و زيباتر و پايدار تر و باهوشتر و رساتر و مقدس تر ناميده شده است.
در فصل اول بندهش در فقره 8 امده:"پيش از افرينش عالم مادي ,اهورامزدا عالم فروشي را بيافريد. يعني انچه که بايستي در دنيا ترکيب مادي  گيرد.از انسان و جانور و گياه وغيره.پيش از ان صور معنوي انها موجود بوده است.عالم فروشي در مدت سه هزار سال طول کشيده است.پس از انقضاي اين دوره روحاني از روي صور معنوي,فروشي ها گيتي با انچه در انست ساخته شده است و انچه بعدها پا به دايره وجود خواهند گذاشت نيز از همين صور معنوي پديدار خواهد شد.
اخرين فروهري که به زمين فرود خواهد امد,فروهر سوشيانت موعود مزديسناست و پس از ان اخر الزمان است."اين عقيده از مزديسنا با اندک تفاوتي وارد دين يهود گشته است که قائل شده اند از انکه روح انساني را خداوند پيش از خلقت عالم بيافريد.همانطوريکه سوشيانت مزديسنان اخرين خلقت بشر است,مشياه(مسيح)يهود نيز اخرين روحي است که يهوه در قالب انساني خواهد دميد و پيش از انکه کليه ارواح به زمين فرود نيايند,مسيح بوجود نخواهد امد.
پيش از انکه مزدا به عالم فروشي ترکيب مادي دهد,بقول بندهش با فروهرها مشورت نمود و انها را ازاد و مختار گذاشت که جاويدان در عالم مينوي باقي بمانند يا اينکه به قالب جسماني درامده,بضد اهريمن بجنگند.فروهرها پذيرفتند که در جهان با بدي ها بستيزند,چه ميدانستند که در انجام پيروز شده و ديوها را شکست خواهد امد و بدي از جهان نابود گشته و نيکي و حيات ابدي دگر باره حکمروا خواهد شد.
فروهر از اسمان فرود مي ايد و از وقتي نطفه انسان بسته ميشود تا دم مرگ,مسئول محافظت از انسان است.پس از مرگ جسماني,فروهر به عالم بالا عروج ميکند ولي با صورت جسماني ترک علاقه نميکند و بازماندگان  درگذشتگان هماره منظور او هستند و از ساحت اهورامزدا خوشي و خرمي انان را خواستار است.
عقيده به فروهر شبيه به عقيده بقاي روح است که کليه اقوام قديم به ان قائل بوده اند ولي در مزديسنا رنگ و روي مخصوصي گرفته و افکار لطيف فلسفي ضميمه ان شده است که در هيچ ديني نظير ان ديده نميشود.
عقيده به فروهر به عقيده جمع کثيري از مستشرقين,از ايرانيان به شکلي داخل دين يهود شده و از انجا به ساير اديان سامي نفوذ کرده.
غالبا در انجيل ميبينيم که از براي انسان ملک و فرشته  مخصوصي قائل شده اند,بطوريکه ترديدي باقي نمي ماند از انکه فقط اسم فروشي اوستا به ملک تبديل يافته باشد.

همچنين افلاطون تحت تاثير فروشي مزديسنا ميگويد:"هر يک از اجسام را يک صورت ذهني و معنوي موجود است,نه انکه فقط انسان و اتش و اب را چنين صورت باطني موجود است,بلکه نيکويي و خوبي و عدالت نيز داراي چنين صورت ذهني است.صورت ذهني,قالب و سرچشمه کليه اشيا است."

در مينو خرد امده است که:"ستارگان بي حد و مرزي که در اسمان ديده ميشوند,فروهرهاي مخلوقات جهان ميباشند."
جشن نوروز:جشن فروردين  اوقات نزول فروهر هاست از اسمان براي ديدن بازماندگان.نظير اين جشن را که در ساير اديان موجود است,عيد اموات ميگويند.
ابوريحان بيروني گويد:"اين عيد ده روز طول ميکشيده .اخرين پنج روز اسفند ماه را نخستين فروردگان و پنجه وه را دومين فروردگان ميگفته اند"خسرو انوشيروان در مدت ده روز جشن,سفير امپراطور روم,justin را به حضور نپذيرفت چه مشغول بجاي اوردن اعمال عيد بود.مينو خرد فقط 5 روز کبيسه اخر سال را فرورديان مينامند. به نخستين ماه سال به مناسبت نزول فروهر ها از اسمان,فروردين نام داده اند.هنوز هم در ايران زمين,در اين اوقات,خانه مي ارايند و همه جا را پاک ميکنند و جامه نو به تن پوشيده,بوي خوش بخور ميدهند و گل و شيريني مي نهند.دعا کرده و نماز ميگذارند و در خوانچه اي هفت سين مي نهند که هفت,اشاره به هفت امشاسپندان ميباشد.ابوريحان بيروني در اثار الباقيه مينويسد:"در اوقات فروردگان,در اطاق مرده,و در بالاي بام خانه در ايالات فارس و خوارزم ايران,براي پذيرايي از ارواح,غذا ميگذارند و بوي خوش بخور ميدهند.
اما پاره اي از نامه مينوي يشتها در باره فروهر :
"از پرتو فر و شکوه فروهرهاست که من اهورامزدا,اسمان و زمين و انچه در روي ان ست را از رودها و گياهان و جانوران و مردم را نگاه ميدارم.از پرتو فروهر هاست که بچه ها را در شکم مادر حفظ ميکنم و اينچنين خواهد بود تا دامنه رستاخيز.روزي که مردگان را برانگيزانم و استخوان و گوشت و اعضا و احشا و موي انان را دگر باره به هم بپيوندم.اگر ياري فروهر هاي پاکان نبودي,هر اينه نه گيتي پايدار ماندي و نه انسان و نه ستور.سراسر جهان گرفتار چنگال ديو دروغ ميشدي. از پرتو فروهرهاست که زن به نعمت فرزند ميرسد و به اساني وضع حمل ميکند. از پرتو فروهر هاست که مرد,فصيح زبان گردد.از پرتو فروهرهاست که افتاب و ماه و ستارگان راه خود پيمايند. از پرتو فروهرهاست که ستارگان و ماه و افتاب ,سير پيش گرفتند و اب روان گرديدو گياه باليدن اغاز نمود."
(فروردين يشت)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

خدايان ايران باستان

 

 

خدايان ايران باستان

 درود بر شما

در ادامه‌ي نوشته‌هاي پيشين و معرفي خدايان ايران باستان ، نوبت به رپيثوين رسيد كه با توجه به تحويل سال نو و آغاز سال جديد ، وقفه‌اي در اين سري مطالب پيش آمد. اكنون در ادامه‌ي بحث به بررسي اين ايزد مي‌پردازيم. بار ديگر سال نو را به همه‌ي شما شادباش مي‌گويم.

 

 

رپيثوين ، سرور گرماي نيمروز

 

 

رپيثوين سرور گرماي نيمروز و سرور ماه‌هاي تابستان و قرينه‌ي لازم و سود بخشي براي تيشتر است. خورشيد پيش از ورود شر ، هنگامي كه بي‌حركت در بالاي جهان ايستاده بود، در پايگاه رپيثوين قرار داشت. بنابراينرپيثوين سرور جهان آرماني است. به عقيده‌ي زردشتيان اهوره‌مزدا در زماني از روزكه متعلق به رپيثوين است، قرباني كرد و از آن آفرينش به وجود آمد. در پايان جهان نيز ، در زمان متعلق به رپيثوين است كه رستاخيز به انجام مي‌رسد. بنابراين ، او فقط سرور زمان اوليه نيست ، بلكه سرور زمان «بازسازي جهان» نيز هست.او همه ساله فعال است : هر وقت كه ديو زمستان به جهان هجوم مي‌اورد ، رپيثوين در زير زمين پناه مي‌گيرد و آب‌هاي زيرزميني را گرم نگاه مي‌دارد تا گياهان و درختان نميرند. بازگشت سالانه‌ي او در بهار بازتابي از پيروزي نهايي خير است كه وي بر آن سرپرستي خواهد داشت. هنگامي كه سرانجام شر مغلوب شود و فرمانروايي خدا بر زمين آشكار گردد،

 

 

« . . . (آن زمان) شبيه سال است كه در بهاران درختان به شكوفه مي‌آيند. . . ، همانند برخاستن مردگان ، برگ‌هاي تازه از شاخه‌هاي گياهان و درختان خشك بيرون مي‌آيند و بهاران موسم شكوفه دادن است.»(زادِسْپَرَم،فصل 34 بند 27 ، رپيثوين و نوروز ، ص 203)

 

 

جشن رپيثوين بخشي از جشن نوروز است، هم روز نو در سال واقعي است و هم روز نو در زمان آرماني آينده . آمدن رپيثوين به زمين ،‌ زمان شادي و اميد به رستاخيز است ، نمادي است از پيروزي نهايي و هميشگي آفرينش نيك.

 

 

 

 

- - - - - - -

 

 

پيش از اين مطالبي درباره‌ي شخصيت‌هايگوناگون خدايان ايران باستان ديديم . برخي مانند واي آشكارا به سنت هندوايراني تعلق دارند، درمورد اصل بعضي ديگر مانند رپيثوين نمي‌توان يقين داشت. در حالي كه بعضي مانند بهرام نشان دهنده‌ي تصورات انتزاعي هستند، بعضي ديگر مانند تيشتر نمادي از پديده‌هاي طبيعي‌اند. بعضي مانند ناهيد به زباني كه خاص توصيف انسان است، وصف شده‌اند و بعضي ديگر مانند رپيثوين چنين توصيفي ندارند. در اسطوره‌ي مربوط به ناهيد اشاره‌اي به نبرد گيهاني نرفته اما در افسانه‌ي مربوط به تيشتر اين مطالب به وضوح آمده است. بنابراين ، تنوع بسياري در تصورات مربوط بهخدايان مختلف وجود دارد.

 

 

تا اينجا از خداياني كه با آيين‌هاي ديني مربوط هستند، كم سخن به ميان آمده است.  در حقيقت در همه‌ي سنت‌هاي ديني ، مناسك محور زندگي مذهبي هستند، از اين رو از اين پس به خدايان ايراني باستاني كه با آيين ارتباط دارند ، مي‌پردازيم.

 

 

                                                  با تشكر

 

 

                                                                    بدرود

 

 

- - - - - - - -

 

 

مطلب برگرفته از كتاب:« شناخت اساطير ايران» ، جان هينلز

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

میترا

میترا

و پیوند آن با ستاره قطبی باستانی

رضا مرادی غیاث آبادی

نام «میترا» در فرهنگ و ادبیات ایرانی حضوری چشمگیر داشته است و به مرور زمان با ایزد مهر، خورشید، مهربانی و دوستی، پیوند عمیق یافته است. اما پیش از آنکه کارکردهای میترا جلوه‌های گوناگونی پیدا کند، بیشتر با ویژگی «روشنایی همیشگی» شناخته می‌شده است.

منابع موجود نشان‌دهنده این است که ستاره قطبی باستانی، خاستگاه باورهای مربوط به میترا بوده است و بی‌تردید برای پیشینیان دوستدار پدیده‌های کیهانی، وجود ستاره‌ای دائمی که هیچگاه طلوع یا غروب نمی‌کرده است، تا چه اندازه می‌توانسته مهم و جالب جلوه کند.

به گمان نگارنده، سرچشمه باور به میترا و گردونه میترا در میان ایرانیان و هندوان باستان، عبارت بوده از ستاره قطبی و دو صورت فلکی پیراقطبی به نام‌های خرس بزرگ و خرس کوچک (دب اکبر و دب اصغر).

می‌دانیم که قطب آسمانی در هر 25800 سال یک‌بار بر دور قطب دایره‌البروج می‌گردد و امروز در کنار ستاره جدی قرار دارد. اما در حدود پنج‌هزار سال پیش، قطب آسمانی در کنار ستاره سرخ‌رنگ «ذیـخ» از صورت فلکی اژدها (ثعبان) بوده است. در آن زمان این ستاره قطب آسمانی زمین بوده و مانند ستاره قطبی امروزی در جای خود ثابت و بی‌حرکت ایستاده و در همه شب‌های سال دیده می‌شده و هیچگاه طلوع و غروب نمی‌کرده است. این ستاره در میانه دو صورت فلکی خرس بزرگ و کوچک واقع شده است و این دو صورت فلکی در هر شبانروز یکبار بر دور آن می‌گردیده‌اند. این گردش، نگاره باستانی چلیپا یا صلیب شکسته را در آسمان رسم می‌کرده که به عنوان «گردونه میترا» دانسته می‌شده است.

در برخی نگاره‌های کهن، نقش صورت فلکی خرس بزرگ را آشکارا به مانند گردونه چهار اسبه که نماد میترا بوده است، رسم کرده‌اند. همچنین نگاره میترا را به گونه مردی که پرتوهای نورانی بر گرد سرش دیده می‌شود، نشان می‌داده‌اند. اما پس از پنج‌هزار سال پیش و هنگامی که این ستاره از قطب آسمانی فاصله می‌گیرد، این فاصله منجر به گردش این ستاره به دور نقطه قطب آسمانی و ترسیم دایره یا حلقه کوچکی می‌شود که سرچشمه پیدایش باوری به نام «حلقه مهر/ حلقه پیمان» است.

نام مهر در متون ادبیات فارسی برای قبه‌ای که بر فراز خیمه و خرگاه، علم و چتر نصب می‌کرده‌اند هم بکار رفته است که شباهت ستاره قطبی با این قبه‌ها نیز توجه برانگیز است. در مهریشت اوستا، عبارت‌های «در فرازنای آسمان ایستاده» و «بخواب نرونده» اشاره اشکاری به ستاره قطبی است: «می ستاییم مهر دارنده دشت‌های پهناور را، آن بلندبالای برومندی که در فرازنای آسمان ایستاده و نگاهبانی نیرومند و بخواب نرونده است . . . میترا همه مردمان را با چشمانی که هیچگاه بسته نمی‌شوند، می‌نگرد».

به همین دلیل که میترا، نقطه ثقل آسمان و ستارگان بوده است و از دید ناظر زمینی، همه ستارگان و صورت‌های فلکی بر گرد او می‌چرخیده‌اند، میترا را سامان‌دهنده هستی و برقرارکننده و پاسبان قانون و هنجار کیهانی و نظام حاکم بر جهان و بعدها او را ایزد روشنایی و راستی و پیمان و حتی محبت می‌دانسته‌اند.

فردیناند یوستی در Iranisches Namenbuch حتی واژه میترا را به معنای «روشنایی همیشگی» می‌داند. بعدها از باورهای منسوب به ستاره میترا، دینی موسوم به میترا پرستی/ مهر پرستی (با میترائیسم اشتباه نشود. میترائیسم، گونه غربی‌شده آن است) به وجود می‌آید که در سده یکم پیش از میلاد، در دوره پادشاهی اشکانیان، به غرب آناتولی و روم راه یافت. این دین توسط لژیون‌های رومی که با فرهنگ ایرانی آشنا شده بودند، در سرتاسر سرزمین‌های غربی و اروپا منتشر شد و بعدها آیین‌ها و مراسم و به ویژه تقویم آن در دین تازه مسیحیت نفوذ کرد.

در اینجا به این نکته هم باید اشاره کرد که واژه «میلادی» برای تقویمی به همین نام کافی است و افزودن «میلاد مسیح» به آن درست به نظر نمی‌رسد. چرا که منسوب کردن میلاد به میلاد مسیح، در اواخر سده چهارم میلادی از سوی دستگاه روحانیت مسیحی روم روی داد. در آثار ایرانی و از جمله در «آثار‌الباقیه» نوشته ابوریحان بیرونی، منظور از میلاد، «میلاد خورشید» دانسته شده است و آشکار است که این نام با شب چله و جشن زایش خورشید در پیوند است. از سوی دیگر جالب است که به روایت بیرونی، نام نخستین ماه سال در تقویم کهن سیستانی که از ابتدای زمستان آغاز می‌شده، «کریست» بوده است که گمان می‌رود واژه کریسمس نیز از آن برگرفته شده باشد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

کوروش

 

کورش کبیر اولين پادشاه هخامنشي، افزون بر ايرانيان ، به دليل صدور نخستين اعلاميه حقوق بشر نزد همه جهانيان و دانشمندان(ویل دورانت، ویکتور هوگو، کنت گوبینو، هگل، شاتوبراین، پاپ کلمنتوس ۵ ، بوسویه، ناپلئون، دانیل روپس، گیرشمن و...) محترم است .در دوران باستان نیز بسیاری از اندیشمندان (مانند افلاطون، فیثاغورث، هرودت، گزنفون، دیودور سیسیلی و...) او را ستوده اند.

كوروش بزرگ بنا به پژوهشهاي 100 ساله اخير دانشمندان مسلمان همان ذوالقرنين (که برخی او را بدلیل سخن گفتن خداوند با وی «و قلنا یا ذا القرنین» پيامبر الهی می دانند) است كه در سوره كهف  قرآن (آیات83 تا 99) از او ياد شده است. از جمله معروفترین این محققان می توان به افراد زیر اشاره کرد:
مولانا ابوالكلام آزاد مفسر بزرگ قرآن و وزير فرهنگ هند در زمان گاندي در تفسیرالبیان ( ترجمه تفسیر سوره کهف از باستانی پاریزی) ــ علامه طباطبايي در تفسير الميزان ــ آيت‌الله العظمی ناصر مكارم شيرازي و 10 نفر از مفسران بزرگ قرآن در تفسير نمونه (مانند قرائتی، امامی، آشتیانی،حسنی، شجاعی، عبدالهی و محمدی) ــ تابنده گنابادی در کتاب سه داستان عرفانی از قرآن ــ آیت الله میر محمد کریم علوی در تفسیر کشف الحقایق (با ترجمه عبدالمجید صادق نوبری) ــ حجه الاسلام سید نورالدین ابطحی در کتاب ایرانیان در قرآن و روایات _ دکتر علی شریعتی در کتاب بازشناسی هویت ایرانی اسلامی ــ  سید صدر بلاغی در قصص قرآن _ جلال رفیع در کتاب بهشت شداد _ دکتر فاروق صفی زاده در کتاب از کورش هخامنشی تا محمد خاتمی ــ منوچهر خدایار در کتاب کورش در ادیان آسیای غربی ــ آیت الله سید محمد فقیه استاد اخلاق، حافظ کل قرآن و عضو  مجلس خبرگان دوم _ استاد محیط طباطبایی _ دکتر حسنعلی پیشاهنگ ــ حجه الاسلام شهید هاشمی نژاد _ سر احمد خان بنیانگذار دانشگاه اسلامی علیگر هند.

قاسم آذینی فر در کتاب کورش پیام آور بزرگ صفحه 89 می گوید: خواجه عبداله انصاری در تفسیر ادبی عرفانی خود در سوره کهف پس از آیه «انا مکناه له فی الارض=ما او را در زمین نیروی بسیار دادیم» این دو را یکنفر می شمارد.
دکتر فریدون بدره ای در کتاب کورش در قرآن و عهد عتیق پس از یکی دانستن کورش و ذوالقرنین از شیخ محمدباقر کمره ای شارح اصول کافی کلینی (از کتب چهارگانه شیعه) روایت می کند که: امیرالمومنین علی(ع) خود را مانند ذوالقرنین دانسته و به این همانندی افتخار کردده است.

همچنین آیت‌اله سيد محمدتقي موسوي‌ اصفهاني در نوشتاری با عنوان «شباهت‌های امام عصر (عج) و پیامبران الهی» با یادآوری حدیثی از امام حسن عسکری (ع) امام زمان را در برخی ویژگی‌های خود همانند ذوالقرنین می‌داند.


كوروش نزد يهوديان ،زرتشتيان ، مسیحیان و مسلمانان از جنبه آسمانی و تقدس برخوردار است . در كتاب تورات ( اشعيا <ع> ـ دانيال نبی ـ حزقیال <ع> ــ ارميای نبی ) از او به عنوان حضرت مسيح، بت شکن، فرستاده پروردگار، چوپان خدا،دست خدا، شکست دهنده فرعونیان، شاهين خدا، نجات بخش و دانشمند خدا نام برده شده است .
درصحف عزرای پیامبر (حضرت عزیر) آمده است:کورش فرمود خداوند به من دستور داده است تا خانه ای برای او در بیت المقدس بسازم.
 ابوریحان بیرونی (قرن 4 هجری) و غیاث الدین خواند میر  (قرن 6 هجری در کتاب حبیب السیر، جلد یک، صفحه 136) از او بعنوان بانی بیت المقدس و مسجد الاقصی (یا همان قبله نخست مسلمانان) نام می برند.
در تفسیر قرآن ابوالفتح رازی آمده است: که خدای تعالی بر زبان بعضی پیغمبران امر کرد پادشاهی از پادشاهان پارس را نام او کورش و او مردی بود مومن.
 
 
مسعودي در کتاب  مروج الذهب،صفحه606 می نویسد :            
اين خبر در انجيل هست كه كورش پادشاه، ستاره را كه هنگام مولود عيسای مسيح طالع شده بود،ديده بود...وما تفصيل اين قصه را با آنچه مجوس ونصاري در باره ي آن گفته اند...در كتاب«اخبارالزمان» آورده ايم.

 آرامگاه باشكوه كوروش بزرگ در پاسارگاد طرحي گيرا ، باوقار ، متوازن ، مقدس و اهورايي دارد. ساختمان اين گونه آرامگاه ، پیش و پس از آن ( به جز يك مورد و در اندازه‌اي كوچكتر كه آن هم از نياكان یا نوادگان كوروش است ) ديده نشده است .
پس از اسلام در دوران پادشاهي اتابكان فارس (در قرن 5  و 6 هجري خورشيدي ) به دليل جنبه تقدس آرامگاه ، مسجدي در اطراف آرامگاه ساخته ، درون آرامگاه هم محرابي از سنگ تراشيده و پيرامون آن آياتي از قرآن به خط ثلث نگاشته‌اند.(دکتر رضامرادی غیاث آبادی در کتاب نقش رستم وپاسارگاد).
 قبله نمایی نیز در سنگ در کنار مهراب تراشیده اند.در زمان گذشته نوشته ای در آرامگاه به خط ميخي بوده كه متن آن ، چنين است :
« اي رهگذر ، من كوروش هستم كه پادشاهي جهان را به پارسيان دادم ، به مشتی خاك كه پيكرم را در برگرفته رشك مبر .»

پس از اسلام ( حداقل هزار سال) ، به دليل ندانستن صاحب آرامگاه ، آن را به نام هاي مسجد مادر سليمان(ع) ، مشهد مادر سليمان ، گور مادر سليمان ، گور سليمان(ع) ، مشهد ام النبي ، مقبره سليمان(ع) و مشهد مرغاب ناميده اند  . همچنين بر روي تپه مشرف به آرامگاه باقيمانده يك دژ وجود دارد كه به نام تخت سليمان معروف است.
حاج ميراز حسن فسائي (در کتاب فارسنامه ناصري صفحه 301) مي نويسد : « مشهد محل شهادت و قبر انبياء و اولياء و بزرگان دين را گويند و چون اين بلوك را مشهد ام النبي گفتند و چون عجم حضرت سليمان (ع) و جمشيد را يكنفر و پیامبر دانسته اند آنرا مشهد مادر سليمان نيز گفته اند.
  که در هر صورت (چه سلیمان نبی، چه مادر او، چه جمشید و چه کورش) نشان دهنده الهی و سپند بودن صاحب آرامگاه است.

در دشت مرغاب در پاسارگاد ، نقش برجسته‌اي از كوروش كبير باقيمانده است كه همچون فرشتگان ، با بالهايي آسماني تراشيده شده است .
نكته جالب است كه ايرانيان از زمان باستان تا‌كنون اين پيكره را مقدس مي‌دانند و با اينكه پيكره‌هاي ديگر در سراسر ايران در اثر ناداني آسيب ديده است هيچ‌كس جرأت نداشته به اين پيكره اهورايي آسيب برساند. هنوز هم تصور مقدس بودن اين پيكره در ميان مردم بومي باقي است .(دکتر بهرام فره وشی در کتاب ایرانویچ) مردم محلی دستان او را رو به قبله و در حالت نیایش می دانند. 
تا چند دهه پيش ، مراسم روز تاسوعا و عاشوراي حسيني اهالي دشت مرغاب در دورادور آرامگاه پاسارگاد انجام مي‌شد و مردم منطقه نذرهاي خود را تقديم آرامگاه مي‌كردند و آن را همانند امامزاده‌ها با پارچه‌هاي رنگي و قفل مي‌پوشاندند.( دكتر باستاني پاريزي در كتاب كوروش ذوالقرنين )
آب رودخانه پلوار نیز همیشه آبی مقدس و شفابخش به شمار می آمد.(دکترعلیرضا شاپور شهبازی در کتاب پاسارگاد)

دکتر جمشید صداقت کیش در ویژه نامه فصلنامه فارس شناخت در نوشتار مسجدهای فارس در صفحه 88 می نویسد : در روايتهاي اسلامي  هم از مقدس و آسماني بودن اين جايگاه سخن بسيار رفته است از جمله در كتابهاي زیر :
1 ـ مسالك و ممالك ( اصطخري به سال 320 هجري ) صفحه‌هاي 109 و 141 
 2 ـ حدود العالم من المشرق الي المغرب ( نوشته شده به سال 372 هـ ) صفحه 131
3 ـ اشكال العالم ( ابوالقاسم جيهاني به سال 367 هـ ) صفحه‌هاي 113 و 123
4 ـ نزهت‌القلوب ( حمداله مستوفي به سال 740 هـ ) صفحه 178

در كتاب شيرازنامه نوشته زركوب شيرازي ( سال 740 هـ ) در صفحه 144 آمده است:
« نقل است كه : شيخ محمد‌بن يزيد عروس ( هم زمان با مأمون 218 ـ 198 هـ . ق ) نقل فرمود كه در عهد او جمعي از زهاد و عرفا بيت‌المقدس به شيراز آمدند و طلب متصوفه و ائمه شيراز مي‌كردند . ايشان را به من حواله كردند . سؤال كردم كه سبب آمدن شما به اين طرف چه بود و باعث اين نهضت چيست ؟ گفتند كه : ما در بعضي از اخبار خوانده‌ايم كه در شيراز به طرف حوامه شهر مسجدي هست كه آن را مسجد سليمان (یا همان آرامگاه كوروش ) مي‌گويند و در بعضي كوهستان كه در برابر مسجد است ، چشمه‌اي هست و آن به چشمه مرغان (یا همان دشت مرغاب ) مشهور است . سليمان نبي آن مسجد بنا كرده و آن چشمه از آثار قدم او پديد آمده . هر كس كه در آن آب وضو سازد و در آن مسجد دوگانه‌اي بگذارد ، حق سبحانه و تعالي حاجات دين و دنيايي او برآورده گرداند. ما به اين بيت متوجه گشتيم تا زيارت مسجد دريابيم .»

در پایان بد نیست نگاهی داشته باشیم به گفتار استاد ابراهیم پورداود ( کتاب ذوالقرنین و کورش از محمد کاظم توانگر زمین): هر ایرانی همانگونه که مکلف است در صورت استطاعت در مدت عمر خود یک بار به حج مشرف شود شایسته است که یک بار هم به زیارت کورش که پایگاه ملیت ایرانی است خود را برساند. نه فقط بخاطر ایرانی بودن بلکه به جهت زیارت فردی که قرآن بیشترین تعریف (17 آیه)  در مورد یک زمامدار را از او کرده است.

کورش کبیر(ذوالقرنین)

 

راستی بهترین خوشبختی است خوشبخت کسی است که خواهان خوشبختی دیگران باشد پروردگارا مرا یاری فرما که در سازندگی جهان و شادی جهانیان کوشا باشم

(دعای ایرانیان باستان)

 

پروردگارا این کشور را از دروغ , دشمن وقحطی محفوظ بدار

(سنگ نوشته داریوش اول در تخت جمشید)

 

من برده داری را بر انداختم , من برای صلح کوشیدم

(فرمان آزادی کورش نخستین فرمان جهانی حقوق بشر)

 

آیا میدانید ایرانیان در 2500 سال پیش قانون بیمه داشته اند

و زنان هم در تخت جمشید کار می کرده اند و در زمان بارداری از مرخصی زایمان استفاده می کردند.

 

  

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

استوره و نماد زنانگی در ایران باستان

الهه ی آب, آناهیتا

استوره و نماد زنانگی در ایران باستان

واژه ی «ناهید» کوتاه گشته ی واژه ی «آناهیتا»(=اناهیت) است. واژه آناهیتا در اوستا , مرکب از دو بخش {«اَن»(=پاد, ضد)} + {«اهیتَه»(=آلوده)} و در یک جا به چَم «نا آلوده/ پاک» می باشد. نام این ایزد پس از روی کار آمدن آیین و دین زرتشت- در اوستا بیشتر به ریخت «اردویسورآناهیتا»(Aredvi-sura) آمده که به چَم «رود نیرومند پاک» می باشد.
ناهید نیز به مانند مهر، از خدایان باستانی ایران .......................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

ايران، سرزميني با تمدن 7 هزار ساله

نيم نگاهی به گذشته

ايران، سرزميني با تمدن 7 هزار ساله

حدود هفت هزار سال پيش، تمدنهايی در جلگه های مرکزی ايران در حال شکل گرفتن بود. در مورد اين تمدن ها اطلاعات زيادی در دست نيست. باستان شناسان توانسته اند آثار شگفت انگيزي از اين تمدن ها را در تپه های باستانی سيلک (نزديک کاشان)، مارليک (جنوب گيلان) و حسنلو (جنوب درياچه اروميه) و همچنين شهر سوخته در استان سيستان و بلوچستان بيابند.
اخيرا
ً زيگورات (معبد) عظيمي بهمراه ..........................


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

جشن های باستانی

در ايران باستان، نه چون روميان از سه قرن پس از ميلاد، كه از بيست قرن پيش از ميلاد، روزي موسوم به روز عشق بوده است!

اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است.

 فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند.سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن.

 زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند.

 در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است.

 

 

 

 

هفت سين

هفت سين به معناي هفت قلم شيئي كه نام آن‌ها با حرف «س» (سين) آغاز مي‌شود، يكي از اجزاي اصلي آيين‌هاي سال نو است كه پيشينه‌ي ايرانيان آن را برگزار مي‌كنند. اين اقلام سنتاً در سفره‌ي هفت سين چيده و به نمايش گذاشته مي‌شوند. اين سفره‌اي است كه هر خانواده‌اي بر روي زمين (يا بر روي ميز) در اتاقي كه معمولاً به ميهمانان گرامي اختصاص داده شده مي‌گسترد و اين اقلام بر روي آن قرار داده مي‌شود: در بالاي سفره (در دورترين فاصله از در) آينه‌اي گذاشته مي‌شود، كه در دو طرف آن شمع‌دان‌هايي داراي شمع نهاده شده (سنتاً مطابق با شمار فرزندان خانواده)، در پايين آن نسخه‌اي از قرآن (از شاهنامه يا ديوان حافظ نيز استفاده مي‌شود)، تُنگي كه معمولاً حاوي يك ماهي لايي (بسياري از خانواده‌ها يك كوزه آب باران را كه قبلاً جمع آوري شده و/ يا كاسه آبي كه حاوي برگ سبز انار، نارنج، يا شمشاد است نيز مي‌افزايند)، ظرف‌هاي حاوي شير، گلاب، عسل، شكر، و (1، 3، 5 يا 7 عدد) تخم مرغ رنگ‌آميزي شده گذاشته مي‌شود. مركز سفره عموماً با گل‌داني از انواع گل‌ها، معمولاً سنبل و شاخه‌هاي بيدمشك فروگرفته مي‌شود. كنار آن، سبزه و دست‌كم شش قلم ديگر كه با حرف سين آغاز مي‌شوند (تشريح شده در زير)، ظرفي حاوي ميوه (سنتاً سيب، پرتقال، انار، و به)، چند نوع نان (اغلب شيرين)، ماست و پنير تازه، شيريني‌هاي گوناگون، آجيل (مخلوط خشك و بو داده شده‌ي تخم‌هاي نخودچي، خربزه، گندم برشته، برنجك، و فندق و گردو، كه همگي با كشمش آميخته ‌شده‌اند) قرار داده مي‌شود.
اقلام سين‌دار سنتاً عبارت‌اند از: 1. سبزه، يعني، گندمي (يا

 جو، گاهي نيز عدس) كه به بلندي چند اينچ درون قطعه پارچه‌ي سفيدِ نازكِ پيچانده شده به گرداگرد كوزه‌اي گلي روييده است (امروزه سبزه در يك ظرف سفالين كم‌گود رويانده مي‌شود)؛ 2. سپند (اسفند)، تخم سداب كوهي كه اغلب در يك بخورسوز گذاشته مي‌شود و درست پس از آغاز سال سوزانده مي‌شود؛ 3. سيب، پيش‌تر ياد شد؛ 4. سكه، چند عدد سكه‌ي نو؛ 5. سير (سابقاً همراه با ريشه‌هايي كه براي شباهت دادن به شرابه‌هاي رنگين، قرمز رنگ مي‌شدند)؛ 6. سركه؛ 7. يك كاسه سمنو (شيرازي‌ها و كردها سمني مي‌گويند). اين فقره‌ي آخر بدين شيوه تهيه مي‌شود: مقدار مناسبي گندم براي سه روز در آب (ترجيحاً آب باراني كه براي اين منظور فراهم شده) خيسانده مي‌شود و سپس بر روي يك سيني فلزي پهن گرديده و با پارچه‌اي سفيد پوشانده مي‌شود. هنگامي كه گندم اندكي روييد، بر روي تخته‌اي سنگي يا چوبي خُرد و بعد درون هاون كوبيده مي‌شود و شيرابه‌ي آن با آب داغ، روغن و آرد مخلوط گرديده و همه‌ي آن به وسيله‌ي زنان (هيچ مرد بالغي مجاز با مشاركت در اين فرايند نيست) به آهستگي پخته مي‌شود (اغلب يك شب كامل صرف آن مي‌گردد)؛ نتيجه‌ي كار يك خمير غليظ، شيرين و به رنگي مايل به قرمز است، كه بخشي از آن براي سفره‌ي نوروز كنار گذاشته مي‌شود و باقي آمده‌ي آن در ميان همسايگان پخش مي‌شود، كه آنان نيز ظرف حاوي سمنو را همراه با يك يا چند عدد تخم مرغ رنگ شده يا برگي سبز باز مي‌گردانند.
ذكر چند ملاحظه در اين جا لازم است. نخست، برخلاف نام خود، سفره‌ي هفت سين دربردارنده‌ي اجزاي اصلي بسياري است كه با حرف سين آغاز نمي‌شوند. دوم، اقلام گزيده شده‌ي سين‌دار هميشه شماري بيش از هفت دارند و كمابيش همواره سنجد و سماق و سوهان (شيريني) هم افزوده مي‌شود. بسياري از خانواده‌هاي حتا اقلام سين‌دار بيش‌تري نيز اضافه مي‌كنند، مانند سبزي، سياه‌دانه، سنگك، سپستان، و سرمه. سوم، سفره‌ي هفت سين مختص جشن نوروز نيست. در بسياري جاها مرسوم است كه سفره‌ي مشابهي در آيين‌هاي عروسي چيده شود و در برخي نواحي نيز در شب چله چنين سفره‌اي مهيا مي‌گردد؛ در منطقه‌ي كاشان اين سفره در جشن اِسبندي در 25 بهمن، كه برابر با اول اسفند در تقويم رسمي است، چيده مي‌شود. چهارم، برخي از مردمان سهيم در ميراث فرهنگي و سنت‌هاي ايراني (مانند افغان‌ها، تاجيك‌ها، ارمنيان) اين اقلام را آماده نمي‌كنند. حتا جالب توجه‌تر اين حقيقت است كه چيدن آن‌ها در ميان كردها يا زرتشتيان، كه هر دو حافظان پرحرارت آن دسته از سنت‌هاي ايراني‌اند كه چيزهاي هفت‌گانه نقشي مركزي را د

ر آن‌ها ايفا مي‌كند، مرسوم نيست. با وجود اين، موبد نيك‌نام يادآوري مي‌كند كه «امروزه در بسياري از خانواده‌هاي زرتشتي، به ويژه آنان كه در شهرها زندگي مي‌كنند، هفت سين براي سفره نوروز تهيه مي‌شود». اين موضوع به آشكارا روي‌كرد جديدي است كه از تماس فزاينده‌ي زرتشتيان با ديگر ايرانيان متأثر گرديده است. جالب آن كه كردها براي جشن «كوسه گلدي» كيك سمني مي‌پزند. پنجم، هرچند مي‌دانيم كه ساسانيان با روياندن هفت نوع تخم بر روي هفت ستون به پيشواز نوروز مي‌رفتند و بر سر سفره‌ي نوروز خود سيني‌هايي حاوي هفت شاخه گياه (گندم، جو، نخود، برنج، و غيره)، و نيز يك گِرده نان درست شده از هفت گونه غله مي‌گذاشتند، اما به سبب ناهماهنگي‌هاي ياد شده در زير شماره‌هاي يك و دو، نمي‌توان آن‌ها را با هفت سين مقايسه نمود و متشابه دانست.
پيشينه و تاريخچه‌ي سنت چيدن سفره‌ي هفت سين مبهم و نامعلوم است. برخي چنين انديشيده‌اند كه اقلام اصلي با «ش» (شين) آغاز مي‌شده‌اند، و بدين جهت به بيتي آشكارا متعلق به تاريخي جديد استشهاد كرده‌اند كه ادعا مي‌كند «در زمان ساسانيانْ ايرانيان بر سر سفره‌ي نوروز شهد و شير و شراب و شكر ناب؛ شمع و شمشاد و شايه قرار مي‌داده‌اند». ساختگي بودن اين تعبير، كه به نام‌هايي عربي استشهاد مي‌كند و از اجزايي اصلي و ضروري مانند سير، سمنو و سپند چشم‌پوشي مي‌كند، بديهي است. ديدگاه‌هاي مبني بر اين را كه اصطلاح هفت سين تحريف هفت سيني يا هفت ميم (اقلام آغاز شونده با حرف ميم، مانند ماست، ميوه، ميگو، مويز و غيره)، يا هفت چين (= هفت [چيز] چيده شده) است، جداً نمي‌توان پذيرفت. واقعيت آن است كه همه‌ي نشانه‌ها و اشاره‌ها دلالت بر آن دارند كه [چيدن] هفت سين، چنان كه آن را مي‌شناسيم، رسمي كهن نيست. قديمي‌ترين اشاره‌ي موجود به رسم چيدن هفت سين، ارجاعي غيرقابل اطمينان و منفرد بدان در يك دست‌نوشته‌ي كهن فارسي منسوب به دوران صفوي است. و گرنه، سياحان و مورخان سده‌ي 19 در گزارش‌هاي عيني خود از آيين‌هاي نوروز، به ندرت از اين رسم ياد كرده‌اند. تنها Heinrich Brugsch، كه در 1860 در تهران بود و جشن نوروز را با برخي جزييات آن شرح داده است، ادعا مي‌كند كه ايرانيان با كاشتن گل‌هايي با نام‌هاي آغاز شونده با حرف «س» در باغ‌هاي‌شان به پيشواز جشن ملي‌شان مي‌روند. اشاراتي نيز وجود دارد به يك سيني پر شده با هفت نوع ميوه، اما نه به هفت سين، كه بدين ترتيب به نظر مي‌رسد در سده‌ي اخير به سبب تبليغ و معرفي آن در رسانه‌ها، مرسوم و متداول شده است.
در هر حال، اگر سفره‌ي نوروز را به صورت يك كل در نظر بگيريم و به حرف سين توجهي نكنيم، اقلام اصلي آن به خوبي اين تعبير را آن‌ها بازتاب‌هاي اوضاع دوران شباني و يك‌جانشيني ايرانيان باستان و باورهاي آنان، به ويژه در مورد امشاسپندان هستند، به دست مي‌دهند:
تدارك اين سفره در شب نوروز و گستردگي اين باور كه روان مردگان فرود مي‌آيند و شريك سفره مي‌شوند، به آشكارا آن را با جشن روان‌ها (فروردينگان) مرتبط مي‌سازد. تخم مرغ‌ها، مردم (از Martiya* tauxman ”تخم ميرا“؛ در شهرك خور تخم‌مرغ‌ها در زير نيمكت آماده شده براي عروس، به اميد بچه‌دار شدن او، ‌گذاشته مي‌شود) را نمادپردازي مي‌كند و به آفريدگار اشاره دارد؛ شير، گاو و وهومنه/ بهمن را نمايندگي مي‌كند؛ شمع‌ها، آتش پاك و اشه وهيشته/ اردي‌بهشت را؛ سكه‌ها، ثروت و خشثره‌ويرييه/ شهريور را؛ سنبل هم هئوروتات/ خرداد و هم امرتات/ (ا)مرداد را نمادپردازي مي‌كند، چنان كه آب و سبزه و سبزي نيز چنين مي‌كنند. بيدمشك، آرميتي/ سپندارمد را نمايندگي مي‌كند، چنان كه سپند/ اسفند نيز، كه بخشي از نام آن را نگاه داشته، چنين مي‌كند. به طور جالب‌تري، ممكن است به نيروي درمان‌بخش آرميتي به واسطه‌ي سير اشاره شده باشد، كه چنان نزد ايرانيان به عنوان يك دارو و وسيله‌ي دور كردن چشم بد و نيروهاي اهريمني ارزشمند بود كه پارس‌ها يكي از ماه‌هاي‌شان را ثايگرچي Thaigarchi (= ماه سير) ناميده بودند. اناهيد با آب (باران) فراهم شده به ويژه براي اين مناسبت نمايندگي مي‌شود. سمنو، كه براي سفره كاملاً ضروري است و چنان مقويِ نيرومند قواي جنسي دانسته مي‌شود كه برخي آن را «نيروي رييس خانواده» مي‌خوانند، مي‌بايست به اناهيد منسوب باشد، چرا كه سمنو را فقط زنان تهيه مي‌كنند (حتا در ميان كردها، كه هفت سين نمي‌چينند)، و در هنگام به هم زدن مخلوط در حال پخت آرزو مي‌كنند كه شوهراني خوب و فرزنداني نيك بيابند. به علاوه، ظرف سمنو با پيش‌كش شدن به نام ورجاوند «فاطمه‌ي زهراي معصوم» آماده مي‌شود (زهرا = زهره نيز نام سياره‌ي ونوس/ اناهيد است). ماهي كره Kara، كه در درياي اسطوره‌اي Vourukasha زندگي مي‌كند و موجودات زيان‌بار را دفع مي‌كند، با ماهي درون تُنگ نمايندگي مي‌شود. اين تجزيه و تحليل را، كه بيش‌تر از اين نيز مي‌توان ادامه داد، نشان مي‌دهد كه اشياء اصلي سفره‌ي نوروز بسيار باستاني و پرمعنا هستند، حال آن كه انگاره‌ي (idea) هفت سين، جديد و نتيجه‌ي تفنن عاميانه‌اي است كه بر مبناي ذوق و سليقه درون يك آيين پسنديده بسط و گسترش يافته است

جشن زایش اشو زردشت

ششمین روز فروردین که بنا به نظر بسیاری محققان و موبدان زرتشتی، سالروز تولد زردشت اسپنتمان است، به نوروز بزرگ معروف است. دراین روز زردشیان در آتشكده‌های هر شهر گردهم می آیند، به سخنراني‌هاي مذهبي گوش مي‌دهند، اوستا مي‌خوانند و تولد پيامبرشان را جشن مي‌گيرند. آب پاشیدن به همدیگر، دود کردن اسپند و پخش کردن سنجد و آویشن نیز از دیگر مراسم‌های این جشن است.
گاتاخواني، دف زني و سخنراني در مورد تاريخچه نوروز و جشن زايش زردشت از جمله برنامه‌هاي اين مراسم می باشد. حضور در نيايشگاه شاور اهرام ايزد و ساير نيايشگاه‌ها و مكان‌هاي مقدس ديني در صبح روز ششم فروردين از ديگر آيين‌هاي بزرگداشت زايش زردشت است، كه در همه شهرهاي زردشتي نشين برگزار مي‌شود.

 


 

 

سیزده به در

جشن سيزده فروردين ماه روز بسيار مبارک و فرخنده است. ايرانيان چون در مورد اين روز آگاهي کمتري دارند آن روز را نحس مي دانند و براي بيرون کردن نحسي از خانه و کاشانهً خود کنار جويبارها و سبزه ها مي روند و به شادي مي پردازند. تا کنون هيچ دانشمندي ذکر نکرده که سيزده نوروز نحس است. بلکه قريب به اتفاق روز سيزده نوروز را بسيار مسعود و فرخنده دانسته اند. مثلا در صفحهً 266 آثار الباقيه جدولي براي سعد و نحس آورده شده که در آن سيزده نوروز که تير روز نام دارد کلمهً ( سعد ) به معني فرخنده آمده و به هيچ وجه نحوست و کراهت ندارد.  بعد از اسلام چون سيزدهً تمام ماه ها را نحس مي دانند به اشتباه سيزده عيد نوروز را نيز نحس شمرده اند. وقتي دربارهً نيکويي و فرخنده بودن روز سيزدهم نوروز بيشتر دقت و بررسي کنيم مشاهده  مي شود موضوع بسيار معقول و مستند به سوابق تاريخي است. سيزدهم هر ماه شمسي که تير روز ناميده مي شود مربوط به فرشتهً بزرگ و ارجمندي است که " تير " نام دارد و در پهلوي آن را تيشتر مي گويند. فرشتهً مقدس تير در کيش مزديستي مقام بلند و داستان شيريني دارد. ايرانيان قديم پس از دوازده روز جشن گرفتن و شادي کردن که به ياد دوازده ماه سال است، روز سيزدهم نوروز را که روز فرخنده ايست به باغ و صحرا مي رفتند و شادي مي کردند و در حقيقت با اين ترتيب رسمي بودن دورهً نوروز را به پايان ميرسانيدند.

 

 

سبزه گره زدن

 

 

سبزه گره زدن

افسانهً آفرينش در ايران باستان و مسئلهً نخستين بشر و نخستين شاه و دانستن رواياتي دربارهً کيومرث حائز اهميت زيادي است. در اوستا چندين بار از کيومرث سخن به ميان آمده و او را اولين پادشاه و نيز نخستين بشر ناميده است. گفته هاي حمزه اصفهاني در کتاب سني ملوک الارض و انبياء و گفته هاي مسعودي در کتاب مروج الذهب جلد دوم و بيروني در کتاب آثار الباقيه بر پايهً همان آگاهي است که در منابع پهلوي وجود دارد. مشيه و مشيانه که پسر و دختر دوقلوي کيومرث بودند روز سيزده فروردين براي اولين بار در جهان با هم ازدواج نمودند. در آن زمان چون عقد و نکاحي شناخته شده نبود آن دو به وسيله گره زدن دو شاخه پايهً ازدواج خود را بنا نهادند. اين مراسم را بويژه دختران و پسران دم بخت انجام ميدادند و امروز هم دختران و پسران براي بستن پيمان زناشويي نيت مي کنند و علف گره مي زنند. اين رسم از زمان کيانيان تقريباً متروک شد ولي در زمان هخامنشيان دوباره شروع شده و تا امروز باقي مانده است. در کتاب مجمل التواريخ چنين آمده " اول مردي که به زمين ظاهر شد پارسيان او را کل شاه گويند. پسر و دختري از او ماند که مشيه و مشيانه نام گرفتند و روز سيزدهً نوروز با هم ازدواج کردند و در مدت پنجاه سال هيجده فرزند بوجود آوردند و چون مردند جهان نود و چهار سال بي پادشاه بماند " . چنانکه در بحث جشن نوروز اشاره شد کردهاي ايران و عراق که زرتشت را از خود مي دانند روز سيزدهم فروردين را جزو جشن نوروز به حساب مي آورند.
* مقاله درباره سیزده بدر

 در کتابهاي تاريخي و ادبي سده هاي گذشته، که رسم ها، آيين جشن هاي نوروزي کهن را ياد و يادداشت کرده اند، چون تجارب الامم، آثار الباقيه، التفهيم، تاريخ بيهقي، مروج الذهب، زين الاخبار و نيز در شعر شاعران به ويژه شاعران دورهً غزنوي که بيشترين توصيف جشن ها را در بر دارد اشاره اي به " سيزده بدر " نمي يابيم. پرسش اينجاست که اگر در کتاب هاي تاريخي و ادبي گذ شته اشاره اي به سيزده بدر و هفت سين نمي يابيم آيا اين رسم ها را بايد پديده اي جديد دانست و يا اين که، رسمي کهن است، و به علت عام و عاميانه بودن در خور توجه نبوده و با معيارهاي مورخان زمان ارزش و اعتبار ثبت و ضبط نداشته است؟  نگارنده حالت دوم را باور دارد. زيرا رسم و آييني که بدين گونه در همه شهرها و روستاهاي ايران همگاني است و در بين همهً قشرهاي اجتماعي عموميت دارد، نمي تواند عمري در حد دو نسل و سه نسل داشته باشد. ديگر اين که مي دانيم کتابهاي تاريخي و شعرهاي شاعران، رويدادها و جشن هاي رسمي را که در حضور شاهان و خاصان دستگاه حکومتي بود، بيان و توصيف مي کرد. ولي سيزده بدر، رسمي خانوادگي و عام و به بياني ديگر پيش پا افتاده و همه پسند ( و نه شاه پسند ) بود. از طرف ديگر، نوشتن رويدادهاي روزي که رفتارها و گفتارهاي خنده دار و غير جدي، براي خود جايي باز کرده، تا " نحسي سيزده " آسانتر " در " برود، توجه مورخ و شاعر را به خود جلب نمي کرد. و شايد " نحس " بودن هم عاملي براي بيان نکردن بود. نحس و ناخوشايند بودن عدد 13 و دوري جستن از آن، در بسياري از کشورها و نزد بسياري از ملت ها، باوري کهن است. مسيحيان هيچ گاه سيزده نفر بر سر يک سفره غذا نمي خورند. در باور تازيان سيزدهمين روز هر ماه ناخوشايند است. ابوريحان بيروني در جدول " روزهاي مختار و مسعود و مکروه " در ايران کهن، روز سيزدهم ماه تير را که ( تير نام دارد ) منحوس ذکر کرده است. سالهاي زيادي فروردين ماه اول تابستان بود. يکي از نويسندگان در خاطره هاي هفتاد ساله اش از باور مردم شهر خود، قزوين، دربارهً سيزده بدر مي نويسد : روز سيزده بدر جايز نبود براي ديد و بازديد، به يک خانه رفت، هم صاحب خانه به فال بد ميگرفت و مي گفت نحوست را به خانه من آوردند و هم رونده، نمي خواست مبتلا به نحوست آن خانه شود. روز سيزده بايد به صحرا رفت. زيرا آنچه بلا در اين سال بيايد، امروز مقدر و تقسيم مي شود. پس خوب است ما در شهر و خانه خود نباشيم، شايد در تقسيم بلا، فراموش شده و از قلم بيفتيم.  شباهتي که بين سيزده بدر و برخي از رسم هاي کاتارها( بازماندگاه مانويان در اروپا، که ترکيبي از انديشه هاي زردشتي، فلسفهً باستان و مسيحيت دارند ) اين پرسش را به ذهن مي رساند که آيا هر دو ريشهً مشترک باستاني ندارند؟  کاتارها در روز عيد " پاک " ( که برخي از سال ها به روز سيزده فروردين نزديک است ) از خانه بيرون آمده و روز را در دامن صحرا و کنار کشتزار مي گذرانند، و براي ناهار با خود تخم مرغ ميبرند. در اين روز پنهان کردن تخم مرغ در گوشه و کنار و پيدا کردن آنها سرگرمي کودکان است. سه شباهت ، يا سه ويژگي مشترک اين دو عبارتند از :
1- آغاز محاسبهً هر دو از آغاز بهار و اعتدال ربيعي است.
2- در روز سيزده و عيد پاک کاتارها به صحرا و دامان طبيعت مي روند.
3- بازي و سرگرمي کودکان با تخم مرغ فقط در روزهاي عيد بهاري رسم است، نه فصلهاي ديگر سال.
شباهت ديگر دروغ هاي روز اول آوريل، با شوخي هاي سيزده بدر است. روز اول آوريل، هر چهار سال يکبار مصادف با روز سيزده فروردين است ( و سه سال با 12 فروردين ). پيشينه و انگيزهً برگزاري سيزده بدر، هر چه باشد، در همهً شهرها و روستاها و عشيره هاي ايران، سيزدهمين روز فروردين، رسمي است که بايد از خانه بيرون آمد و به باغ و کشتزارها رو آورد و به اصطلاح نحسي روز سيزده را بدر کرد. خانواده ها در اين روز به صورت گروهي و گاه چند خانواده با هم غذاي ظهر را آماده کرده و نيز آجيل ها و خوردني هاي سفرهً هفت سين را با خود برداشته، به دامان صحرا و طبيعت مي روند و سبزهً هفت سين را با خود برده و به آب روان مي اندازند. به دامن صحرا رفتن، شوخي و بازي کردن، دويدن، تاب خوردن و در هر حال جدي نبودن، از سرگرمي ها و ويژگي هاي روز سيزده است. گره زدن سبزه، به نيت باز شدن گره دشواري ها و برآورده شدن آرزوها، از جمله بيرون کردن نحسي است. اين باور، معروف است که " سبزه گره زدن " دختران " دم بخت "، شگوني براي ازدواج و همسر يابي، مي باشد. در فرهنگ اساطير براي رسم هاي سيزده بدر، معني هاي تمثيلي آورده :  شادي و خنده در اين روز به معني فروريختن انديشه هاي تيره و پليدي، روبوسي نماد آشتي و به منزله تزکيه، خوردن غذا در دشت نشانهً فديه گوسفند بريان، به آب افکندن سبزه هاي تازه رسته - نشانه دادن هديه به ايزد آب يا " ناهيد " و گره زدن سبزه براي باز شدن بخت و تمثيلي براي پيوند زن و مرد براي تسلسل نسلها، رسم مسابقه ها به ويژه اسب دواني - يادآور کشمکش ايزد باران و ديو خشکسالي است.
اين باور همگاني چنان است که اگر خانواده اي نتواند به علتي تمام روز را به باغ و صحرا برود، به ويژه با دگرگوني هاي جامعه شهر امروز در بعد از ظهر، هر قدر هم مختصر، " براي گره زدن سبزه و بيرون کردن نحسي سيزده " به باغ يا گردشگاه عمومي مي رود.  با دگرگوني هاي صنعتي، شغلي، بزرگ شدن شهرها، فراواني وسيله هاي آمد و رفت سريع السير، وسيله هاي ارتباط جمعي و ... به ناگزير شهرداري هاي شهرهاي بزرگ، دشواريهاي آمد و رفت را پيش بيني مي کنند. فراواني اتومبيل و ديگر وسيله هاي آمد و رفت موتوري و نيز وسعت خانه سازي ها و شهرسازي ها، باعث شده که خانواده ها، سال به سال راه دورتري را براي " سيزده بدر " پشت سر بگذارند، تا سبزه و کشتزاري بيابند.

 

جشن ارديبهشتگان

نیلوفر،گل نیلوفر،گل

نیلوفر،گل نیلوفر،گل

نیلوفر،گل نیلوفر،گل

نیلوفر،گل نیلوفر،گل

نیلوفر،گل نیلوفر،گل


جشن ارديبهشتگان كه يكي از جشن هاي بزرگ ديني زرتشتيان است ، با برابري روز و ماه ارديبهشت، يعني دوم اريبهشت ماه تقويم فصلي هماهنگ است.اين روز بزرگ يادآور فروزهء اهورايي ارديبهشت يا اشه وهيشته و ويژگيهاي آن يعني بهترين راستي و پاكي مي باشد.ارديبهشت، دومين امشاسپند، داراي انگاره اي مادي است به نام آتش يا آذر، فروغي خدا داده كه گرمي بخش و فروزان و پاك كننده و در يك كلام زندگي بخش است و پرتوهاي نوراني آن هستي را از نيستي جدا مي گرداند وراست را از دروغ باز مي شناساند. پس بجاست كه آتش را نموداري از آن داده بزرگ بدانيم.
بهترين راستي برترين نعمتي است كه دست يابي به آن يعني پيروزي بزرگ و اين پيروزي شايسته جشني است بس بزرگتر با نام جشن ارديبهشتگان يا جشن اخلاق.

نگارش : راشين جهانگيری

 

 

 

جشن تيرگان

اين جشن ميان زرتشتيان دوره اي ده روزه داشت و از تير روز از تيرماه ، روز سيزدهم شروع و به باد ايزد يعني روز بيست و دوم پايان مي گرفت. زرتشتيان تيرگان را “ تير و جشن Tiru-Jashn ” مي نامند و برايش اهميت فراواني قايل اند. لباس و پوشاك نو مي پوشند و نقل و شيريني و ميوه و خوراك هاي سنتي و ويژه مي پزند. پيش از اين روز خانه را خوب پاكيزه نموده و بامدادان شست و شو مي كنند و خواندن دو نيايش “ خورشيد نيايش ” و “ مهرنيايش” از اوستا را بسيار نيكو مي دانند
شايد “ تير و جشن” يكي از شادترين جشن هاي كهن ايراني بوده باشد. در اين جشن بيش از همه بچه ها بهره مي بردند با تارهاي نخي و رنگيني كه به مچ دست مي بستند در كوچه ها و خانه ها و بامها مي دويدند ، ترانه مي خواندند و كنار نهرها و جويها و تالاب ها به هم آب مي پاشيدند و يا به آب مي پريدند .
از مهم ترين چيزهايي كه در اين جشن تدارك مي ديدند، بندي بود از تارهاي هفت رنگ ابريشم يا نخ كه با رشته اي از سيم زرين و نازك مي بافتند. اين بند را “ تير و باد
Tiru-Bad
” مي ناميدند. در اين روز كله قند را در كاغذهاي سبز رنگ بسته بندي كرده و دور آن “ تيروباد” مي بستند و به خانه تازه عروسان و نودامادان پيش كش مي فرستادند. از روزهاي پيش از جشن “ تيروباد ” در همه خانه ها مهيا مي شد. بامداد روز جشن از كوچك و بزرگ - به ويژه كودكان - اين بند را به مچ دست يا به دكمه لباس و جايي از پوشاك مي بستند. اين بند را با خوشي و شادماني تا روز پايان جشن يعني باد روز با خود داشتند. آنگاه در روز مذكور به دشت يا بام خانه رفته ، بند را باز كرده و با فرياد و بانگ شادماني به باد مي سپردند. اين كردار اشاره اي به عمل آرش كمانگير دارد كه تير را رها كرد و مرز ايران زمين معين شد. جنگ و ستيزي طولاني پايان يافت و به فرمان خداوند، باد يا ايزد باد، تير را در آن مسافت دور برد. به همين جهت بر آن تمثيل اين رسم انجام مي شد كه باد آن بند را به ياد حادثه مذكور به دورها مي برد. به همين جهت است كه مبدا جشن را تير روز و پايان آن را باد روز قرار داده اند، بر اين انديشه كه تير در روز باد، پس از ده روز از حركت ايستاد.
ديگر از آداب اين جشن ميان زرتشتيان، فال كوزه مي باشد. مقدمه فال كوزه در روز دوازدهم برگزار ميشود، به اين طريق كه در مجلسي كه از پيش كساني در آن دعوت شده اند ، دختر نابالغي كوزه اي خالي يا پر از آب را دور مجلس مي گرداند و هركس به نيتي كه دارد چيزي در آن مي اندازد و سپس كوزه را در جايي مي نهند كه زير درخت باشد و پارچه سبزي روي كوزه مي كشند و آيينه اي روي آن مي گذارند. آنگاه عصر روز تير و جشن ، همان دختر مراسم تطهير انجام داده و كشتي نو مي كند و كوزه را برداشته و باج مي گيرد يعني ساكت و خاموش مي ماند و سرگذر در محله مي نشيند. مهمانان روز پيش، كه هريك با نيت چيزي در كوزه افكنده بودند مي آيند. هر كس شعري مي خواند و دختر دست در كوزه كرده ، چيزي بيرون مي آورد. صاحب آن شي ، نيت خود را با شعري كه خوانده شده سنجيده و بدان فال گرفته و آنرا شگون مي داند.

 

جشن امردادگان

3 امرداد:

واژه اوستايی امرداد،(امرتاته- Amertata) است که به معنی بي مرگي است و اگر الف آن را که پیشوند نفی است از قلم بیندازیم معنی آن عوض شده و فرشته بی مرگی و جاودانگی به دیو نیستی و مرگ تغییر شکل می دهد. زیرا همانطور که امرداد به معنای بی مرگی است مرداد معنی مرگ می دهد.بنابراین شایسته است که این کلمه را امرداد بخوانیم، و چون امرداد فرشته جاودانگی و بی مرگی می باشد، در عالم جسمانی نگهبانی گیاهان و روییدنی ها و آبادانی و افزایش دار و درخت با اوست. نیاکان ما در این روز به باغ ها و مزارع خرم و دلنشین می رفتند و پس از نیایش به درگاه اهورامزدا طی مراسمی این جشن را با شادی و سرور در هوای پاک و در دامن طبیعت برگزار می کردند.

 منبع: سالنمای راستی

 

 

جشن شهریورگان

شهریور‌روز از شهریورماه یا چهارمین روز این ماه، برابر است با جشن شهریورگان که از آیین‌ها و مراسم وابسته به آن هیچگونه آگاهی در دست نیست. برگزار نشدن آیین‌های جشن شهریورگان توسط ایرانیان در زمانی طولانی، موجب شده است تا همه جزئیات آن به فراموشی سپرده شود و حتی در متون کهن نیز آگاهی‌های چندانی در باره آن فرا دست نیاید.

نام شهریور در متون اوستایی به گونه «خْـشَـتْـرَه ‌وَئیریَـه» آمده که به معنای تقریبی «شهر و شهریاری (شهرداری) آرمانی و شایسته» است. چنین می‌نماید که این اندیشه‌ و آرمان، خاستگاه نظریه‌های افلاطون و فارابی در زمینه «آرمان‌شهر» یا «مدینه فاضله» بوده باشد. نام شهریور چند بار به همین معنا در «گاتها»ی زرتشت نیز آمده است و بعدها در اوستای نو، او را به گونه‌ای تشخص‌یافته به پیکر یکی از امشاسپندان در می‌آورند.

بر اساس متون ایرانی، جشن شهریورگان یا چهارم شهریورماه، با زایش و مرگ دو نفر از تأثیرگذارترین شخصیت‌های تاریخ ایران همزمان است: زایش داراب و مرگ مانی.

خلف تبریزی در «برهان قاطع» (جلد سوم، ص 1316) از این روز به عنوان زادروز داراب نام می‌برد. با توجه به پاره‌ای اشاره‌های تاریخی و شباهت‌های داستان داراب در شاهنامه فردوسی و دیگر تاریخ‌نامه‌های ایرانی با گزارش‌های مورخان یونانی و ایرانی در باره کورش بزرگ، می‌توان احتمال ضعیفی در باره اینهمانی داراب و کورش را پیش کشید. ممکن است منتسب دانستن زادروز داراب یا کورش به روز شهریورگان که بر شهریاری آرمانی و شایسته دلالت دارد، یادمانی از خاطره پادشاهی کورش بزرگ در یاد مردمان و تاریخ‌نگاران بوده باشد.

اما از سوی دیگر متون مانوی (متن ce   و p   به زبان پارتی) از این روز به عنوان روز جان‌باختن مانی یاد کرده‌اند: «(مانی) با شادی بزرگ و با خدایان روشنی‌ها و با نوای چنگ و سرود شادی پرواز کرد . . . و جاودان بماند به نزد خداوند اهورامزدا . . . چهار روز گذشته از شهریورماه، شهریورروز، روز دوشنبه، ساعت یازده، در استان خوزستان و به شهر بیلاباد (گندی شاپور)، که او پرواز کرد . . . به سوی سرای فروغ» (وامقی، ایرج، نوشته‌های مانی و مانویان، 1378، ص 290 تا 293؛ M. Boyce, Acta Iranica, No. 9)

آنگونه که از متون مانوی برمی‌آید، روز مرگ مانی در نزد مانویان یکی از بزرگترین جشن‌ها دانسته می‌شده و ظاهراّ به هنگام مرگ مانی این روز برابر با جشن «بِـما/ بِـمو» نیز بوده است.

به این ترتیب، چهارم شهریورماه نه تنها هنگام جشن شهریورگان، بلکه همزمان با جشن زادروز داراب (کورش؟) و جشن درگذشت یا جانباختن مانی نیز است. همزمانی این دو رویداد اخیر از نگرگاهی دیگر نیز توجه برانگیز است: از سویی هنگام زایش پادشاهی بلندآوازه و کوششگر آرمان‌شهر ایرانی؛ و از سویی دیگر مرگ مانی درست در همین روز و دستاورد سلطه اهریمنی موبدان ساسانی بر ایران‌شهر و تباهی آرمان‌شهر ایرانی.

منبع : سایت پژوهش های ایرانی

 

 

مهرگان: عيد جوانان و آينده سازان

روز هاي ماه در ايران باستان نام هاي خاص داشتند و ازجمله روز شانزدهم هر ماه «مهر» بود. بنابراين «روز مهر» در ماه مهر (شانزدهم)، مهمترين روز آيين هاي مهرگان بود. آيين هاي مهر (جشن هاي مهرگان) پس از نوروز، مهمترين عيد ملي ايرانيان بوده است. نوروز با بهار و شكوفه و نويد بركت آغاز مي شد و مهرگان به خاطر پايان رسيدن كار جمع آوري محصول و آغاز شش ماهه شب هاي طولاني تر و سرما.

«مهرگان» ويژه آيين هاي سپاسگزاري به درگاه خداوند [اهورامزدا] است كه اين همه نعمت را به انسان ارزاني داشته و نيز استفاده از اين فرصت براي تحكيم دوستي ها، محبت ها و عواطف انساني بوده است. به نظر بسياري از مورخان، «مهرگان» آيين الزام ايرانيان به دوستي كردن و مهر ورزيدن به يكديگر هم به شمار مي آيد. در گذشته، در روزهاي مهرگان (4 تا 6 روز) مردم مهماني هاي بزرگ برپا مي كردند و پذيرايي با ميوه تازه در مهرگان و ميوه خشك (آجيل و خشكبار) در نوروز؛ رسم تغييرناپذير ايرانيان از عهد باستان بوده است.

مراسم نوروز در عين حال فرصتي براي بزرگداشت سالخوردگان از سوي جوان ترها و اداي احترام به آنان به پاس خدماتشان بوده و ايام مهرگان بالعكس. در مهرگان، اين جوان ترها و نوجوانان هستند كه مورد تشويق و محبت بزرگترها قرار مي گيرند تا جانشينان بهتري براي آنان شوند.

مهربان بودن و مهر ورزيدن خصلت ويژه ايرانيان خوانده شده است. بدان اندازه كه واژه «مهرباني» از قديم الايام در ايران به كار مي رفته در بين هيچ نژاد و تمدني مشابه آن ديده نمي شود. در ايران باستان براي پاسداري از محبت، عطوفت و مهرباني، عنوان و لقب درست شده بود و به همان گونه كه عنوان «مرزبان» به كار مي رفت، لقب «مهربان» هم مطرح بود. اين عنوان و لقب به دليل دلنشين بودن بعداً به صورت اسم خاص براي مردان درآمد، اما زنان هم توانستند نام «مهربانو»، «مهري» و «ميترا» بر خود نهند. ايرانيان بعداً خصلت مهربان بودن را با ميترائيسم در هم آميختند تا بتوانند اين خوي نيكو را در قالب يك عقيده و فرضيه به نقاط ديگر جهان صادر كنند و تا حدي هم موفق شدند. ايرانيان قديم تابدان حد به منش مهربان بودن حساسيت داشتند كه افراد ظالم را «نامهربان» خطاب مي كردند. به نوشته مورخان و سياحان غرب، در ميان ايرانيان، كرماني ها و نقاط مجاور (يزدي ها) در مهرباني كردن و مهربان بودن افراط مي كرده اند.
از زمان داريوش اول بود كه مدارس، پس از آيين هاي مهرگان آغاز به كار مي كرد. اين رسم از طريق يونانيان به سراسر جهان منتقل شده است.

دكتر نوشيروان كيهاني زاده 

 

جشن آبانگان

 4 آبان ماه

آبان به معنای آب و هنگام آب است و یکی از عناصر پاک کننده نزد زردشتیان است. درباره پیدایش جشن آبانگان روایت است